در سحرگاه روزی دیگر، بار دیگر آسمان سوریه گواه آتش و انفجار شد؛ و اسرائيل، بیاعتنا به قوانین بینالمللی و بیتفاوت به فریادهای مردم بیدفاع، عملیات دیگری را در خاک این کشور به اجرا گذاشت. اما این رخداد، حادثهای صرف نبود؛ پازلی دیگر بود در نقشهای بزرگتر که با جوهر ترس و توهم کشیده شده است: توهمی به نام "تهدید ساختاری"
رفتارهای خشن و بیپردهی رژیم صهیونیستی سالهاست که تنها در میدان جنگ معنا نمییابد؛ بلکه در اعماق روانسیاسی یک سیستم تعریف میشود که موجودیت خود را نه بر صلح، بلکه بر کشمکش و دشمنسازی بنا کرده است. اسرائیل، از بدو شکلگیری، همواره کوشیده است که موجودیت خود را در هیاهوی تهدید دائمی بازتعریف کند. برای چنین نظامی، صلح نه تنها یک فرصت نیست، بلکه یک تهدید است. چون در صلح، نیازی به توجیه خشونت نیست؛ نیازی به نظامیگری، شهرکسازی، محاصره و دیوار نیست.
اما چرا سوریه؟ چرا لبنان؟ چرا غزه و چرا ایران؟ پاسخ ساده نیست، اما ریشه در دو محور دارد: ساختار ذهنی تهدید محور اسرائیل و نیاز به دشمنسازی دائمی برای بقای روانی و سیاسی داخلی.
در هر برههای از تاریخ معاصر، هرگاه اسرائیل با بحران مشروعیت داخلی مواجه بوده ،از نارضایتیهای مردمی گرفته تا فساد در سطوح بالای قدرت ، عملیات نظامی در یکی از کشورهای منطقه آغاز شده است. حملهها معمولاً با عنوانهایی چون "پیشدستی"، "خنثیسازی تهدید" یا "واکنش به تحریک" مطرح میشوند؛ اما نگاهی به زمانبندیها نشان میدهد که هدف، نه دفاع، بلکه انحراف افکار عمومی و احیای حس تهدید در جامعهای است که پایههایش بر هراس استوار شده.
در حملات اخیر به سوریه، مراکز غیرنظامی نیز از گزند آتش در امان نماندند؛ کودکان، مادران، و خانوادههایی که جز زنده ماندن آرزویی نداشتند، قربانی سیاستی شدند که در آن انسان هیچ ارزشی ندارد
. زیرساختهای پزشکی، خطوط امدادی و مناطق مسکونی بارها هدف قرار گرفتهاند؛ نه به اشتباه، که به عمد.
امروز اسرائیل تنها با بمب و موشک نمیجنگد؛ بلکه با روایتسازی، با معانی تحریفشده، با واژههایی که پشت آنها خون پنهان شده است. این نبرد، بیش از آنکه نظامی باشد، جنگیست علیه حقیقت.و اما سؤال اصلی اینجاست: تا کی قرار است جهان، نگاهش را از روی زخمهای مردم منطقه بردارد؟ تا کی باید ترور و تجاوز، با نام امنیت مشروع جلوه داده شود؟
خشونت، هرگز امنیت نمیآفریند؛ و امنیتی که بر ویرانههای خانههای غیرنظامیان بنا شود، هرگز پایدار نخواهد بود.
سوریه نه تنها قربانی حملات خارجی است، بلکه از درون نیز دچار زخمهای عمیقتری شده. اسرائیل، اینبار در هماهنگی نانوشته با گروهی در ظاهر سوری، اما در باطن مزدور، به قلب کشوری حمله کرد که هنوز زخمهای جنگ داخلی را نبسته است. در رأس این جریان، نامی آشنا و بدنام میدرخشد، "احمد جُولانی".
حمله روزهای گذشته اسرائیل، صرفاً یک اقدام نظامی نیست؛ بلکه بخشی از یک سناریوی بزرگتر برای مهار هرگونه بازسازی واقعی در سوریه و جا انداختن نظم سیاسی مطلوب تلآویو در این کشور است. دولتی که در آن، جولانی و حلقهی اطرافش بتوانند نقش "اپوزیسیون وابسته" را بازی کنند؛ همانها که دستشان در ظاهر سوری است، اما رشتههایشان به تلآویو و برخی پایتختهای دیگر بند است.
این حقیقت تلخ را نمیتوان انکار کرد: اسرائیل، در جولانی و ساختارهای تحت کنترل او، نه دشمن، بلکه شریکی خاموش یافته است. سکوت و انفعال نیروهای تحت امر او در برابر تجاوزهای هوایی اسرائیل، نه از ناتوانی، که از همسویی ناشی میشود. کسانی که دیروز خود را مجاهد مینامیدند، امروز در برابر بمباران کشورشان سکوت میکنند و حتی در برخی موارد، به دشمن نقشه و مسیر میدهند.
این وضعیت، سوریه را در موقعیتی فاجعهبار قرار داده: از یکسو، دشمن بیرونیای به نام اسرائیل، که هرگاه اراده کند، زیرساخت و غیرنظامی را به خاک و خون میکشد؛ و از سوی دیگر، دشمن درونیای به نام "معارضین دستساز"، که نه تنها مانع وحدت ملیاند، بلکه از رویای تقسیم و تضعیف سوریه تغذیه میکنند.
اسرائیل، با بهرهگیری از همین شکافها، پروژهی قدیمی خود را دنبال میکند، نابودی محور مقاومت و تجزیه تدریجی سوریه. اما این پروژه بدون همکاری نیروهایی از درون، بهویژه امثال جولانی، هرگز پیش نمیرفت.
در این میان، جامعه جهانی، بار دیگر یا خود را به تغافل زده یا منافع خود را در ادامه این آشوب جستوجو میکند. بیانیهها، اگر هم صادر شوند، خنثی و بیاثرند. اما مسئولیت تاریخ، تنها بر دوش جنگافروزان نیست؛ بر دوش خائنان نیز هست. خائنان به خاک، به مردم، و به حقیقت.مردم سوریه، دیگر تنها از آسمان نمیترسند؛ آنها از خیانت در زمین هراس دارند.



