شاهی که آخر شد،  محمدرضا از تولد تا سلطنت 

دکتر رضا پورحسین،   4050218025 ۵ نظر، ۰ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار
شاهی که آخر شد،  محمدرضا از تولد تا سلطنت 



  در آیین رونمایی از کتاب "شاهی که آخر شد" نوشته آقای عباس سلیمی نمین در باغ کتاب، نکاتی را از کودکی محمدرضا و تاثیر آن در رفتارهای او در دوران سلطنت ارائه کردم


 این کتاب یک پژوهش تاریخی است و عمده اسنادی که به آن‌ها استناد شده است، مربوط به نزدیکان دربار و نزدیکان رضاخان و محمدرضاست.

اگر بخواهیم شخصیت فردی را بشناسیم که او را ندیده‌ یا کمتر از او شنیده‌ایم؛ باید سراغ مؤلفه‌هایی برویم که بتوان از آن‌ها به شناخت شخصیت فرد رسید. برای پی بردن به شخصیت فرد، از رگه‌های رفتاری و فکری فرد استفاده می‌کنیم. رگه یا صفت به معنای رفتارها و نگرش‌هایی است که از فرد ظاهر می‌شود.


 برای تحلیل شخصیت باید به سه مفهوم مهم اشاره کنیم: هویت، تعلق و دلبستگی.

هویت، شناسنامه فردی و اجتماعی و‌ فرهنگی فرد و به عبارت دقیق‌تر، مختصات فرد در هر موقعیت است. تعلق، از هویت برمی‌خیزد و گرایش انسان را به موقعیت نشان می‌دهد. متناظر با هویت، تعلق داریم؛ مثل تعلق جهانی، اقلیمی، سرزمینی، دینی، فرهنگی و قومی و از این قبیل.


 دلبستگی به‌معنای وابستگی نیست؛ بلکه نوعی پیوند ذاتی عاطفی بین کودک و مادر است. دلبستگی کودک به مادر، به دیگران و نیز ساحت‌های اجتماعی و فرهنگی منتقل می‌شود؛ مثل دلبستگی به وطن، به دین، به فرهنگ و همانند آن. اگر دلبستگی ایمن باشد، انتشار این دلبستگی در بزرگسالی فرد نیز اتفاق می‌افتد. یعنی وقتی کسی در دوران کودکی، دلبستگی ایمن و صحیح پیدا ‌کند، در جامعه‌ی خودش منشأ شر نخواهد بود. یکی از نتایج دلبستگی ایمن، داشتن و احساس پایگاه امن است.  اما اگر کسی دلبستگی‌اش ناایمن، تعارض‌آمیز، دوسوگرا یا به‌عبارتی متعارض و متناقض شکل بگیرد، ضمن اینکه احساس پایگاه امن او خدشه‌دار می‌شود، در بزرگسالی نیز دلبستگی فرهنگی، سرزمینی و جهانی‌اش متناقض خواهد شد. 
 به همین دلیل، کسانی که دلبستگی سرزمینی و اجتماعی‌شان، هویت و تعلق سست است، به‌راحتی می‌توانند وطن خود را رها و حتی آن را خراب کنند و از دشمن بخواهند که وطن‌شان را بمباران نماید. اعراض از وطن به معنای پشت‌کردن به وطن، ریشه در دوران کودکی دارد. در دلبستگی ایمن محال است که فرد از دشمن وطن بخواهد که به وطن حمله و آن را بمباران نماید؛ چیزی که در جنگ تحمیلی آمریکا و اسرائیل علیه جمهوری اسلامی ایران، دیدیم و شنیدیم تا جایی که تعجب غیر ایرانیان را نیز برانگیخت.

در این کتاب از یک پدیده عجیب به نام پرون در دستگاه سیاسی کشور در دوران پهلوی یاد می‌شود که حتی به اندرونی شخصی محمدرضا شاه نیز وارد می‌شده است. پرون که دارای اختلال جنسی است، همراه همیشگی محمدرضا در کودکی است و از پدیده‌هایی است که برای فرزند رضاخان، هویت‌ساز است.

در بخش دیگری از کودکی محمدرضا با یک معلم زن فرانسوی مواجه می شویم که چند سال دو نفری با محمدرضا در کاخ بسر می‌برد. انتخاب این خانم به عنوان معلم صرفا برای این بودکه بتواند به محمدرضا فرانسوی یاد بدهد.خانم ارفع نیز به دور از پدر و مادر، منبع دیگری برای شکل‌گیری هویت محمدرضا در کودکی مطرح می‌شود.

 رجوع به مادر، به دین، به پدر، به وطن، و حتی به تبار و ریشه‌های تاریخی و تمدنی، در حقیقت رجوع به پایگاه امن با هدف جذب انگیزه، قوت و آرامش است. وقتی پایگاه امن مثل وطن به خطر می‌افتد، هرانسانی که هویت، تعلق و دلبستگی سالم داشته باشد، خطر برای وطن را برنمی‌تابد و برای رهایی پایگاه امن خویش از خطر، به مصاف دشمن می‌رود. 

از آن‌سو، جالب است در زمان رضاخان، وقتی مملکت با خطر و حتی یورش متفقین مواجه می‌شود، به راحتی و به فرموده انگلیس، خاک وطن را بدون هیچ مقاومتی ترک و مردم خود را با دشمنان تنها می‌گذارد. و یا در دوره محمدرضا، وقتی او به راحتی بخش مهمی از خاک کشور(بحرین) را واگذار می‌کند؛ می‌توان از بی‌تعلقی آنان به وطن یاد کرد که نتیجه‌ی هویت ناپایدار و متناقض اوست.

 مادر، تربیت درکنار پدرومادر، مهم‌ترین پایگاه امن است که شواهد تاریخی نشان می‌دهند که نه رضاخان از آن بهره‌ای داشت و نه محمدرضا.  این احساس در حالی خطرناک است که انسان نمی‌تواند بدون پایگاه امن زندگی کند. او پایگاه امن را در جاهای دیگری جست‌وجو می‌کند. روی آوردن به قمار، مواد مخدر تا جاسوسی، و راه‌های جبرانی دیگر که نمی‌توانند جای دامن گرم مادر را بگیرند؛ نمونه‌هایی از جستجوگری فرد برای درک و احساس پایگاه امن است.  

 در کتاب شاهی که آخر شد با مواردی مواجه می‌شویم که جالب است. برای مثال رضاخان که چندین همسر داشته، به‌دنبال همسر پنجم نیز بوده است، اما باز هم آن‌ها و زن و بچه را رها می‌کند و به زندگی بی‌ثبات خود در تنهایی توام با خلاف، ادامه می‌دهد. در چنین شرایطی رضا خان عملاً به عنوان پدر برای محمدرضا نقشی ندارد و فرزندان وی موجوداتی رهاشده‌ هستند.

فردی که با هویت سست و ناپایدار بار می‌آید، نمی‌تواند در هنگام قدرت، از حوزه فردی خود جدا شود. در حالی که رئیس یک کشور باید در حوزه اجتماعی تصمیم بگیرد، ممکن است تصمیم‌های مهم را صرفاً برای ارضای نیازهای فردی خود اتخاذ کند، اما رنگ اجتماعی به آن بزند.
  
 احساس کهتری شدید و شکل‌گیری بی هویت و لااقل هویت سردرگم و متناقض، فرد را به یک احساس کهتری و حتی سلوک ضد اجتماعی سوق دهد. فردی که دچار چنین وضعیت روانی است، برای جبران محرومیت، به رفتارهای دارای اختلال متوسل می‌شود. این فرد حتی اگر در مسئولیت اجتماعی قرار گیرد، دغدغه اصلی‌اش همچنان دغدغه فردی است و جهان ذهنی او همچنان در همان سطح باقی می‌ماند.

     محمدرضا در اوان کودکی، مدت‌های زیادی به دور از مادر و پدر، تنها با معلم فرانسوی با هویتی متفاوت در یک کاخ بسر می‌برد، پدر او نیز در پی ازدواج‌های مکرر است و دور از خانواده زندگی می‌کند، و یا در دوران مدرسه، دور از پدر و مادر در پانسیونی در سوئیس و همراهی با یک کولی به نام ارنست پرون با ایرادات جنسی بسر می‌برد. در اسنادی نیز نشان داده شده است که او در اثر تربیت‌های عمدتا غیرایرانی، به زبان فارسی نیز علاقه‌ای نشان نمی‌دهد.      
 جالب است که محمدرضا به‌گونه‌ای بار می‌آید که رضاخان او را به ناچار از سوئیس فرامی‌خواند و در دفعات زیادی هم درباره صلاحیت ولیعهد خود برای پادشاهی آینده دچار تردید جدی می‌شود.
  
 اما درباره توصیف رفتارهای رضاخان که یک رفتار جبرانی به‌شمار می‌آید، کامرهارت وزیر مختار آمریکا می‌گوید"وقتی از نزد رضاشاه برگشتم، ایمان داشتم مردی را ملاقات کردم که چند قدم بیشتر با توحش فاصله ندارد". این برداشت در واقع به یک ترس بنیادین اشاره دارد؛ ترسی که ریشه در نبود پایگاه امن دارد و فرد همیشه نگران است که موجودیت و جایگاهش از سوی قدرت بالاتر سلب شود. این ترس نخست نسبت به انگلستان شکل گرفت و بعدها در محمدرضا پهلوی نسبت به آمریکا نمود پیدا کرد. 
 

چون این افراد فاقد هویت فردی پایدار بودند، همیشه تابع قدرت برتر بودند. وقتی بیگانه می‌گوید؛ "برو!"، می‌رود و نمی‌تواند مقاومت کند. اساساً شخصیتی که دچار احساس کهتری است، توان نه گفتن در برابر قدرت بالاتر را ندارد.

شخصیت‌های تحقیر شده و دارای هویت. سست و محروم از پرورش درست، در مقابل قدرت برتر، ترس همه‌ی وجودشان را می‌گیرد و به راحتی به فرمان آنان، بخشی از خاک خود را هم واگذار می‌کنند. جالب است که این افراد حتی تلاش می‌کنند تبارسازی کنند و برای خود یک ریشه تاریخی یا شرافت خانوادگی تعریف نمایند تا بر احساس کهتری خود سرپوش بگذارند. 

در کتاب آورده شده است که پدر رضاشاه تکلیفش مشخص است و اهل تاریخ او را می‌شناسند؛ اما محمدرضا تلاش دارد از پدر و جدش یک فرد اشرافی، ریشه‌دار و بااصالت بسازد تا تحقیر خود را پنهان سازد. تبارسازی نیز ابزاری برای پوشاندن احساس کهتری است. 

 

دیدگاه کاربران

سعید۴۲۰۶۲۱۵۱۱:۲۰:۲۷ ۱۴۰۵/۲/۱۸
عاقبت پوشیدن لباس آمریکا عریانی است
پور خلیل۴۲۰۶۵۶۲۱۱:۳۵:۴۵ ۱۴۰۵/۲/۱۹
عوضش مردم چند دست رو هم پوشیدند.
امینی شفق۴۲۰۶۴۴۰۰۱:۲۲:۲۹ ۱۴۰۵/۲/۱۹
این خاندان پهلوی دست از سر مردم بر نمیدارند. آنها بردارند، محققین و نوبسندگان ما را راحت نمیگذارند. آنها هم اگر بگذارند، دشمنانی دارند که هنوز بعد از نیم قرن از سایه آن خاندان هراسانند.
نیکچهره۴۲۰۶۴۴۱۰۱:۲۵:۵۱ ۱۴۰۵/۲/۱۹
خاندانی که حکومتشان سرتا پا ضرر و زیان بود برای ایران بود؛ نباید اینقدر مدام داستانشان بازگو شود.
ناشناس۴۲۰۶۶۷۷۱۶:۰۵:۴۵ ۱۴۰۵/۲/۱۹
محمد رضا فرد رسوایی بود خاطرات علم نزدیکترین ها به شاه را بخوانید همه چیز دستتان می آید

نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.

yektanetتریبون

آخرین عناوین