حکایتها، اگرچه در ظاهر بر مدار یک قهرمان و یک ضدقهرمان میچرخند، در باطن به تعداد همه آدمها قابلیت بازخوانی دارند؛ هر کس از زاویه تجربه و فهم خود، روایتی دیگر از همان قصه بیرون میکشد. این همان جادوی حکمتِ نهفته در قصههاست؛ حکمتی که میتوان آن را از کوچههای تنگ یک محله تا شاهراههای پرهیاهوی سیاست بینالملل امتداد داد.
جهانِ امروز، اگرچه به زبان حقوق و دیپلماسی سخن میگوید، اما در لایههای زیرین، هنوز هم از همان منطقهای ساده و گاه بیرحم حکایتها تبعیت میکند.
در محله ما، روزگاری، قلدرِ بیمهاری بود که نه به قانون سر فرود میآورد و نه به اخلاق. یقه میگرفت، به دیوار میکوبید و گاه با تظاهر به جنون، بر شدت رفتار خود میافزود. امنیت، واژهای غریب شده بود و هراس، همچون ابری سنگین، بر سر مردم سایه انداخته بود. این تصویر، آشنا نیست؟ در روابط بینالملل نیز، گاه بازیگرانی پیدا میشوند که قواعد را نه برای رعایت، بلکه برای دور زدن میشناسند؛ آنان که حقوق را ابزار میخواهند، نه معیار. اما نقطه عطف هر حکایت، جایی است که نظمِ برهمخورده، پاسخی متفاوت میطلبد.
آن روز که قلدر، دست تعدی به پیرمردی دراز کرد که ریشه در خویشاوندی و احترام داشت، گویی از مرزی نانوشته عبور کرد؛ مرزی که در حقوق بینالملل، آن را میتوان «خط قرمز» نامید. ضربهای زد، اما در همان لحظه، نشانههای تردید در رفتار او پدیدار شد؛ با این حال، غرورِ کاذب، مجال عقبنشینی به او نداد. اما همانجا جواب را گرفت. جوری که هم سرش شکست و هم غرورش. برادرزاده پیرمرد خود را به معرکه رساند، بیدرنگ، با نخستین ابزار در دسترس، سنگی برداشت و نه در حد تلافی، که در سطحی بالاتر، ضربهای وارد کرد؛ ضربهای که معادله ذهنی قلدر را برهم زد. از آن پس، او دیگر همان نبود. برای دیگران هنوز عربده میکشید، اما در برابر آن خانواده، به قاعدهای تازه تن داده بود؛ قاعدهای که با یک «ضربه-پلاس» نوشته شده بود. در ادبیات راهبردی، این همان نقطهای است که «بازدارندگی» از سطح واکنش برابر، به سطح «بازدارندگی مؤثر» ارتقا مییابد. پاسخ برابر، اگرچه حق است، اما همیشه کافی نیست؛ بهویژه در برابر بازیگری که زبان توازن را نه در عدالت، که در برتری میفهمد.
حقوق بینالملل نیز، با همه ظرافتهایش، در نهایت نیازمند پشتوانه قدرت است تا از متن به میدان عمل برسد. حکایت امروز ما، در مقیاس بزرگتر، بازخوانی همان قصه محله است. با بازیگرانی چون ترامپ که گاه در قامت «قلدر دیوانه» ظاهر میشوند و با نوچههایی چون رژیم جعلی صهیونیستی و... که نقش تکمیلکننده خشونت را بازی میکنند. تجربه نشان داده است که پاسخهای صرفاً متوازن، نگهدارنده هست اما چندان که باید بازدارنده نیست و به اصلاح رفتار طرف مقابل نمیانجامند. اینجاست که ضرورت بازتعریف پاسخ مطرح میشود؛ پاسخی که بر پایه محاسبه دقیق، یک گام فراتر برود. «ضربه-پلاس» نه به معنای خروج از عقلانیت، بلکه نشانهای از ارتقای آن است؛ یعنی افزودن مؤلفهای بازدارنده که طرف مقابل را وادار به بازنگری در محاسباتش کند. در این چارچوب، اخلاق نیز معنایی تازه مییابد؛ اخلاقِ مسئولیت، نه اخلاقِ انفعال. البته این مسیر، ظرافتهای خود را دارد. هر «پلاس»ی، اگر بیحساب باشد، میتواند به چرخهای از تصاعد خشونت بینجامد.
پس هنر سیاست، در تنظیم همین فاصله است؛ فاصلهای میان ضعف و افراط. باید همه جوانب را سنجید، ظرفیتها را دید، پیامدها را برآورد و سپس، آنچه سنجیده شده را به عمل درآورد. شاید زمان آن رسیده باشد که در برخی معادلات، به جای آنکه همیشه منتظر ضربه باشیم و سپس پاسخ دهیم، ابتکار عمل را در دست بگیریم برای تثبیت قاعدهای تازه. قاعدهای که به قلدرانِ جهان بفهماند، هر ضربهای، پاسخی دارد؛ و گاه، پاسخی فراتر. حکایتها را اگر درست بخوانیم، فقط قصه نیستند؛ نقشه راهاند. آن روز در محله، سنگی که در دست یک جوانِ بهموقع برخاست، یک معادله داخلی را تغییر داد. امروز هم دستِ جوانان ما- در میدان و خیابان و دیپلماسی- در کنشی به موقع و سازنده، می تواند معادلات را به نفع ما رقم زند.




نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.