تاریخ روابط بینالملل مملو از درسهایی است که بهای سنگین تصمیمات شتابزده و مبتنی بر تحلیلهای ناقص را به رخ میکشد. در بحرانها، وسوسه «راهحل سریع» اغلب چنان قدرتمند عمل میکند که ذهن سیاستمداران را نسبت به پیچیدگیهای واقعی صحنه کور میسازد. وعدههای زودگذر، برآوردهای خوشبینانه و تصاویر تبلیغاتی از «پیروزی قریبالوقوع» معمولاً در برخورد با لایههای زیرین واقعیت رنگ میبازند و مسیر را به سوی پیامدهایی ناخواسته و فرسایشی هدایت میکنند.
نمونه بارز این پدیده در عصر حاضر، سناریویی است که اکنون برای آمریکا در تقابل با ایران رقم خورده: ورود به جنگی که نه تنها «سریع» تمام نشد، بلکه معنای تازهای از «جنگ بیپایان» را در قاموس استراتژیک واشنگتن ثبت کرده است. هنگامی که نخستوزیر اسرائیل، بنیامین نتانیاهو، نقشه حمله به ایران را بر میز دونالد ترامپ گشود، خطوط آن فریبنده و ساده بود: چند روز بمباران هوایی، فروپاشی نظام ایران، نابودی کامل تأسیسات هستهای و موشکی، و سپس استقرار رژیمی مطیع که دیگر هرگز از نیروهای نیابتی در منطقه حمایت نمیکند.
ترامپ که همواره به راههای سریع و پرسروصدا عادت داشت، این وعده را چنان باور کرد که گویی در حال امضای یک قرارداد تجاری سودآور است. اما غافل از اینکه میدان ایران، آزمونی است که نه بردارهای ساده را برمیتابد و نه تبلیغات گزینشی را باور دارد. حالا، پس از نزدیک به پنجاه روز، آن «جنگ سریع» به نبردی حیثیتی، گسترده و با پایانی نامشخص تبدیل شده است. ترامپ، همان رئیسجمهوری که شعار «اول آمریکا» را پرچم خود کرده بود، اکنون در جنگی گرفتار شده است که بیش از هر چیز به «اول اسرائیل» خدمت میکند و تصور خروج از آن برای او به کابوسی مبهم بدل شده است.
اما از همان روزهای نخست، یکی از مهمترین برگهای برنده ایران، «میدان» بود؛ میدانی که به وضوح به ترامپ نشان داد همپیمانان اروپاییاش حاضر نیستند برای منافع بلندپروازانه نتانیاهو، هزینه ریسک فروپاشی ثبات منطقه را بپردازند. ترامپ اما برای اینکه در برابر افکار عمومی عقبنشینی خود را نپوشاند، به تاکتیک "محاصره دریایی ایران" چنگ زده است؛ تاکتیکی که بیش از آنکه نشاندهنده قدرت باشد، نمایانگر استیصال و ناتوانی از رویارویی مستقیم است. محاصره دریایی، که نه تنها ایران را به بازگشایی تنگه هرمز وادار نخواهد کرد، بلکه برعکس، عملاً مدیریت تهران بر این شاهراه حیاتی را چنان برای جهان و مقامات آمریکایی آشکار میسازد که حتی ترامپ، رئیسجمهور متجاوز آمریکا، ناخودآگاه مجبور به نامیدن آن به اسم «تنگه ایران» میشود.
آمریکای مستاصل سرانجام ناچار شد با خواستههای ایران برای آتشبس موقت تن در دهد و اسرائیل را به پذیرش آن در لبنان وادار سازد. اما این آتشبس، نه پایان راه که تنها مهلتی نفسگیر پیش از طوفانی دوباره است. نشانهها حاکی از آن است که هر لحظه احتمال ازسرگیری درگیریها وجود دارد؛ چراکه «گره هرمز» اکنون بر گرههای کهنهی هستهای، موشکی و نیابتی افزوده شده است؛ گرهی کور که نه با چنگ و نه با دندان باز نمیشود. در چنین وضعیتی، یک پرسش بنیادین در برابر واشنگتن قد علم میکند: آمریکایی که به تحریک اسرائیل و برای تأمین منافع او پا به این باتلاق گذاشت، تا کی میخواهد در این ورطه بیعمق و بیکران دست و پا بزند؟ آیا ترامپ به راستی منافع ملی آمریکا و شعار «اول آمریکا» را لحاظ کرده است؟ اسرائیلی که طی چند دهه نتوانسته حزبالله و حتی حماس را - که در برابر قدرت منطقهای ایران، از هر حیث قابل مقایسه نیستند - از میدان به در کند، چگونه میخواهد ایران را مجبور به پذیرش خواستههایش کند؟
حکایت ترامپ، حکایت همان دیوانهای است که سنگی را در چاه میاندازد که بیرون آوردنش به عقل صد نفر هم نمیرسد. از طرفی، ترامپ بر سر میز مذاکره چیزهایی را طلب کرده است که در اوج جنگ و بمباران هم به آنها دست نیافته است؛ طلبی که حاصل آن چیزی جز تحقیر بیشتر و عمیقتر شدن این بنبست نخواهد بود.
واقعیت این است که آمریکا با تحمیل روایت خود و نادیده گرفتن منافع مشروع ایران، نه تنها به هیچیک از اهداف اولیهاش - نه تغییر رژیم، نه نابودی توان هستهای و موشکی - دست نیافته، بلکه اکنون حتی برای«بازگشایی تنگه هرمز» نیز درمانده شده است. چنین افولی، نشانه آشکار شکست یک راهبرد مبتنی بر زور و توهم است. تجربه تاریخی نشان داده که هیچ بحرانی با ابزار صرف نظامی حل نشده است؛ آنچه باقی میماند، ویرانی، دشمنیهای عمیق و هزینههای سرسامآوری است که دامان جنگافروزها را سالها خواهد گرفت. از این رو، بهتر نیست که به جای تصمیمات هیجانی و مغرورانه، حل مشکل به ریل طبیعی خود - یعنی مذاکره از طریق سازمان ملل، آژانس بینالمللی انرژی اتمی و سایر نهادهای بینالمللی – باز گردد؟ آمریکا و اسرائیل نه پلیس بینالملل هستند و نه صلاحیت اخلاقی و حقوقی برای حل یکجانبه این بحران را دارند. تنها بازگشت به عقلانیت، پایبندی به قواعد بینالمللی و احترام به حقوق و حاکمیت ملی ایران است که میتواند این باتلاق عمیق را به مسیری روشن برای صلح و ثبات تبدیل کند.
در نهایت، آمریکا در میدان ایران، گرفتار توهمی شده است که وعدهاش «پیروزی سریع»، اما حاصلش «جنگ فرسایشی» است. تحمیل روایتِ نادرست، نادیده گرفتن منافع مشروع ایران و تکیه بر زور، نه تنها اهداف واشنگتن را محقق نکرد، بلکه افول استراتژیک آن را عریان ساخته است. تجربه تاریخی ثابت کرده است که بحرانها با ابزار نظامی حل نمیشوند؛ دیپلماسی، نه یک انتخاب احساسی، که یک ضرورت عقلانی است. بنابراین بیشک برای آمریکا بازگشت به دیپلماسی و قوائد بینالملل و احترام به حقوق و حاکمیت ملی ایران، تنها راه گریز از این بنبست باشد. صلح و ثبات در گرو پذیرش این حقیقت است که هیچ کشور و قدرتی نمیتواند به تنهایی نقش "پلیس بینالملل" را بازی کند.




نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.