چهل روز از کشتار کودکان در فاجعه دبستان شجره طیبه میناب گذشت. و چه سخت گذشت بر آن مادران داغدار و بر ان امیدهای ناامیدشده. چهل روز ندیدن و نشنیدن. چهل روز ناز و نوازش نکردن و دستان عزیزانشان را نفشردن. چهل روز زمزمه، آه و فغان و ناله، و لحظه لحظه به یادشان بودن.
چه پاسخی دارند آن قاتلان گرگ صفت در برابر این پرسش خداوند: «بای ذنب قتلت؟» مگر چه کرده بودند این کودکان معصوم؟! تهدیدی بودند برای قاتلان جنایتکار؟! بر دبستان دخترکان مظلوم موشک افکندند تا هنرشان را به جهانیان به نمایش نهند؟! این بود بخشی از عملیات پیشدستانه شان؟! این بود آن شعار نجات ملت ایران که گوش فلک را کر کرده بود و ذهن و ضمیر عده ای خودفروخته را فریفته بود؟! زین پس این قاتل ترین قاتلان چگونه خود را تسکین میدهند و خنده بر لب مینشانند؟ چگونه خواهند توانست در فردا و فرداها سر بلند کنند و تاریخ و ایندگان را پاسخگو باشند؟ تفو بر ان غیرت نداشته شان! دو صد لعنت بر ادعای دروغین حقوق بشری شان.
یاد باد آن نورچشمی های مینابی؛ نام و یادشان برای همیشه تاریخ گرامی باد؛ یاد باد آن گرمابخش خانه ها. آن امیدهای فردای مام میهن. کجایند آن جگر گوشه های کیف بدست و دست در دست مادران در صبحگاهان؟! چهل روز است که کوچه و خیابانهای شهر میناب از وجودشان خالی است. خبری از صدای پایشان دیگر نیست. بوی دل انگیزشان به مشام نمیرسد. شیرین زبانی شان در زوایای خانه شنیده نمیشود. کو آن مدرسه و حیاط و کلاس درس و همهمه کودکان و صدای خانم معلم؟! چه شد آن نقاشیهای رنگارنگ کودکان از گلها؟! کجا رفتند آن پرستوهای خوش الحان؟!
دریغا ان کیفهای پاره و به یادگارمانده؛ محتوی دفتر و کتاب و خوراکی، و یک لیوان و یک مداد. کو آن صدا که صبحگاهان بگوید مامان کجاست روپوش و جورابهای من! آه از ان کفشهای به خاک نشسته! کو آن صدا که بگوید باز هم پا به پا و آنگاه یک ریسه خنده!؟ حیف که دیگر آن گرمابخش خانه ها رفت. شور و نشاط زندگی خانواده ها رفت. دیگر صدای عشق به گوش نمیرسد. آوای خوش آشنا اتاقها را پر نمیکند و فضای خانه ها از گل باران وجودشان خالی است. دریغا، قلبها ماندند بی آن جگر گوشه ها.
تو به ایران جان دادی و حالا مانده آن انبوه خاطرات و نجوای جگرسوز مادران: هر روز که ترا ترک میکردم میگفتم برو به سلامت دخترم. مراقب خودت باش عزیزم. زنگ تفریح خوراکی یادت نرود. حواست به درس و مشقت باشد. حرفهای خانم معلم را به گوش بگیر. جلوی پایت را نگاه کن. و حالا باید بگویم برای همیشه خداحافظ عزیزم. به خدا میسپارمت. به خدا من بی تقصیرم. در این فاجعه من بی گناهم. تو که میدانی در همه این سالها جان من تو بودی. تمام زندگی ام خلاصه میشد در وجود نازنین تو. زندگی ام در این سالها بر مدار تو میچرخید. چه کنم که شب پرستان کودک کش ترا از من گرفتند. چشم دیدنت را نداشتند. نخواستند بزرگ شوی تا پنجه در پنجه کثیفشأن بیافکنی و به مصافشان برخیزی. متاسفم که سرنوشتت اینچنین رقم خورد و قلب تپنده ات را ناجوانمردانه از کار انداختند. شرمنده ام که من ماندم اما تو در زیر آوار پر پر شدی. ناتوان تر از آن بودم که به وقت فاجعه به کمکت بیایم. باور کن چنین فاجعه ای را اصلا باور نداشتم. ببخش مرا که نتوانستم مثل هر روز با تو همراه باشم و ترا از موج حوادث مصون دارم. اما مطمئن باش ترا برای همیشه به خاطر خواهم سپرد و روزی انتقامم را از دشمن غدار خواهم گرفت. در گوشه ای از قلبم جایی برایت باز خواهم کرد. هرگاه دلم گرفت میآیم به مزارت. در آغوشت میکشم. یک دل سیر میبویمت. میخوانمت. میسرایمت. گل و گلاب بر سر و رویت میپاشم. با تمام وجودم میبوسمت. از آن بوسههای مادرانه که لحظه وداع درخواست میکردی. یادت هست با آن بوسه های ابدار صبحهای هر روز روانه مدرسه ات میکردم؟! گویی همین دیروز بود آن آخرین بوسه. آن اخرین بوسه را هیچگاه از یاد مبر. من هم از یاد نمیبرم. به تصویرش میکشم و به یاد آن آخرین روز در گوشه ای از قلبم به زیبایی قابش میکنم. چشم از آن نمیکنم.
راستی، حالا که از من دور شدی نکند در گذر زمان من در نزد تو غریبه بیایم، ناآشنا جلوه کنم و انگاه من با انبوه خاطراتم تنها شوم. یادت باشد من هنوز مادرت هستم؛ همان مامانی همیشگی. همراه تنهایی هایت. مونس تاریکی شبهای بلند و باد غضبناک نیمه های شب. لالایی خوان گهواره ات. بخشی از خاطرات من تویی عزیزم. آنهم از ماندگارترین خاطرات عمرم. به وجودت افتخار میکنم و بر شهادتت میبالم. اگرچه جانت را گرفتند اما بدان تو به ایران جان دادی. روح مضاعف به ایرانیان بخشیدی. مطمئن باش خون ریخته شده ات در رگهای کودکان مام میهن جاری است، چندان که بزرگ شوند سلاح به دست به خونخواهی ات برخواهند خاست.
غصه نخور عزیزم، ان شاالله من هم روزی به تو خواهم پیوست. در آن روز قول میدهم دیگر تنهایت نخواهم گذاشت. برای همیشه با تو خواهم بود و همچنان با جان و دل مادریت را خواهم کرد. مثل آن روزهای خاطره انگیز در آغوشت خواهم کشید. با عشق، ناز و نوازشت خواهم داد. صورتت را بوسه باران خواهم کرد. دیگر دست از تو نخواهم شست. به امید دیدار. منتظرم باش عزیزم.



