از قم که به تهران رسیدم دلم آشوب بود. تمام راه چیزی درون سینهام میلرزید و آرام نمیگرفت. انگار دل از همان ابتدا خبر داشت که این سفر، سفر معمولی نیست. باورم نمیشد این آخرین دیدار است. باورم نمیشد قرار است چشمها برای آخرین بار به چهرهای بیفتند که سالها برای یک ملت تکیهگاه بود. در تمام مسیر، ذهنم میان امید و انکار سرگردان بود. دلم میخواست کسی بگوید همه اینها خواب است، همه اینها اشتباه است، هنوز فرصت هست، هنوز این وداع، وداع آخر نیست. اما هرچه به تهران نزدیکتر میشدم، غم واقعیتر میشد و سنگینی آن بیشتر بر دلم مینشست.
وقتی به مصلی رسیدم، فضا آکنده از اندوهی بود که نمیشد با واژهها اندازهاش گرفت. بعد از پایان نماز، جمعیت آرام آرام از صحن بیرون میرفت و جمعیت بیرونی وارد میشدند. بعضیها راه افتاده بودند، اما بعضی دیگر انگار هنوز توان دل کندن نداشتند. رفتن دیگر شبیه همیشه نبود. گامها سست شده بود و پاها روی زمین کشیده میشد. داغ فقط بر شانهها ننشسته بود، در پاها افتاده بود، در نفسها افتاده بود، در جان آدمها خانه کرده بود. هرکس را که میدیدی، انگار تکهای از توانش را همانجا جا گذاشته بود و دیگر چیزی برای ادامه دادن نداشت.
در آن هنگام که طنین آخرین سلام نماز در فضای مصلی پیچید و جمعیت آرام آرام راه خروج را پیش گرفتند، گویی غباری از اندوه بر تمام ستونها و صحنها نشست. رفتن دیگر معنای همیشگی را نداشت. گامها به جای آنکه سبکبار به سمت خانه شتاب کنند، بر زمین کشیده میشدند و هر قدم وزنی به اندازه یک کوه داشت. نای رفتن نمانده بود و این نه یک استعاره، که حقیقتی عریان بود که در پاهای خسته و نفسهای به شماره افتاده مردم به چشم میخورد. جمعیت بیرونی با اشتیاقی آمیخته به سوگ وارد میشدند و آنها که درون بودند با پاهایی لرزان قصد رفتن داشتند، اما انگار ریسمانی نامرئی جانها را به آن خاک و آن فضا گره زده بود. دل کندن از آن فضا برای بسیاری ناممکن شده بود. این داغ عظیم تنها بر شانهها ننشسته بود، بلکه تا عمق استخوانها نفوذ کرده بود و در جان آدمها ریشه دوانده بود.
در میانه آن غوغای خاموش و در میان ازدحام سایههای غمزده، پیرمردی را دیدم که تمام توانش را در سجده آخر جا گذاشته بود. او دیگر نای ایستادن نداشت. پیرمردی که پا به پای جمعیت قد خمیده بود و اشک ریخته بود و با هر فراز نماز گویی پارهای از وجودش را از دست داده بود. وقتی سلام آخر داده شد، انگار آخرین پیوند او با توان جسمانیاش نیز گسست. او همانجا که بر مهر پیشانی گذاشته بود، آرام بر زمین دراز کشید. صحنهای که قلب هر بینندهای را به درد میآورد، در همان لحظه شکل گرفت. او پرچم ایران را همچون پوششی بر تن رنجور خود کشید و با دستانی لرزان عکس آقای شهید را کنار سرش گذاشت. آن پیرمرد و آن پرچم و آن عکس، تصویری از درد و وفاداری ساخته بودند که هیچ کلمهای قادر به توصیف سنگینی آن نبود.
نگاهش کردم و در اعماق وجودم لرزیدم. نگرانی برای حال جسمش کمترین چیزی بود که میشد حس کرد. آنچه بیشتر دل را میفشرد، حال دلش بود. باری که او بر دوش داشت، باری بود که انگار تمام اندوه یک سرزمین را در خود خلاصه کرده بود. سنگینی این غصه چنان بود که تاب و توان را از او و از هر بینندهای میربود. خواستم به سمتش بروم، خواستم چیزی بگویم که تسلای خاطرش باشد، اما کلمات در گلوی من یخ بستند. چه میتوان گفت به کسی که تمام جهانش در یک قاب عکس خلاصه شده و تمام پناهش یک پرچم است؟ در سکوت تماشایش کردم و در خلوت دل زمزمه کردم که ای پیرمرد، تنها تو نیستی که اینگونه از پا افتادهای. ما هم مثل شما دیگر نای ادامه دادن نداریم. ما هم در این مسیر طولانی بدرقه، جانمان به لب رسیده است.
آن لحظات، مصلی دیگر تنها یک مکان یا محل برگزاری یک مراسم نبود. آنجا به وسعت تمام ایران شده بود. جایی که میشد اندوه بیپایان یک ملت را با چشمهای خیس تماشا کرد. غمی که از صورتها فراتر رفته بود و در تکتک حرکات بدنها نفوذ کرده بود. ناتوانی مردم در راه رفتن و تمایلشان به ماندن و خیره ماندن به نقطهای نامعلوم، نشان از دردی داشت که درمانش به این زودیها میسر نبود. سکوتی که در فضا حاکم بود، از هر روضهای بلندتر و سوزناکتر بود. این سکوت، فریاد فروخورده مردمی بود که محبوبشان را تا آستانه ابدیت همراهی کرده بودند و حالا بازگشت به دنیای بدون او برایشان غریب و دشوار مینمود.
نماز بر پیکر آقای شهید به پایان رسیده بود، اما حکایت این داغ تازه آغاز شده بود. این از آن بدرقههایی نبود که با رفتن پیکر و آرام گرفتن در خاک تمام شود. برخی از خداحافظیها هرگز تمام نمیشوند، بلکه از همان لحظه وداع در جان آدمها جوانه میزنند و هر روز بزرگتر میشوند.
ما در آن صحن و در آن لحظات به چشم خود دیدیم که جان چگونه قطره قطره و آهسته از تن یک ملت بیرون میرود. سنگینی این غم تمامنشدنی است و آن پیرمرد با آن پرچم و آن عکس، نمادی از حقیقتی شد که تا سالها در حافظه این خاک باقی خواهد ماند. بدرقه آقای شهید تازه آغاز شده است و این داغ بر سینه ما تا همیشه تازه خواهد ماند. اکنون تنها چیزی که باقی مانده، سنگینی باری است که باید بر دوش کشید، در حالی که دیگر هیچ نایی برای رفتن در ساق پاهایمان نمانده است.




نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.