در نظریههای اقتصاد نهادی جدید، بهویژه در آثار داگلاس نورث، توسعه پایدار صرفاً نتیجه افزایش منابع یا قدرت نظامی نیست. آنچه مسیر تاریخی جوامع را تغییر میدهد، تحول در نهادها و در سطحی عمیقتر دگرگونی در نظام باورها و مدلهای ذهنی جامعه است. نورث نشان میدهد که انسانها و جوامع بر اساس برداشتهایی که از جهان و از تواناییهای خود دارند تصمیم میگیرند و همین برداشتها در نهایت به شکلگیری قواعد و نهادهای اجتماعی میانجامد. به همین دلیل، برخی مقاطع تاریخی میتوانند به «لحظههای بحرانی» تبدیل شوند؛ لحظاتی که در آنها باورهای پیشین به چالش کشیده میشود و امکان شکلگیری مسیرهای جدید توسعه فراهم میگردد.
جنگ رمضان (اسفند 1404 ) را میتوان از چنین منظری تحلیل کرد. این جنگ تنها یک رویارویی نظامی نبود، بلکه تجربهای تاریخی بود که بسیاری از تصورات رایج درباره تواناییها و جایگاه ایران را دگرگون کرد.
در تحلیل این تحولات، میتوان مؤلفههای قدرت ایران در جنگ رمضان را در پنج محور اصلی خلاصه کرد.
نخست، قدرت سخت و آفندی؛ یعنی توان اقدام مؤثر، ایجاد بازدارندگی و تغییر موازنه امنیتی در میدان.
دوم، قدرت نرم و انسجام داخلی که بر اتکای به مردم، همبستگی اجتماعی و پیوند سیاسی در داخل کشور استوار است.
سوم، مزیت ژئوپلیتیکی تنگه هرمز؛ موقعیتی راهبردی و کمنظیر در گذرگاه اصلی انرژی جهان.
چهارم، توان اثرگذاری بر ترانزیت و بازار جهانی انرژی که میتواند جریان نفت و توازن عرضه در بازار جهانی را تحت تأثیر قرار دهد.
و پنجم، قابلیت شکلدهی به نظم منطقهای و تقویت قدرت چانهزنی؛ بهگونهای که کشور بتواند در امنیت خلیج فارس و معادلات منطقهای نقشی تعیینکننده ایفا کند.
برآیند این مؤلفهها نشان میدهد که قدرت ایران در این جنگ ماهیتی ترکیبی و چندبعدی داشته است؛ قدرتی که از جمع قدرت نظامی، قدرت اجتماعی، رهبری راهبردی، موقعیت ژئوپلیتیکی و اهرم انرژی شکل میگیرد. چنین ترکیبی از منابع قدرت، ایران را نه صرفاً به بازیگری مقاوم، بلکه به بازیگری اثرگذار در بازطراحی موازنههای منطقهای و حتی جهانی تبدیل کرده است.
این تجربه تاریخی میتواند بستر مهمی برای تغییر در نظام باورهای جامعه فراهم کند. در چارچوب اقتصاد نهادی میتوان فرایند این تحول را به صورت یک زنجیره تحلیلی در نظر گرفت:
لحظه بحرانی → تحول در نظام باورها → شکلگیری سرمایههای اجتماعی و روانی → نهادسازی → مسیر جدید توسعه.
بر اساس این منطق، جنگ میتواند نقطه آغاز یک دگرگونی عمیقتر در سطح ذهنی و اجتماعی باشد. اما این تحول بهصورت خودکار رخ نمیدهد. در چنین شرایطی، یکی از مهمترین وظایف نخبگان فکری، رسانهها و نهادهای فرهنگی آن است که در حین جنگ و در فضای پس از آن، یا استفاده از روایت مطلوب جنگ برخی باورهای کلیدی را در جامعه تبلیغ، تبیین و تثبیت کنند؛ باورهایی که میتوانند پایههای مسیر جدید توسعه را شکل دهند.
الف: باور به توان ملی باید تقویت شود. جامعه باید به این درک برسد که قادر بوده با اتکا به ظرفیتهای داخلی از عهده مسائل پیچیده جنگ برآید. تجربه جنگ رمضان نشان داد که تواناییهای ملی در حوزههای نظامی، سازمانی و اجتماعی بسیار فراتر از تصورات رایج است. چنین باوری میتواند به منبعی برای اعتماد به نفس ملی تبدیل شود و انگیزه لازم برای حرکت در مسیرهای بلندمدت علمی، اقتصادی و فناورانه را ایجاد کند.
ب: باور به امکان اثرگذاری تاریخی باید تقویت شود. تجربه این جنگ نشان داد که تحولات منطقهای و حتی جهانی میتواند تحت تأثیر کنش کشور قرار گیرد. هنگامی که جامعه احساس کند قادر است در تحولات بزرگ نقش ایفا کند، افق نگاه آن از مدیریت صرف مشکلات داخلی فراتر میرود و به سمت ایفای نقش فعال در نظم منطقهای و جهانی گسترش مییابد.
ج: باور به امکان نهادینهسازی قدرت اهمیت دارد. تجربه جنگ نشان میدهد که قدرت تنها در میدان نظامی تعریف نمیشود. قدرت نظامی باید بتواند به حوزههای دیگر مانند اجتماع، اقتصاد، علم، فناوری، فرهنگ و دیپلماسی ترجمه شود. اگر جامعه و نظام حکمرانی بتوانند این قدرت را در قالب نهادها، سیاستها و ساختارهای پایدار تثبیت کنند، دستاوردهای جنگ میتواند به تقویت بلندمدت قدرت ملی منجر شود.
د: باور به پیشروی جمعی باید تقویت شود. تجربه دفاع در جنگ رمضان نشان داد که موفقیت در چنین آزمونهایی تنها با مشارکت گسترده مردم ممکن است. هنگامی که پیشرفت بهعنوان پروژهای مشترک میان دولت و جامعه درک شود، زمینه برای مشارکت اجتماعی گستردهتر و شکلگیری سرمایه اجتماعی پایدار فراهم خواهد شد.
تحول در این باورها میتواند سرمایههای اجتماعی و روانی مهمی ایجاد کند. احساس عزت و کرامت جمعی، سربلندی معنوی ناشی از ایستادگی در برابر ظلم، انسجام اجتماعی و اعتماد به نفس ملی از جمله این سرمایهها هستند. جامعهای که تجربه عبور موفق از یک بحران بزرگ را در حافظه تاریخی خود ثبت کرده است، معمولاً احساس کارآمدی جمعی بیشتری نیز پیدا میکند؛ احساسی که میتواند موتور حرکت در پروژههای بزرگ ملی باشد.
با این حال، تجربه تاریخی نشان میدهد که لحظههای بحرانی تنها زمانی به نقطه آغاز مسیرهای جدید توسعه تبدیل میشوند که این سرمایههای اجتماعی و روانی به نهادهای پایدار ترجمه شوند. اگر دستاوردهای جنگ تنها در سطح خاطره تاریخی باقی بمانند و به اصلاحات نهادی، سیاستهای توسعهای و سازوکارهای مشارکت اجتماعی تبدیل نشوند، بسیاری از ظرفیتهای ایجادشده به تدریج فرسوده خواهند شد. از این رو، وفاداری به وعدهها و انتظاراتی که در چنین دورهای شکل میگیرد، برای حفظ اعتماد عمومی و تبدیل سرمایه نمادین جنگ به دستاوردهای پایدار اهمیت اساسی دارد.
از این منظر، مهمترین مسئله دوره پس از جنگ، مسئله نهادسازی است. سرمایه نمادین و اجتماعی حاصل از جنگ باید به سیاستهای توسعهای، اصلاحات نهادی و سازوکارهای مشارکت اجتماعی ترجمه شود. تبدیل اعتماد اجتماعی به همکاری اقتصادی، تبدیل همبستگی ملی به مشارکت مدنی و تبدیل عزت ملی به حرکت در مسیر پیشرفت علمی و فناورانه، نمونههایی از این ترجمه نهادی هستند.
در نهایت، جنگ رمضان را میتوان نه فقط یک رویداد نظامی، بلکه لحظهای تاریخی در تحول نظام باورهای جامعه دانست. اگر این تحول ذهنی به نهادسازی، اصلاحات ساختاری و سیاستگذاری هوشمندانه منجر شود، این لحظه میتواند نقطه آغاز مسیری تازه در توسعه و قدرت ملی باشد؛ مسیری که در آن تجربه مقاومت، فداکاری شهیدان و همبستگی مردم به سرمایهای پایدار برای پیشرفت آینده تبدیل میشود.



