مروری بر آثار بهرام بیضایی؛ «آرش» بیضایی چگونه از اسطوره و تاریخ عبور می‌کند؟

  4041022049 ۰ نظر، ۱ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار

نمایشنامه «آرش» اثر بهرام بیضایی تنها به روایت اسطوره نمی‌پردازد بلکه اندیشه و تاریخ را بازخوانی می‌کند.

«آرش» بیضایی چگونه از اسطوره و تاریخ عبور می‌کند؟

یادداشت مهمان-سجاد خیامی؛ بهرام بیضایی نمایشنامه‌نویس و کارگردان برجسته ایرانی بود که پنجم دی همزمان با زادروز هشتاد و هفت سالگی‌اش درگذشت. بیضایی در سالها آفرینش و کوشش هنری خود نمایشنامه‌های مختلفی چون «مرگ یزدگرد»، «سهراب‌کشی»، «آرش»، «شب هزار و یکم»، «مجلس شبیه در ذکر مصائب استاد نوید ماکان و همسرش مهندس رخشید فرزین»، «مجلس ضربت‌زدن»، «کارنامه بندار بیدخش»، «افرا»، «ندبه» و … را به نگارش درآورد و روی صحنه برد. او همچنین در سینما نیز آثار ماندگاری چون «باشو غریبه کوچک»، «مسافران»، «شاید وقتی دیگر»، «سگ‌کشی»، «غریبه و مه» و… را ساخت. بیضایی در کنار فعالیت‌های هنری‌اش سال‌ها به پژوهش در تئاتر و نمایش شرق پرداخت و در کنار نگارش کتاب‌های علمی به تدریس در دانشگاه‌ها مشغول بود و کتاب مرجع «نمایش در ایران» را به رشته تحریر در آورد. در نمایشنامه‌های بیضایی، ایران، اسطوره و تاریخ جایگاه ویژه‌ای دارد و تاثیر او نه تنها بر تاریخ نمایش کشورمان بلکه بر فرهنگ ایرانی آشکار است.

گروه هنر خبرگزاری مهر قصد دارد تا با مرور نمایشنامه‎‌های این نویسنده به معرفی و بازخوانی آثار او بپردازد و یادش را گرامی بدارد.

«آرش» و اسطوره‌ای در میان تاریخ

اسطوره آرش، که ایرانیان همه آن را از کودکی شنیده‌اند، اسطوره‌ای است که به طور مستقیم در شاهنامه روایت نشده و کمتر از یک صفحه از تاریخ بلعمی را به خود اختصاص می‌دهد. در این اسطوره منوچهر پادشاه ایران که از در ازای جنگ با افراسیاب و تورانیان به تنگ آمده و سپاهش شکست خورده و مردمانش پراکنده شده‌اند، ناگزیر برای صلح به نیرنگ افراسیاب تن می‌دهد تا کمانداری از فراز البرز کوه تیری به سمت شرق رها کند و هرکجا که تیرش ایستاد مرز ایران و توران باشد. آرش اما با جان خود تیر را رها می‌کند و این تیر تا رود جیحون به پرواز خود ادامه می‌دهد.

سیاوش کسرایی شاعر نوگرای ایرانی در دهه ۳۰ شعری بلند بر اساس این اسطوره سرود که این چنین آغاز می‌شود: «برف می‌بارد؛ برف می‌بارد به روی خار و خاراسنگ. کوه‌ها خاموش، دره‌ها دلتنگ؛ راه‌ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ. بر نمی‌شد گر ز بام خانه‌ها دودی، یا که سوسوی چراغی گر پیامی‌مان نمی‌آورد، رد پاها گر نمی‌افتاد روی جاده‌ها لغزان، ما چه می‌کردیم در کولاک دل‌آشفته دم‌سرد؟»

بیضایی و روایت اسطوره از منظری متفاوت

بیضایی در حوالی ۱۹ سالگی نسخه اولیه نمایشنامه «آرش» را نوشت. نگاه بیضایی در روایت اسطوره تنها به خوانش دوباره و معرفی خلاصه نمی‌شود بلکه بیضایی با بازخوانی اسطوره می‌کوشد تا با توجه به زیرمتن و لایه‌های پنهان و عوامل زمینه‌ای، اسطوره را از نگاه خود بازیابی کند و دست به روایتی بزند که از تاریخ عبور می‌کند و آینه‌ای از جهان امروز و حقیقتی را که فضیلتش نه در تاریخ که در اندیشه جای دارد، نمایش دهد.

بیضایی در «آرش» با استفاده از جملات کوتاه از شور جملات می‌کاهد و سردی و ناامیدی حاکم بر اتمسفر نمایش را بازتاب می‌دهد. زبان آرکائیک این اثر و جان‌بخشی به عناصر طبیعی، همه در خدمت اسطوره و شخصیت‌های نمایش قرار گرفته است.

آغاز «آرش» و سرزمین مردمان شکست‌خورده

نمایشنامه «آرش» اینگونه آغاز می‌شود: «ایشان، مردان - مردان ایران - با دل خود، با دل اندوهبار خود می‌گویند: ما اینک چه می‌توانیم؟ که کمان‌هامان شکسته، تیرهامان بی‌نشان خورده و بازوهایمان سست است. و راست و چنین بود. زیراک ایشان از جنگ دراز آمده بودند. که جنگ درازشان سخت بود. که تیرانداز از تیر و کماندار از کمان پیدا نبود. و بی‌نشان مردها - هزار هزار - از سرزمین‌های دور - دور - آمده بودند.»

ایرانیان که به تنگنا افتاده‌اند روی به سوی کشواد می‌کنند و از او که بزرگ‌ترینِ کمانداران ایران بود می‌خواهند تا تیر بیفکند، اما او نمی‌پذیرد و می‌گوید که نمی‌خواهد تا ننگ شکست ایرانیان را تنها به دوش بکشد: «شکست را یک تن نخورده است. ما همه باخته‌ایم! وگر من تیر بیندازم نفرینِ آن مراست. فردا آنان که در گرواند انبوه‌انبوه می‌نالند که تیر کشواد ما را به دشمن واگذاشت!»

فریب شاه توران

کشواد از فرمان سردار سر باز می‌زند و ایرانیان که نه تاب جنگ داشتند و نه کمانداری تا تیر بیفکند ناگزیر می‌شوند تا آرش ستوربان را که زبان تورانیان را می‌دانست روانه خیمه‌گاه افراسیاب کنند تا از آنان مهلتی بخواهد و روزی دیگر به آنان فرصت دهد تا کمانداری بجویند. آرش روانه خیمه‌گاه می‌شود اما افراسیاب که او را ستوربانی بی‌چیز یافته بود، دستور می‌دهد که آرش خود تیر بیندازد: «آری آرش؛ آنان روزگاری ما را پست خواندند. بِهِل اینک روزگار ما باشد. هان که تو آخرین تیر ترکش منی! بدان که می‌توانستم انبوه شما را از تیغ بگذرانم!»

آرش سرشکسته به خیمه‌گاه ایرانیان باز می‌گردد و ایرانیان که نامه و دستور افراسیاب به تیرانداختن آرش را دیده‌اند، یقین می‌کنند که او خود را به تورانیان فروخته است و به آنها خیانت کرده است. او را خوار می‌کنند و سرانجام باآنکه امید از دلهایشان جدا شده است، وا می‌دارندش تا بر فراز البرز کوه برود و تیری بیفکند و جمعی از آنان در پای کوه به انتظارش می‌نشینند تا وقتی تیر رها کرد او را بکشند. در راه کشواد در برابر آرش ظاهر می‌شود و به او می‌گوید که از انداختن تیر پرهیز کند تا بار این شکست را بر دوش خود نکشد: «فردا ایشان به پناه خانه‌ها باز می‌روند ای آرش، و تو می‌مانی با نهیب دل. هان! تو کوه شکست سروران را پست می‌کنی.»

و آرش اما به او گوش نمی‌سپارد و البرز کوه را بالا می‌رود تا تیر بیندازد: «البرز - آن بلندِ پنهان‌شده در ابرها - ابرها را به کناری زد. در پای خود او - آرش- را دید: این کیست که به سوی من می‌آید و کمانی بلند و تیری با پر سیمرغ دارد؟»

آرش بازخواهد گشت

«او- آرش- کمانش را به ابرها یله داد: - مادرم زمین؛ این تیر آرش است؛ که آرش مردی رمه‌دار بود؛ و مهر به او دلی آتشین داده بود؛ و او تا بود هرگز کمان نداشت؛ و تیری رها نکرد؛ نه موری آزرد؛ نه دامی آراست؛ او از آنان بود که نانشان در گرو باد است!»

و آرش سرانجام تیر می‌افکند. و تیرش را نه با بازو که با جان رها می‌کند و تیر روز از پی روز و شب از پس شب می‌رود و مردمانِ به تنگ آمده با دیدنش شوری در دل می‌گرفتند و لبخند زشت تورانیان بر لب‌هایشان می‌ماسید.

نمایشنامه «آرش» بیضایی اینگونه پایان می‌گیرد: «خورشید به آسمان و زمین روشنی می‌بخشد، و در سپیده‌دمان زیباست. ابرها باران به نرمی می‌بارند. دشت‌ها سبزند. گزندی نیست. شادی است. و من مردمی را می‌شناسم که هنوز می‌گویند: آرش بازخواهد گشت.»

دیدگاه کاربران


نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.

yektanetتریبون

آخرین عناوین