باشکوه بود؛ لحظه لحظهاش... پلیسها با آن لباسهای پلنگیِ بیرنگ و کلاهای کجِ قرمزرنگ، شیوخ با آن پوشش مجلل و فاخرشان، و آن ماشین باریک و بلند که انگار قیمتیترین کالای جهان را در آغوش گرفته و در اسکورت کامل شرطههای مغرور و جوان، و در برابر لنز دوربین دهها خبرنگار، خرامان خرامان وارد مسجدالحرام شد و از دالان بزرگزادگانِ مشتاق و نگاههای تحسینبرانگیزشان گذشت و درست پای کعبه زانو زد و بار محترمش را بر زمین گذاشت.
باشکوه و چشمنواز بود آن لحظهها که بزرگزادگان عرب، سپیدپوش و دستکشبهدست، پای پردهی سیاهِ مخملینِ طلادوزیشده، با فروتنی و احترام و ناز و نیاز، نشسته و باز و رونماییاش کردند.
چند دقیقه بعد، پرده روی کعبه بود و هر دو خوشبخت از این همآغوشی مبارک و پرغرور و پراحترام.
و همه اینها یعنی، کعبه جامهای نو به تن کرده بود.
آیین تعویض پرده کعبه همزمان با آغاز ماه محرم
خط به خط بالا روایت یک ویدئوی کوتاه بود از آیین تعویض پرده کعبه، همزمان با شروع ماه محرم در هفته گذشته که یا تازه روی خروجی یک کانال خبری نشسته بود، یا دیر به چشم من آمده بود.
دلم غنج رفت برای آن خانه مکرم و محترم، و لبریز شد از حسرت زیارتی که توفیقش نبود.
در زیبایی و جلالِ آن خانه بلندبالا و جامه لطیف و گرانقدر و آن آیین پرشکوت و پرطمطراق غوطهور بودم، که یادم افتاد حسین(ع)؛ فرزند رسول خدا(ص)، نه به سمت کعبه، که به سمت مخالف روانه است.
یادم افتاد که همین حالا حسین در کربلاست، و از روز گذشته آب به روی او و سپاه و خانوادهاش بسته شده.
و باز یادم افتاد که در راه مکه تا کوفه آدمهای زیادی را دیده است؛ عبداللهبنمطیع، اباهره ازدی، فرزدق شاعر، زهیربنقین، حربنیزید ریاحی، عبیداللهبنحر جعفی، ضحاکبنعبدالله مشرقی همدانی و مالکبننضر ارحبی را دیده و از یکایک آنها طلب یاری و همراهی کرده است، اما به جز زهیربنقین که با اصرار همسرش (دلهم) به او پیوست و در کربلا به شهادت رسید، مابقی فقط به نصیحت حسین بسنده کردند که «به سوی کوفه نرو که کشته خواهی شد».
برخی چون ضحاکبنعبدالله مشرقیِ همدانی و مالکبننضر ارحبی، بهانه آوردند که: «قرض داریم و گرفتار زن و بچهایم» و عبیداللهبن حر جعفی به جای یاری امام، حرف هدیهدادن اسب و شمشیرش را پیش کشید!
اما حسین(ع) نه اسب و شمشیر میخواست و نه توصیه دلسوزان مسلماننمای ترسو و فرمایه و بیبصیرت را.
اصلا حسین دنبال یاری گرفتن از این و آن نبود که نیک میدانست صدها نفرِ دیگر مثل این چند نفر هم اگر به سپاهش بپیوندند، تقدیر برایش « وَفَدَیْنَاهُ بِذِبْحٍ عَظِیمٍ» را در کربلا رقم زده است؛ ذبحی که احیای دین جدش به آن گره خورده.
حسین فقط انگار میخواست بنا بر مسئولیت امامت خود، دست آنها را در دست گرفته و از تاریکیِ گمراهی بیرون کشیده و در مسیر رستگاری تا خودِ بهشت جاودان همراهیشان کند، اما نفهمیدند!... هیچیک نفهمیدند، چه آنها که در میانه راهِ مکه تا کوفه سعادت دیدار حسین نصیبشان شده بود و چه تمام آن حاجیانی که در مکه یا خارج از مکه (در جاده غدیر) به چشم خود دیدند که کاروان حسین به سمتی خلاف مکه و کعبه روان شده و متحیر شدند، اما باز به روی مبارک نیاوردند!

دلم سوخت از این غربت عظیم. دلم لرزید. دلم کشید سمت سرزمینی که حسین به سمتش روان شده بود؛ همانسمت که نه کعبه بود و جاه و جلالش، نه کاخ، و نه باغ و بستان و سایهبان! که صحرا بود و بیابان و خار مغیلان و آفتاب داغ و غریبی و تشنگی.
دلم کشید سمت کربلا و شوق زیارت نشست توی دلم.
صدایی آرام اما در گوشم نشست که: به هوش باش؛ حسین به «کربلا» نرفت!... حسین پا در مسیری گذاشت که ابتدایش شعار سبز «هیهات منا الذله/ محال است تن به ذلت دهیم» بود و پایانش، خاک سرخِ «الْمَوْتُ خَیْرٌ مِنْ رُکُوبِ الْعارِ/ مرگ بهتر از زندگی ننگین است».
مسیری که بهواقع، نه آن راه خاکی و آسفالته جاده کربلای عراق است، که هر مسیری است که روشناییاش شعار «هیهات منا الذله» است و مرامش مقابله با کفر و طاغوت و ظلم و جور.
مسیری مثل راه پُررنج غزهای که تلی از آوار شده و لبریز از غبار قحطی و مرگ و گرسنگی، اما فریاد «هیات منا الذله» زنان و کودکان و مردان حماسیاش خاموش نشده، یا راهی که به لبنان و ضاحیه و نبطیه میرسد و پرچم «هیات منا الذلهِ» حزبالله غیورش سالهای مدیدی است برافراشته است.
یا چرا راه دور؟!... همین ایران؛ ایران بزرگ و زیبای خودمان؛ ایرانی که در وجب به وجب و خیابان به خیابان و میدان به میدانش، طنین فریاد «ذلت از ما دور است»، به آسمان رسیده و پرچمهای سهرنگ عزت و اقتدارش در جای جای وطن به اهتزاز درآمده است.
من امروز نه در پی آن کعبهام که غرق در شکوه و جلال و تفاخر، بهناز جلوهگری میکند و بیتوجه به غزه و فلسطین و لبنان و ایران است، و نه در پی آن کربلای نمادینی که محدود بشود در نماز و زیارت و گریههای پرشورِ بیشعور، که نداند امروز جبهه حسین(ع) کدام است و سپاه عمربنسعد کدام!... که نداند امروز، شمر، نه آن شمر 1400 سال گذشته، که همین ترامپ و نتانیاهو و اپستینیهایی خونخوار و کودککشاند!... که نداند امروز برحقترین سپاهِ حسین؛ سپاه خامنهای شهید و خامنهای جوان است و برترین جوانان دنیا؛ بچههای حماس و حزبالله هستند و بچههای از جان گذشته پای لانچرها، بچههای ایستبازرسی، بچههای پرچمبهدست کف میدان و خیابان و بچههای حافظ دریای فارس و تنگه هرمز و مرزهای آبی و خاکی حرم مقدس ایران زمین!...





نظراتی كه به تعميق و گسترش بحث كمك كنند، پس از مدت كوتاهی در معرض ملاحظه و قضاوت ديگر بينندگان قرار مي گيرد. نظرات حاوی توهين، افترا، تهمت و نيش به ديگران منتشر نمی شود.