آتشبس یکطرفه آمریکا، نفسها را در سینه حبس کرده است. در سکوت سنگین این وقفه شکننده، صدای قدمهای جنگ از پشت صحنه به گوش میرسد. بمبها هنوز فرود نیامدهاند، اما اتهامها از قبل اوج گرفتهاند: «برنامه اتمی»، «توسعه موشکی» و «حمایت از گروههای نیابتی»؛ همان سهگانه تکراری و فرسودهای که هر بار تکرار میشود و این بار با بسته شدن تنگه هرمز، پیچیدهتر نیز شده است. واشنگتن و تلآویو بار دیگر سناریوی حمله را در اتاقهای بسته مرور میکنند.
واشنگتن و تلآویو بار دیگر سناریوی حمله را در اتاقهای بسته مرور میکنند، غافل از آنکه تاریخ پر است از جایی که قدرتهای متجاوز، با همه برتری فنی و هماهنگی کامل، نه تنها به اهداف خود نرسیدند، بلکه هیبت و هژمونی خود را در باتلاقی از جنگ و نفرت دفن کردند. این یادداشت مروری است بر آن تجربیات تلخ؛ هشداری است به مهاجمان احتمالی که آغاز مجدد جنگ علیه ایران، شاید پایانبخش رویای «پیروزی سریع»، اما قطعاً آغازی است بر فروپاشی تدریجی هژمونی.
توهم پیروزی سریع
یکی از رایجترین اشتباهات هژمونها، تصور شکست سریع یک قدرت کوچکتر با یک ضربه قاطع است. تجربه شوروی در افغانستان (۱۹۷۹-۱۹۸۹) نشان میدهد که این تصور چه خطرناک است. شوروی با بهانه «حمایت از دولت دوست» وارد کابل شد و در روزهای اول پیروزیهایی کسب کرد، اما این «جنگ ۱۲ روزه» به باتلاقی ده ساله تبدیل شد. مجاهدین افغان با بهرهگیری از زمین، حمایتهای خارجی و روحیه مقاومت، ارتش سرخ را فرسوده و شوروی را به عقبنشینی تحقیرآمیز واداشتند. هزینهها: ۱۵ هزار کشته، دهها هزار مجروح، و بودجهای که به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی دامن زد. افغانستان «مقبره امپراتوریها» نام گرفت.
این همان باتلاقی است که حالا پیش پای آمریکا و اسرائیل در ایران گسترده شده است. ایران سرزمینی با جغرافیای وسیع و متنوع، جمعیتی جوان و ملیگرا، نیروی نظامی نسبتاً مجهز، و شبکهای از متحدان نیابتی که در یک لحظه جبهههایی در لبنان، سوریه، عراق و یمن میگشایند. جنگ با ایران به سادگی به پایان نمیرسد و هزینههای انسانی و مالی آن به مراتب فراتر از افغانستان یا عراق خواهد بود. چنین باتلاقی نه تنها ایران را تسلیم نمیکند، بلکه پایههای قدرت آمریکا را در منطقه سست خواهد کرد.
پیروزی نظامی، شکست سیاسی
بحران کانال سوئز در ۱۹۵۶ درس مهمی است: بریتانیا، فرانسه و اسرائیل با هماهنگی کامل به مصر حمله کردند تا ملیشدن کانال توسط جمال عبدالناصر را پاسخ دهند. از نظر نظامی، مهاجمان پیروز میدان بودند، اما مقاومت خستگیناپذیر مردم و ارتش مصر معادله را کاملاً تغییر داد. در شهر پورتسعید، مردم عادی با سلاحهای ابتدایی در کنار سربازان ایستادگی کردند؛ زنان و کودکان سنگر ساختند، کشتیها را در کانال غرق کردند تا تردد متوقف شود، و نیروهای چترباز دشمن را در کوچهپسکوچهها به دام انداختند. عبدالناصر با فرمان «جنگ مردمی»، همهی مصریها را به مقاومت همگانی فراخواند. دهقانان با داس و کارگران با ابزار ساده به مقابله با تانکها و هواپیماهای مدرن پرداختند. این مقاومت سرسختانه، همراه با انسداد کامل کانال توسط کشتیهای غرقشده، مهاجمان را در باتلاقی فرسایشی گرفتار کرد. پس از چند ماه نبرد فرسایشی، بریتانیا و فرانسه ناچار به عقبنشینی شدند و اسرائیل نیز بدون هیچ دستاورد استراتژیک، سینا را تخلیه کرد. نتیجه پایان تابوت امپراتوری بریتانیا و فرانسه به عنوان قدرتهای جهانی، و تبدیل عبدالناصر به اسطورهای ضداستعماری. مهاجمان نه تنها به اهداف خود نرسیدند، بلکه جایگاه خود را برای همیشه تضعیف کردند. مقاومت مصر ثابت کرد اراده یک ملت میتواند بر برتری نظامی غلبه کند و درس ماندگاری برای همه قدرتهای کوچکتر در برابر قدرتهای بزرگتر باشد.
پیروزی تاکتیکی، شکست استراتژیک
مفهوم «اثر معکوس» شاید مهمترین هشدار تاریخی باشد. کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ در ایران نمونهای کلاسیک از این پدیده است: آمریکا و بریتانیا با سرنگونی دولت مصدق به هدف کوتاهمدت خود رسیدند (بازگرداندن شاه و کنترل نفت)، اما این پیروزی تاکتیکی، خشم ملی را سرکوب نکرد، بلکه آن را به زیر خاکستر راند. سرکوب جنبش ملی نفت، اعتماد مردم به غرب را به طور کامل نابود کرد و زمینه را برای انقلابی بزرگتر و ضدآمریکایی فراهم ساخت. انقلاب ۱۹۷۹ نه تنها متحد استراتژیک آمریکا را از او گرفت، بلکه دشمنی قدرتمند و بیباک ایجاد کرد که تا امروز در سراسر خاورمیانه نفوذ دارد. درس اصلی این است که مداخله نظامی یا کودتا برای حفظ منافع کوتاهمدت، اغلب نیروهای اجتماعی عظیمی را علیه مداخلهگر بسیج میکند که نتیجه آن به مراتب بدتر از وضعیت پیش از مداخله است. حمله نظامی جدید به ایران نیز همین منطق معکوس را فعال خواهد کرد: هرگونه ضربه نظامی، هرچند موفقیتآمیز در لحظه، نفرت پایدار و مقاومتی چندنسلی را علیه آمریکا برمیانگیزد.
زخمی که هژمونی را فلج کرد
جنگهای ایتالیا و اتیوپی در اواخر قرن نوزدهم، هشداری شگفتانگیز برای تمام قدرتهای متجاوز است. ایتالیا به عنوان یک قدرت اروپایی نوظهور، چشم به شاخ آفریقا دوخته بود. اتیوپی تحت رهبری منلیک دوم، برخلاف بسیاری از کشورهای آفریقایی، یک دولت متمرکز و ارتش مدرن داشت. اختلاف بر سر تفسیر معاهده اوسیاچی (۱۸۸۹) به جنگ انجامید. در نبرد آدوآ (مارس ۱۸۹۶)، ارتش اتیوپی با حمله سرنیزه و محاصره هوشمندانه، ارتش ایتالیا را در هم کوبید. بیش از ۷ هزار ایتالیایی کشته و ۴ هزار نفر اسیر شدند. این نخستین و تنها باری بود که یک ارتش آفریقایی یک ارتش اروپایی را در جنگ تمامعیار شکست داد. پیامد برای هژمون (ایتالیا): تحقیر ملی، سقوط دولت، و پرداخت غرامت. این زخم تا چهل سال التیام نیافت. در جنگ دوم (۱۹۳۵)، موسولینی با بهانهای ساختگی و استفاده از سلاحهای شیمیایی، اتیوپی را اشغال کرد اما این پیروزی شیرین اما پرهزینه بود: هزینه سنگین مالی و جانی و انزوای بینالمللی، ایتالیا را چنان تضعیف کرد که در جنگ جهانی دوم عملاً یک قدرت درجه دو بود. ایتالیا در ۱۹۴۱ اتیوپی را از دست داد و تمام دستاوردهای خود را از دست رفت.
در نهایت، آغاز مجدد جنگ علیه ایران، حتی در خوشبینانهترین سناریوی ضربات موثر نظامی، به بهای فروپاشی تدریجی هژمونی آمریکا تمام خواهد شد. هزینههای مالی چنین جنگی، قابل مقایسه با باتلاق عراق و افغانستان (بیش از ۶ تریلیون دلار)، بودجه نظامی آمریکا را تحلیل میبرد و فرصت رقابت با چین را سلب میکند. روسیه و چین نیز با فروش تسلیحات و دیپلماسی فعال، حضور آمریکا در منطقه را تضعیف کرده و جایگاه آن را بهعنوان هژمون تکقطبی خدشهدار میسازند. بسته شدن تنگه هرمز، جهش بیسابقه قیمت نفت و آسیبپذیری متحدان عربی در برابر حملات نیابتی، منطقه را بیثبات میکند و نسلی جدید از مبارزان علیه آمریکا پرورش مییابد. تاریخ با صراحت هشدار میدهد: که هیچ هژمونی با اتکا به برتری نظامی صرف نمیتواند قدرتی مصمم و دارای پشتیبانی مردمی را حذف کند. هنگامی که یک قدرت بزرگ به جای مذاکره، راه زور را در پیش میگیرد، عملاً هژمونی خود را به خطر میاندازد. آمریکا امروز در نقطه تصمیمی سرنوشتساز ایستاده است: یا از این درسها عبرت بگیرد و به هوشمندی مذاکره روی آورد، یا با حمله نظامی، خود زمینهساز سقوط جایگاهش شود. پیروزی تاکتیکی غیرمحتمل، در برابر شکست استراتژیک قطعی، هیچ ارزشی ندارد.



