ما ملتی متفاوت هستیم. از منتهای سیاهی شب به سحر می رسیم. رهبران ما هم دقیقا در نقطه ای که دشمن پایان شان را می خواهد رقم زند، آغاز را تحریر می کنند. در جنگِ رمضان، این حقیقت یک بار دیگر برای ما به واقعیت تبدیل شد. دشمن رهبر رشید ملت، حضرت آیت الله خامنه ای را به شهادت رساند. آنان به زعم باطل خود زدند که پایان دهند؛ اما آنچه آغاز شد، چیزی فراتر از یک واکنش سیاسی بود: یک «بازآرایی راهبردی» در سطح جامعه. خطای آنان، بیش از آنکه در ابزار و تاکتیک باشد، در «فهم صحنه» بود. ایران را در مختصات دیگران نشاندند و با الگوهای آماده، تصمیم گرفتند. گمان کردند تجربیات خود در عراق و سوریه و ونزوئلا را اینجا هم می توانند کپی، پیست کنند اما از یک نکته غفلت کردند: ایران، فقط یک جغرافیا نیست؛ یک «تجربه تاریخی-فرهنگی» است که در آن، سیاست با معناهای دینی و حافظه جمعی درهم تنیده است.
در ادبیات سیاسی، گاهی از «خطای برآورد» سخن میگویند؛ جایی که بازیگر، وزن متغیرها را درست نمیسنجد. اینجا اما با نوعی «خطای راهبردی مرکب» مواجه بودیم: هم در برآورد توان ساختاری، هم در فهم سرمایه نمادین، و هم در درک نسبت رهبری و جامعه. تصور کردند با حذف رأس، بدنه دچار فروپاشی میشود. این، همان نگاه مکانیکی به قدرت است؛ حال آنکه در تجربه ایرانی-شیعی، «رأس» صرفاً یک موقعیت اداری نیست، یک «دال مرکزی» است که در ضمیر جمعی تکثیر میشود.
وقتی از بعثت سخن میرود، نباید آن را صرفاً در معنای تاریخیاش محدود کرد. بعثت، در اینجا به یک استعاره راهبردی بدل میشود؛ به لحظهای که جامعه، از وضعیت انفعال به کنش فعال گذار میکند. آنچه رخ داد، نوعی «مبعوث شدن اجتماعی» بود؛ برانگیخته شدن مردمی که- براساس تربیت و براورد رهبر شهید- در لحظه بحران، خود را نه تماشاگر که بازیگر تعریف کردند. این همان نقطهای است که تجربه زیسته شیعی، با تمام لایههای آیینی و تاریخیاش، به یک منبع بسیج اجتماعی بدل میشود. واقعه از رخداد به گفتمان تبدیل و کارکرد بلند مدت می یابد.
در این میان، میدان و خیابان، بهمثابه دو ساحت متفاوت اما مرتبط، وارد نوعی همافزایی شدند. میدان، منطق سخت قدرت را نمایندگی میکرد و خیابان، منطق نرم مشروعیت را. ترکیب این دو، همان چیزی است که میتوان آن را «جهاد مرکب» نامید؛ کنشی که همزمان در چند سطح عمل میکند. در برابر چنین ترکیبی، طرحهای خطی و تکبعدی، بهسرعت دچار فروپاشی میشوند. واکنش خشونتآمیز و حرکت به سمت جنایت جنگی، خود نشانهای از همین فروپاشی است. در ادبیات راهبردی، وقتی یک بازیگر از فاز محاسبه به فاز خشم منتقل میشود، یعنی توازن ادراکی را از دست داده است. رؤیاهایی که بر پایه یک تحلیل نادرست شکل گرفته بودند، به کابوسهایی بدل شدند که نهتنها هدف را محقق نکردند، بلکه هزینههای جدیدی آفریدند. همین هم باعث شد که دست از ماشه بردارند و کت و شلوار پوشیده، پشت میز بنشینند برای مذاکره اما عرصه دیپلماسی هم مثل میدان برای شان سخت شد. باز هم دست خالی برگشتند.
اما این سو می بینیم که یک فرآیند آرام اما عمیق در حال شکلگیری است: «درونیسازی الگو». جامعه، در مواجهه با بحران، بهدنبال بازتعریف نسبت خود با رهبری و ارزشهای محوری میرود. این بازتعریف، نه در گفتار، که در سطح کنش روزمره اتفاق میافتد. هر فرد، در مقیاس خود، میکوشد به بخشی از این الگو نزدیک شود. این همان جایی است که میتوان گفت «رهبری»، از یک موقعیت فردی، به یک «وضعیت اجتماعی» تبدیل میشود. در این چارچوب، آنچه امروز در حال وقوع است، صرفاً یک مقاومت نیست؛ یک «بازتولید قدرت» است. قدرتی که نه فقط از منابع سخت، که از سرمایههای فرهنگی و معنوی تغذیه میکند. تجربه ایرانی-شیعی، بار دیگر نشان میدهد که چگونه میتواند در لحظات بحرانی، از دل تهدید، ظرفیتهای جدیدی خلق کند.
زدند که کوچک کنند؛ اما در منطق این تجربه، هر ضربه میتواند به عاملی برای «تکثیر معنا» بدل شود. این، شاید مهمترین درسی است که باید در تحلیل این مقطع به آن توجه کرد: در ایران، سیاست بدون فرهنگ قابل فهم نیست و فرهنگ، بدون آن لایههای عمیق تاریخی و دینی، خوانده نمیشود. همین پیوند است که معادلات را پیچیده میکند و همانقدر که فهمش دشوار است، نادیده گرفتنش پرهزینه.



