وضعیت زندگی هر فرد، میزان برخورداریهای مادی و غیرمادیاش، سبک زندگی، زاویه نگاه به زندگی و مجموعه مسائل مرتبط با آن، ارتباط بسیار نزدیکی با جایگاه اجتماعیاش دارد. هر جایگاه اجتماعی دارای محدودیتهای ارزشی و هنجاری و شناختیست که از یکسو به نوع روابط تثبیتشدهتر و پشتوانههای اجتماعی و فرهنگی آن بازمیگردد و از سوی دیگر به توانمندیهای مادی و اقتصادی آن. از این زاویه، محرومیت، نهتنها ضعف و ناتوانی در برخورداریهای مادی و اقتصادی زندگی، بلکه ناتوانی در دستیابی به اهداف متعالی زندگی و ماندن در مراحل ابتدایی پاسخ به نیازهای فردی و اجتماعیست. فقرْ عدم برخورداری از قابلیتهای انسانی و اجتماعیست که برای حیات انسانی و اجتماعیِ سالم ضروریست. ازاینرو، فقر و محرومیت، نه یک موضوع اقتصادی و مرتبط با یکی از لایههای زندگی، بلکه فرایندیست که تمام لایهها و ابعاد زندگی و شخصیتی افراد را در برمیگیرد، تا هنگامی که فرد بتواند از ظرفیتها و توانمندیهای خود کاملاً بهرهمند شود، قابلیتهای نوینی بیاموزد و درونی کند تا بتواند فراتر از موقعیت تحمیلی ناشی از فقر مادی و اقتصادیِ پایگاه اجتماعی-طبقاتیاش رود. انسان محروم، عمدتاً در وضعیتی دچار آمده است که با لایههای گوناگون انباشتشده فقر و محرومیت مواجه است؛ از برخورداریهای مادی، ظرفیتهای خانوادگی، موقعیتهای محلی، سلامت جسمی و روانی، هوش و استعداد فردی و چشماندازهای خلاقانه زندگی در این لایهها جای میگیرند. برای همین است که اقشار محروم، نه فقط در تنگنا و تنگدستی اقتصادی بهسر میبرند، بلکه محل مسکونی، محله زندگی، موقعیت شغلی، روابط اجتماعی، تواناییهای تحصیلی و اندوختههای فرهنگی، حساسیتهای پیرامونی، و دنیای ذهنی و آمال و آرزوهایشان نیز در سایهای از فقر و محرومیت بهسر میبرند. فقط گاه در آن میانه حجم سنگین سایه فقر و قراضهسالاری، ممکن است فرصتهایی برای سر کشیدن به فراتر از محدودیتها و قابلیتهای موجود برای دستیابی به قابلیتی دیگر و گام نهادن در مسیر رشد و تعالی برای برخی فراهم آید. و الّا، گردونه فقر و محرومیت چون گردابی یا سیاهچالهای، فقرا و محرومان را به درون میکشد و امکان رشد را از آنان میستاند، مگر آنکه تغییری اساسی در روابط اجتماعی رخ دهد، سازوکارهایی ساختاری تعبیه شود تا از سرعت و عمق این گرداب کاسته شود و بر فراز آن ریسمانهای متعددی آویخته شود تا آنان نیز بتوانند از آن گرداب رهایی یابند.
رمان «به سبکی پر، به سنگینی آه»، روایت آدمها و خانوادههایی از اقشار پایین جامعه است که درد و رنج و صبوری و شادیشان در خانواده تقسیم میشود و بدین گونه، محرومیتهای چندلایه برایشان قابل تحمل میشود. آدمهایی که بهخاطر خانواده، پشت هم میایستند و رنجهای یکدیگر را بهجان میخرند، و با اینکه بازیهای روزمره زندگی با کینه و حسرت و حسادت و ناتوانی و لجاجتهایشان همراه هستند، خوشیهای لحظهای و کوتاهشان را نیز به مشام میکشند و خانواده را قلعه امن همه آن مصائب مییابند.
داستانْ روایتی جذاب دارد که خواننده را تا انتها میکشاند، اما یک راوی ندارد. هر بار یکی از شخصیتهای داستان یا راوی دانای کل ظاهر میشوند و از دریچههای مختلف رنجها و محرومیتها و شیرینیهای زندگی را بهتصویر میکشند. بهنظر میرسد خود این موضوع بر جذابیت رمان افزوده باشد. شخصیتهای داستان نسبتاً خوب معرفی شدهاند و تصویرسازیهای داستان خواننده را به خیالپردازی و بازسازی آن در ذهن میکشاند. هر چند رمان نتوانسته است بستر تاریخی-اجتماعی رویداد را بهخوبی نشان دهد و فقط در یک جا میتوانیم بفهمیم داستان در چه دورهای اتفاق افتاده است؛ آن جایی که از ممنوعیت ویدئو سخن میرود. بااینحال، نخستین تصویری که خواندن این رمان در ذهنم نشاند، شخصیتهاییست که در لایههای فقر قابلیتی اسیر شدهاند و امکان برونرفت برایشان فراهم نیست، مگر آنکه دست حادثه بهمیان آید یا در نهایت شاید، بویی از بهشت استشمام شود.
داستان در محلههای جنوب شهر تهران به تصویر کشیده میشود؛ محلههایی که نمادی از نابرابریهای اجتماعیست. ازاینرو، انتظار میرود روایتی از لایههای فقر را نیز در داستان بیابیم.
- افراد و شخصیتهای داستان عمدتاً با فقر و تنگدستی دست و پنجه نرم کردهاند، ازاینرو، زندگی کنونیشان نیز چندان برخوردار نیست و فقر مادی را میتوان در لابهلای سطور یافت. حتی آن که تاحدودی برخوردار است، چنین نمینماید که در زندگیاش بازتابی انسانی داشته باشد.
- فقر مادی روابط اجتماعی آنان را نیز تحت تاثیر قرار داده و آسیبهایی را در طول زندگی به آنان وارد کرده که همچنان میتوان تاثیر آن را در زندگی کنونیشان یافت؛ مثل زندگی محمود و مادرش و حتی زندگی محمود و فاطمه.
- انواع بیماری جسمی و روحی و روانی را میتوان در شخصیتهای داستان یافت که حکایت از محرومیت آنان از سلامت جسمی و ذهنی و روانی دارد.
- راه تحرک اجتماعی در آنان مسدود شده است. حتی آن که دانشجوست و میتواند گامی فراتر نهد و پایگاه اجتماعی متفاوتی بهدست آورد، خود را در زندگی مردی غرق میکند که دچار محرومیتهای چندلایه است، یا آن که معلم است و میتواند شان اجتماعی متفاوتی بهتصویر کشد، دچار بیماری روحی و شوهر کینهتوزیست که در نهایت جانش را نیز پای همان کینهتوزی از دست میدهد.
- ظرفیتهای فرهنگی آنان ضعیف است و در لایههای سطحی و رویی فرهنگ باقی میماند و در نهایت «متل»هایی از زبان شخصیتهای داستان بیرون میآید و پیوندی با لایههای عمیق فرهنگ ندارند، در عوض میتوان پیوند باورهاشان را با لایههایی از خرافات یافت.
بااینحال، لایههایی از روابطِ انسانی در داستان خودنمایی میکند که تاحدودی از تلخی فضای داستان میکاهد. جایی که عاطفه با مادر سخن میگوید و بهیاد میآورد که به سهتاشان گفتهاند اول آدم باشند و بعد زن و مادر و خواهر و دوست؛ و آدم بودن یعنی غرور و گذشت و دوست داشتن دیگران، یا سیدرضا بنگاهی که هنوز عقبه لوطیگری را با خود دارد ... یا بخش پایانی رمان که با بوی عطر دستهای پدر به پایان میرسد؛ گویی سهم محرومان از بهشت، تنها بوییست که به مشامشان میرسد و آنان را به بهشت راهی نیست و همچنان باید در سختیِ رنج و محرومیت زندگی بهسر کنند.



