مارپیچ سکوت در عصر ارتش‌های سایبری/ وقتی اقلیت پر سر و صدا، اکثریت ادراکی می‌سازد

مجتبی احسانی، گروه سیاسی الف،   4041126019 ۲۶ نظر، ۴ در صف انتشار و ۱۰ تکراری یا غیرقابل انتشار

مارپیچ سکوت مفهومی قدیمی در علوم ارتباطات است، اما در عصر شبکه‌های اجتماعی ابعاد تازه‌ای یافته است. امروز دیگر فقط سکوت اقلیت مسئله نیست؛ گاه با موج‌سازی‌های سازمان‌یافته، اکثریتی مصنوعی ساخته می‌شود که هم مخاطب را مرعوب می‌کند و هم نویسنده را به انفعال می‌کشاند.

مارپیچ سکوت چگونه شکل می‌گیرد؟

پدیده «مارپیچ سکوت» مفهومی در علوم ارتباطات است که نخستین‌بار در دهه ۱۹۷۰ توسط الیزابت نوئل-نویمان مطرح شد. این نظریه توضیح می‌دهد که افراد وقتی احساس کنند دیدگاهشان در اقلیت است، برای پرهیز از طرد اجتماعی یا انزوا، ترجیح می‌دهند سکوت کنند؛ در نتیجه صدای دیدگاه غالب بلندتر و فراگیرتر به نظر می‌رسد و به‌تدریج نوعی چرخه خودتقویت‌کننده شکل می‌گیرد. در این چرخه، هرچه افراد بیشتری سکوت می‌کنند، تصور غالب بودن یک نظر افزایش می‌یابد و همین تصور، سکوت بیشتری تولید می‌کند؛ فرآیندی که می‌تواند بر افکار عمومی، فضای رسانه‌ای و حتی نتایج سیاسی و اجتماعی اثر بگذارد.

اکثریت واقعی یا اکثریت ادراکی؟

در فضای مجازی، مارپیچ سکوت همیشه از دل «اکثریت واقعی» شکل نمی‌گیرد؛ گاهی یک اقلیت معاند و سازمان‌یافته با انتشار موجی از کامنت‌های منفی زیر یک یادداشت یا مقاله، تصویری از غالب‌بودن دیدگاه خود می‌سازد. وقتی کاربر عادی با ده‌ها نظر تند و هم‌سو روبه‌رو می‌شود، ممکن است تصور کند مخالفت با آن جریان هزینه اجتماعی دارد یا صدایش شنیده نخواهد شد؛ بنابراین ترجیح می‌دهد سکوت کند یا حتی از موضع خود عقب‌نشینی کند. این پدیده که با الگوریتم‌های شبکه‌های اجتماعی—که محتوای پرتعامل را بیشتر نمایش می‌دهند—تقویت می‌شود، می‌تواند نوعی «اکثریتِ ادراکی» بسازد؛ اکثریتی که لزوماً بازتاب توزیع واقعی افکار عمومی نیست، اما اثر روانی آن، چرخه سکوت را فعال می‌کند و فضای بحث را به سود همان اقلیت پرصدا تغییر می‌دهد.

ارتش‌های سایبری، اشغالگران افکار عمومی

در سال‌های اخیر، برخی گروه‌های معاندِ سازمان‌یافته در خارج از کشور با ایجاد آنچه «ارتش‌های سایبری» خوانده می‌شود، کوشیده‌اند از طریق تولید هدفمند محتوا و استفاده از حساب‌های کاربری جعلی—که در ظاهر متعلق به یک شهروند عادی ایرانی‌اند اما در عمل توسط شبکه‌ای هماهنگ یا یک مجموعه حرفه‌ای اداره می‌شوند—بر فضای افکار عمومی اثر بگذارند. این جریان‌ها افزون بر حضور فعال در شبکه‌های اجتماعی، به شکلی ساده‌تر و کم‌هزینه‌تر ذیل مقالات، یادداشت‌ها و خبرهای سایت‌های خبری نیز انبوهی از کامنت‌های منفی و هم‌سو منتشر می‌کنند تا تصویری از نارضایتی فراگیر یا اجماع انتقادی بسازند. تکرار و تراکم این پیام‌ها می‌تواند نوعی «اکثریتِ ادراکی» ایجاد کند که نه‌تنها مخاطبان را مرعوب یا مردد می‌سازد، بلکه حتی نویسنده مقاله یا یادداشت را نیز در معرض انفعال قرار می‌دهد؛ به‌گونه‌ای که او ممکن است گمان کند با موجی گسترده از مخالفت واقعی روبه‌روست و در نتیجه، ناخودآگاه در چرخه همان مارپیچ سکوت قرار گیرد.

از سکوت‌سازی تا اجبار به موضع‌گیری

این وضعیت گاه از مرحله «سکوت‌سازی» نیز فراتر می‌رود و به نوعی اجبار برای هم‌صدایی تبدیل می‌شود؛ به‌گونه‌ای که حتی چهره‌هایی که ترجیح داده‌اند در فضای مجازی سکوت کنند نیز با موجی از فشارهای هماهنگ روبه‌رو می‌شوند. انبوه کامنت‌ها، پیام‌های مستقیم و مطالبه‌های تند و گاه توأم با توهین و حتی تهدید جانی، از آنان می‌خواهد در راستای دیدگاه همان اقلیت سازمان‌یافته سایبری موضع‌گیری کنند؛ گویی سکوت نیز پذیرفتنی نیست و باید به اعلام وفاداری آشکار بینجامد. اخیراً یکی از هنرمندان نیز از تجربه شخصی خود در مواجهه با چنین فشارهای برساخته‌ای سخن گفته و به مصنوعی و هدایت‌شده بودن این مطالبه‌ها اشاره کرده است. نمونه‌های مشابه از این دست کم نیست و نشان می‌دهد مسئله صرفاً شکل‌گیری مارپیچ سکوت نیست، بلکه نوعی تلاش برای تحمیل موضع و مهندسی اظهارنظر در عرصه عمومی است.

شکاف میان واقعیت اجتماعی و بازنمایی مجازی

یکی از نشانه‌های تصنعی و برساخته بودن این نوع تهاجم رسانه‌ای، شکاف معنادار میان «فضای واقعی جامعه» و «بازنمایی آن در فضای مجازی» است. در زیست روزمره مردم، معمولاً تنوع دیدگاه‌ها، طیف‌های میانی و گفت‌وگوهای خاکستری دیده می‌شود و کمتر می‌توان رویکردی کاملاً مطلق و سیاه‌وسفید یافت؛ اما در برخی بسترهای آنلاین، ناگهان با تصویری یکدست، تند و جهت‌دار مواجه می‌شویم که گویی همه صداها در یک مسیر مشخص هم‌نوا شده‌اند. این ناهمخوانی می‌تواند نشانه‌ای از هدایت‌شدگی یا برساخت رسانه‌ای باشد. با این حال، خبر نگران‌کننده آن است که حتی اگر این تصویر در ابتدا مصنوعی باشد، تداوم و تکرار آن در بلندمدت می‌تواند بر ادراک عمومی اثر بگذارد و به‌تدریج بر فضای واقعی جامعه نیز سایه بیندازد؛ به‌گونه‌ای که مرز میان واقعیت اجتماعی و بازنمایی مجازی کمرنگ شود.

وقتی ارزش‌های ایرانی و اسلامی به کانون حملات هماهنگ تبدیل می‌شوند

در این میان، آنچه بیش از همه در معرض فشار این تهاجم سازمان‌یافته قرار می‌گیرد، منظومه ارزش‌های ملی، ایرانی، شیعی و اسلامی است؛ گویی هر قلمی که در جهت بازتاب این هویت‌ها به حرکت درآید و هر زبانی که در دفاع یا تبیین این مفاهیم سخن بگوید، به‌طور هدفمند زیر ذره‌بین حملات هماهنگ در فضای مجازی قرار می‌گیرد. حجم بالای واکنش‌های منفی، برچسب‌زنی‌های تکرارشونده و تلاش برای بی‌اعتبارسازی نویسنده یا گوینده و حتی توهین رکیک و تهدید جانی نسبت به او، نشان می‌دهد که مسئله صرفاً اختلاف نظر طبیعی نیست، بلکه نوعی تمرکز ویژه بر تضعیف نمادها و مؤلفه‌های هویتی مشاهده می‌شود؛ روندی که می‌تواند نه‌تنها گفت‌وگو را از مسیر عقلانی خارج کند، بلکه هزینه بیان این ارزش‌ها را در عرصه عمومی افزایش دهد.

انبوه کامنت های فیک علیه آزادی بیان

اگر مسئله را از این زاویه تحلیل کنیم، ناگزیر باید برای خود وظیفه‌ای متفاوت تعریف کنیم و از خود بپرسیم مسئولیت رسانه‌های داخلی در برابر چنین پدیده‌ای چیست. آیا سایت‌های ایرانی با بهره‌گیری از الگوریتم‌های هوشمند و تحلیل الگوهای رفتاری—مانند انتشار هم‌زمان، شباهت متنی یا فعالیت خوشه‌ای حساب‌ها—توان تشخیص حملات سازمان‌یافته را دارند، یا باید فراتر از اتکای صرف به سامانه‌های فنی، با ارزیابی محتوایی و تصمیم‌گیری تحریریه‌ای دقیق‌تر وارد عمل شوند؟ همچنین این پرسش اساسی مطرح است که آیا انباشت ناگهانی کامنت‌های منفی ذیل یک مطلب را می‌توان صرفاً در چارچوب آزادی بیان تفسیر کرد، یا آنکه در مواردی این روند، برخلاف ظاهر، ابزاری برای اخلال در گفت‌وگوی آزاد و ایجاد مارپیچ سکوت است؟ تجربه‌های مکرر نشان داده که بلافاصله پس از انتشار برخی مطالب در سایت‌های خبری، موجی از واکنش‌های منفی هماهنگ شکل گرفته که هم مخاطب را به سوی برداشت‌های جهت‌دار سوق داده و هم نویسنده را نسبت به طرح مجدد چنین موضوعاتی مردد یا حتی منصرف کرده است.

پرسش اساسی اینجاست که آیا مدیریت سایت‌های خبری ایرانی در مواجهه با چنین پدیده‌ای، رویکردی هوشمندانه و مبتنی بر تحلیل الگوهای رفتاری اتخاذ کرده‌اند، یا همچنان با همان چارچوب‌های حداقلی و کلاسیکِ نظارت بر کامنت‌ها عمل می‌کنند؟ اگر مسئله صرفاً به حذف الفاظ رکیک و رعایت ضوابط عمومی انتشار تقلیل یابد، آیا واقعیت پیچیده‌ترِ «موج‌سازی سازمان‌یافته» نادیده گرفته نمی‌شود؟ در شرایطی که امکان انبوه‌سازی هدفمند، فعالیت هماهنگ حساب‌ها و تولید اکثریت ادراکی وجود دارد، بسنده کردن به پالایش سطحی محتوا می‌تواند نوعی ساده‌انگاری باشد؛ ساده‌انگاری در میانه نبردی روانی که ابزار آن نه توهین مستقیم، بلکه تکرار، تراکم و القای جهت‌دار است. شاید زمان آن رسیده باشد که رسانه‌ها، نظارت بر گفت‌وگو را از سطح واژه‌ها به سطح الگوها و از حذف موردی به تحلیل ساختاری ارتقا دهند.

تمایز میان نقد واقعی و موج برساخته

در نهایت، آنچه اهمیت دارد، تفکیک دقیق میان «نقد واقعی و متکثر» با «موج‌های برساخته و هدایت‌شده» است. اگر رسانه‌ها و فعالان فرهنگی نتوانند این تمایز را تشخیص دهند، ناخواسته به تقویت همان مارپیچ سکوت یا حتی مرحله پیشرفته‌تر آن—یعنی اجبار به موضع‌گیری—کمک خواهند کرد. حفظ آزادی بیان تنها در گرو باز گذاشتن میدان برای همه صداها نیست، بلکه مستلزم جلوگیری از مهندسی مصنوعی فضا و مقابله با انبوه‌سازی هدفمند برای مرعوب‌سازی دیگران نیز هست. در غیر این صورت، آنچه به نام «افکار عمومی» بازنمایی می‌شود، ممکن است نه انعکاس جامعه، بلکه محصول یک اقلیت پر سر و صدای سازمان‌یافته باشد که با تکرار و فشار، می‌کوشد سکوت را به هنجار و هم‌صدایی اجباری را به قاعده تبدیل کند.

در چنین شرایطی، مسئولیت رسانه‌ها تنها در حذف یا انتشار کامنت‌ها خلاصه نمی‌شود، بلکه در طراحی سازوکارهای هوشمند برای تشخیص رفتارهای غیرطبیعی و حفاظت از فضای گفت‌وگوی واقعی تعریف می‌شود. همان‌گونه که در بسیاری از کشورها، رسانه‌های حرفه‌ای از ابزارهای تحلیل داده برای شناسایی فعالیت‌های هماهنگ و حساب‌های غیرواقعی استفاده می‌کنند، رسانه‌های داخلی نیز می‌توانند با ارتقای زیرساخت‌های فنی و تدوین سیاست‌های شفاف انتشار، میان نقد طبیعی و موج‌سازی هدفمند تمایز قائل شوند. در غیر این صورت، میدان گفت‌وگو به‌جای آنکه بازتاب تنوع اجتماعی باشد، به صحنه بازتولید صدای اقلیتی سازمان‌یافته و ضد ایرانی تبدیل خواهد شد؛ اقلیتی که با تکیه بر تراکم پیام، می‌کوشد واقعیت را مطابق با میل دشمنان ایران اسلامی، بازنویسی کند.