وقتی جغرافیا دوباره مهم می‌شود

عطاالله صمدی،   4050707007
وقتی جغرافیا دوباره مهم می‌شود

تا پیش از انقلاب صنعتی، جغرافیا یکی از مهم‌ترین عوامل تعیین‌کننده قدرت اقتصادی کشورها بود. وسعت سرزمین، جمعیت، زمین‌های حاصلخیز، دسترسی به آبراه‌ها و منابع طبیعی، ظرفیت تولید یک کشور را تا حد زیادی تعیین می‌کردند. در جهانی که فناوری تولید هنوز محدود بود، افزایش تولید عمدتاً به افزایش نیروی کار، زمین و منابع وابسته بود. به همین دلیل، سرزمین‌های وسیع و پرجمعیت مانند چین و هند می‌توانستند بخش بزرگی از تولید اقتصاد جهان را در اختیار داشته باشند.

در سده‌های هفدهم و هجدهم، این وضعیت هنوز تا حد زیادی برقرار بود. چینِ تحت حاکمیت دودمان چینگ و هندِ تحت حاکمیت امپراتوری گورکانی از بزرگ‌ترین مراکز جمعیتی و اقتصادی جهان بودند. برآوردهای تاریخی آنگوس مدیسون نشان می‌دهد که در سال ۱۷۰۰، چین حدود ۲۲ درصد و هند حدود ۲۴ درصد از تولید ناخالص داخلی جهان را در اختیار داشتند. بنابراین، مجموع سهم این دو اقتصاد تقریباً نیمی از تولید جهان بود.

البته این به معنای آن نبود که چین و هند کاملاً منزوی بودند یا تجارت خارجی اهمیتی برای آنها نداشت. هر دو در شبکه‌های گسترده تجارت منطقه‌ای و بین‌المللی مشارکت داشتند. با این حال، اندازه سرزمین، جمعیت زیاد و بازار داخلی گسترده به آنها اجازه می‌داد بخش بزرگی از فعالیت اقتصادی خود را در داخل مرزهایشان سازمان دهند. در مقابل، کشورهای اروپایی، اگرچه از نظر جمعیت و وسعت در مقایسه با چین و هند محدودتر بودند، به‌تدریج توانستند در دریانوردی، کشتی‌سازی و تجارت بین‌قاره‌ای برتری پیدا کنند.

هدف بسیاری از سفرهای دریایی اروپایی نیز دستیابی مستقیم‌تر و ارزان‌تر به بازارها و کالاهای آسیایی بود. کریستف کلمب در جست‌وجوی مسیر غربی به آسیا به قاره آمریکا رسید و سفرهای دریایی پرتغالی‌ها نیز مسیرهای جدیدی را به سوی اقیانوس هند گشود. با این حال، این برتری دریایی هنوز به معنای برتری صنعتی و تولیدی اروپا نبود.

نقطه عطف اصلی در اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم رخ داد: انقلاب صنعتی. تولید صنعتی باعث شد فناوری، ماشین‌آلات و دانش به عواملی تعیین‌کننده در کنار زمین و نیروی کار تبدیل شوند. در انگلستان، افزایش بهره‌وری و تغییر ساختار تولید به تدریج اقتصاد را از وابستگی سنتی به زمین دور کرد. پژوهش‌های جدید درباره انگلستان نشان می‌دهد که رشد بهره‌وری از حدود قرن هفدهم آغاز شده و در فاصله ۱۸۱۰ تا ۱۸۶۰ شتاب بیشتری گرفته است.

با انقلاب صنعتی، رابطه میان جغرافیا و قدرت اقتصادی تغییر کرد. کشوری دیگر الزاماً برای تبدیل‌شدن به یک قدرت اقتصادی به سرزمین بسیار وسیع یا جمعیت عظیم نیاز نداشت. فناوری می‌توانست بهره‌وری نیروی کار و سرمایه را به شدت افزایش دهد. به همین دلیل، کشورهای اروپایی توانستند در قرن نوزدهم به مراکز اصلی تولید صنعتی جهان تبدیل شوند و وزن اقتصادی چین و هند در اقتصاد جهانی کاهش یابد.

این تحول در قرن بیستم نیز ادامه پیدا کرد. ژاپن نمونه‌ای مهم از کشوری بود که با وجود محدودیت نسبی در زمین و منابع طبیعی، از طریق صنعتی‌شدن، سرمایه‌گذاری، آموزش و فناوری به یکی از بزرگ‌ترین اقتصادهای جهان تبدیل شد. کره جنوبی نمونه حتی چشمگیرتری است. این کشور در دهه ۱۹۵۰ یکی از کشورهای فقیر جهان بود، اما در چند دهه بعد به اقتصادی صنعتی، پردرآمد و پیشرو در فناوری تبدیل شد. بانک جهانی این تحول را نتیجه ترکیبی از سرمایه‌گذاری در سرمایه انسانی و فیزیکی، توسعه صادرات، صنعتی‌شدن و سپس حرکت به سمت نوآوری و بهره‌وری می‌داند.

این تجربه‌ها این تصور را تقویت کردند که فناوری می‌تواند بسیاری از محدودیت‌های جغرافیایی را کنار بزند. اما در قرن بیست‌ویکم شاید شاهد تغییر دیگری باشیم: بازگشت نسبی اهمیت جغرافیا.

رشد چین و هند و افزایش وزن اقتصادی کشورهایی مانند اندونزی را نمی‌توان صرفاً نتیجه جغرافیا دانست. این کشورها از فناوری، سرمایه، نیروی انسانی و ادغام در اقتصاد جهانی نیز بهره برده‌اند. اما جهانی‌شدن دقیقاً عاملی بوده که به آنها اجازه داده است فناوری و سرمایه را از نقاط مختلف جهان جذب کنند.

زنجیره‌های ارزش جهانی نمونه مهمی از این تحول هستند. تولید یک کالا دیگر الزاماً در یک کشور انجام نمی‌شود؛ ممکن است طراحی در یک کشور، قطعات در چند کشور دیگر و مونتاژ در کشوری با هزینه تولید پایین‌تر انجام شود. بانک جهانی معتقد است زنجیره‌های ارزش جهانی طی دهه‌های اخیر به افزایش تجارت، انتقال فناوری و همگرایی درآمدی کشورهای درحال‌توسعه کمک کرده‌اند.

اما در این میان یک تفاوت اساسی وجود دارد: سرمایه و فناوری قابل انتقال‌اند، اما جغرافیا قابل انتقال نیست. یک کشور می‌تواند سرمایه خارجی جذب کند، فناوری وارد کند، نیروی متخصص تربیت کند و حتی بخشی از زنجیره تولید جهانی را به داخل مرزهای خود منتقل کند؛ اما نمی‌تواند موقعیت جغرافیایی خود، دسترسی به دریا، منابع معدنی، تنگه‌ها، کریدورهای طبیعی یا نزدیکی به بازارهای بزرگ را به آسانی تغییر دهد.

از این منظر، شاید داستان اقتصاد جهان را نباید «غلبه کامل فناوری بر جغرافیا» دانست. بهتر است آن را یک فرایند تاریخی بدانیم: در اقتصاد پیشاصنعتی، جغرافیا محدودیت بزرگی برای تولید بود؛ انقلاب صنعتی اهمیت فناوری و بهره‌وری را به‌شدت افزایش داد؛ و در اقتصاد جهانی‌شده امروز، برخی مزیت‌های جغرافیایی دوباره در حال پیدا کردن اهمیت هستند.

این مسئله برای کشورهایی مانند ایران اهمیت ویژه‌ای دارد. ایران از موقعیت جغرافیایی مهمی میان خلیج فارس، آسیای مرکزی، قفقاز، ترکیه و بازارهای جنوب آسیا برخوردار است. اما جغرافیا به خودی خود ثروت ایجاد نمی‌کند. تبدیل موقعیت جغرافیایی به مزیت اقتصادی به زیرساخت، ثبات، سرمایه‌گذاری، نهادهای کارآمد و اتصال به اقتصاد جهانی نیاز دارد.

بنابراین پرسش آینده شاید دیگر این نباشد که «فناوری مهم‌تر است یا جغرافیا؟» بلکه این باشد که کدام کشورها می‌توانند فناوری، سرمایه انسانی و نهادهای کارآمد را با مزیت‌های جغرافیایی خود ترکیب کنند؟ احتمالاً در اقتصاد قرن بیست‌ویکم، برندگان اصلی کشورهایی خواهند بود که بتوانند هر دو را همزمان به خدمت بگیرند.

 

 

منابع مورد استفاده:

Maddison, A. Chinese Economic Performance in the Long Run, 960–2030 AD. OECD.

Bouscasse, P., Nakamura, E., & Steinsson, J. (2021/2024). When Did Growth Begin? New Estimates of Productivity Growth in England from 1250 to 1870. NBER.

Lucas, R. E. Jr. (2018). What Was the Industrial Revolution? Journal of Human Capital.

World Bank. World Development Report 2020: Trading for Development in the Age of Global Value Chains.

World Bank. Global Production Networking and Technological Change in East Asia.

World Bank. Republic of Korea: Korea's Growth and Transformation.