دو راهی چین در تقابل ایران و آمریکا از «پرل هاربر» تا «هرمز»

احمد رشیدی نژاد: پژوهشگر ژئوپلیتیک، گروه سیاسی الف،   4050624012 ۰ نظر، ۲ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار
 از «پرل هاربر» تا «هرمز»

درک منطق پشت پرده مداخلات نظامی بزرگ، هرگز با شعارهای ایدئولوژیک یا جاه‌طلبی‌های شخصی رهبران به سرانجام نمی‌رسد. آنچه در لایه‌های زیرین تصمیمات سرنوشت‌ساز تاریخی جریان دارد، محاسباتی سرد، مادی و مبتنی بر بقاست؛ محاسباتی که محور آن را «دسترسی به منابع» و «امنیت مسیرهای انتقال» تشکیل می‌دهد. تجربه آلمان نازی در حمله به شوروی و ژاپن امپریالیستی در پرل هاربر، دو روایت کلاسیک از این قاعده تاریخی به‌جا مانده‌اند که هر دو، با وجود تفاوت‌های جغرافیایی و سیاسی، از یک هراس مشترک سرچشمه می‌گرفتند: هراس از خفگی اقتصادی در نتیجه محاصره جغرافیایی.

امروز چین در موقعیتی مشابه اما با ابعادی گسترده‌تر ایستاده است؛ جایی که منابع نفتی ایران و امنیت تنگه هرمز، به خط قرمز بقای اقتصادی و نظامی آن بدل شده است. اما این موقعیت، با جهان‌بینی بنیادین چینی‌ها که خود را «پادشاهی میانه» (جونگوا) می‌نامند و همواره بر درون‌گرایی تمدنی و بی‌اعتنایی به سرنوشت بیرون از این جهان خودساخته تأکید داشته‌اند، در تعارض آشکار قرار دارد. پرسش این است که این جهان‌بینی "خودمرکز پندار" تا کجا می‌تواند در برابر تهدید عینی قطع شریان حیاتی انرژی تاب بیاورد؟

درس آلمان: نفت رومانی و وسوسه قفقاز
هنگامی که هیتلر در ژوئن ۱۹۴۱ دستور اجرای عملیات "بارباروسا" را صادر کرد، بسیاری آن را جنگی ایدئولوژیک علیه بلشویسم تلقی کردند. اما واقعیت پنهان تصمیم، در ترس راهبردی او از قطع شریان حیاتی ماشین جنگی‌اش نهفته بود. صنایع جنگی آلمان و نیروهای زرهی به شدت به نفت وارداتی متکی بودند و مهم‌ترین منبع تأمین، میادین نفتی "پلویشت" در رومانی بود که نزدیک به ۶۰ درصد نفت وارداتی را تأمین می‌کرد. در تابستان ۱۹۴۰، شوروی با اشغال مناطق بسارابیا و بوکوفینای شمالی، مرزهای خود را تا فاصله‌ای نزدیک به این میادین جلو برد و توانایی تهدید مستقیم آنها را یافت. هیتلر این اقدام را نه یک توسعه‌طلبی محلی، که یک تیر اخطار به سوی شریان انرژی آلمان تلقی کرد. از این منظر، حمله به شوروی یک جنگ پیش‌دستانه برای خنثی‌سازی تهدید فوری علیه نفت رومانی بود. اما نیمه دیگر داستان، طمعی بود که در سایه این ترس شکل گرفت: تصاحب منابع عظیم نفتی قفقاز، به ویژه میادین باکو، گروزنی و مایکوپ که ۸۶ درصد تولید نفت شوروی را در اختیار داشتند. هیتلر اذعان داشت که اگر به این نفت دست نیابد، جنگ را خواهد باخت. بنابراین تهاجم به شرق، تلفیقی از یک اقدام تدافعی برای حفظ منبع موجود و یک اقدام تهاجمی برای تصاحب منبع جدید بود؛ ترکیبی که نشان می‌دهد چگونه تهدید مسیر تأمین انرژی می‌تواند منطق صلح را درهم بشکند.

تجربه ژاپن: محاصره دریایی و وابستگی به مسیرهای انتقال انرژی
در سوی دیگر، امپراتوری ژاپن نیز با معمایی مشابه روبرو بود، اما در بستری دریایی. ژاپن به عنوان جزیره‌ای فاقد منابع زیرزمینی، نزدیک به ۸۰ درصد نفت خود را از آمریکا تأمین می‌کرد و این محموله‌ها از مسیرهای دریایی جنوب شرق آسیا، به ویژه تنگه‌های مالاکا و لوزون، می‌رسیدند. با تشدید جنگ چین و ژاپن، واشنگتن در ژوئیه ۱۹۴۱ تحریم کامل نفتی و مسدودسازی دارایی‌های ژاپن را اعمال کرد. این تحریم، تهدیدی تمام‌عيار علیه امنیت مسیرهای انرژی ژاپن بود، زیرا ذخایر استراتژیک نفت آن حداکثر برای هجده ماه دوام داشت و عملاً ادامه جنگ در چین و هرگونه توسعه‌طلبی آینده را سلب می‌کرد. در این شرایط، نیروی دریایی ژاپن به این نتیجه رسید که تنها راه بقا، تصاحب میادین نفت هند شرقی هلند (اندونزی) است، اما این کار مستلزم عبور از کنار ناوگان آمریکا در فیلیپین بود. بنابراین حمله به "پرل هاربر"، در ذات خود، عملیاتی پیش‌دستانه برای تأمین امنیت مسیر انتقال انرژی طراحی شد؛ زیرا فلج کردن موقت ناوگان آمریکا، تنها راه ایجاد یک پنجره امن برای انتقال بی‌دغدغه نفت اندونزی به ژاپن بود. ژاپن می‌دانست که این یک قمار بزرگ است و حداکثر یک سال برتری نسبی به ارمغان می‌آورد، اما در بن‌بست ناشی از تهدید مسیرهای سوخت‌رسانی، گزینه دیگری باقی نمانده بود.

چین در نقطه مشابه: تقابل جونگوا با ضرورت بقا
با عبور از این روایت‌های تاریخی، سناریوی امروزی چین را بازخوانی می‌کنیم. آمریکا که شتاب فزاینده چین را مشاهده می‌کند، راهبرد محاصره ژئواستراتژیک و ژئواکونومیک را در پیش گرفته است. مصداق بارز آن، بازتعریف دکترین مونروئه نسبت به قاره آمریکا و ادعاهای ارضی نسبت به گرینلند، کانادا و نهایت ربایش رئیس جمهور ونزوئلا است. تهاجمی که نهایتاً با انعقاد به اصطلاح 25 ساله برای تصاحب 65 میلیارد بشکه منابع نفتی این کشور- که پیشتر سبد تأمین چین را تشکیل می‌داد- نمود یافت. اما اکنون کانون اصلی رقابت، بر ایران و تنگه هرمز متمرکز است. مقامات آمریکایی بر کنترل این گلوگاه تأکید کرده‌اند و به پکن پیام می‌دهند که شریان اصلی تأمین نفت آن (نزدیک به ۴۰ درصد واردات) در معرض تهدید مستقیم است. در این نقطه، معادله چین به طرز شگفت‌آوری به معادله آلمان و ژاپن در دهه ۱۹۴۰ شباهت می‌یابد، با این تفاوت بنیادین که چین خود را «جهان مستقل» (جونگوا) می‌پندارد و سیاست درون‌گرایی را دنبال کرده است. اما مسئله انرژی، این جهان خودبسنده را با پارادوکسی مرگبار روبرو می‌کند: از یک سو، بقای اقتصادی و نظامی آن به نفت ایران و امنیت هرمز وابسته است؛ و از سوی دیگر، هرگونه اقدام مستقیم برای حفظ این منابع، به معنای خروج از جهان‌بینی درون‌گرا و ورود به عرصه ژئوپلیتیک جهانی است. پرسش کلیدی این است که آیا چین می‌تواند این تضاد را با ابزارهای دیپلماتیک حل کند، یا ناچار است برای حفظ «جهان خود»، هزینه اقدام مستقیم را بپذیرد؟

سناریوی خروج از بی‌طرفی
چین، برخلاف آلمان یا ژاپن، از ابزارهای متنوع‌تری برای مدیریت بحران برخوردار است. اما آنچه این سناریو را از ماجراجویی‌های تاریخی متمایز می‌کند، تأثیر دوگانه جهان‌بینی جونگوا بر محاسبات پکن است: از یک سو، خودبرتربینی تمدنی ممکن است چین را به انفعال سوق دهد، اما از سوی دیگر، اگر تهدید به حدی برسد که «جهان میانه»  که چین خود را آن تصور می‌کند، در معرض فروپاشی قرار دهد، همان خودمحوری، پکن را به واکنشی شدیدتر و پیش‌دستانه‌تر وادار خواهد کرد؛ زیرا بقا بر هر اصل درون‌گرایی اولویت دارد. بنابراین چین احتمالاً از راهبرد «ورود پلکانی» پیروی کند: نخست، تقویت حمایت‌های دیپلماتیک و وتوی قطعنامه‌های ضدایرانی؛ سپس، انعقاد قراردادهای نفتی و نظامی بلندمدت با مکانیزم‌های ؛ و در نهایت، در صورت تداوم تهدید مستقیم آمریکا، افزایش کمک‌های تسلیحاتی غیررسمی به ایران یا استقرار نمادین ناوگروه‌های پشتیبانی در شمال اقیانوس هند. این رویکرد به چین اجازه می‌دهد ضمن حفظ ظاهر بی‌طرفی، خط قرمزهای خود را به تدریج ابلاغ کند و از تکرار اشتباه آلمان و ژاپن که با یک اقدام غافلگیرانه، تمام سرمایه خود را به خطر انداختند، پرهیز کند.
نتیجه‌گیری
در نهایت، آنچه تاریخ می‌آموزد این است که هیچ جهان‌بینی درون‌گرایی در برابر تهدید قطع شریانات حیاتی تاب نمی‌آورد. چین ممکن است همچنان بر «مرکزیت خود» پای فشرد، اما وقتی تنگه هرمز و نفت ایران به مسئله بقا برای این جهان خودبسنده تبدیل شوند، مرز میان بی‌طرفی و اقدام مستقیم محو خواهد شد. در آن نقطه، چین یا باید از آرمان "جونگوا" دست بکشد و وارد بازی جهانی انرژی شود، یا شاهد خفگی تدریجی همان جهانی باشد که خود را در مرکز آن تصویر کرده است. این دقیقاً همان دوراهی تراژیک آلمان و ژاپن است، با این تفاوت که چین هنوز فرصت انتخاب مسیر را دارد. ظرفیت عظیم اقتصادی و سیاسی چین برای مدیریت ریسک تقابل، نقطه قوت آن است، اما هرگونه درگیری آشکار می‌تواند زنجیره‌های تأمین جهانی آن را مختل کند. به نظر می‌رسد پکن تنها در صورتی به اقدام نظامی مستقیم تن دهد که بقای دسترسی آن به نفت ایران و امنیت هرمز به طور قطعی و جبران‌ناپذیر در معرض نابودی قرار گیرد. این همان نقطه‌ای است که در آن، منطق تاریخی جنگ‌های انرژی بار دیگر تکرار می‌شود: هنگامی که یک قدرت بزرگ، شریان حیاتی خود را در قیچی محاصره ببیند، بی‌طرفی را به سود بقا کنار می‌گذارد، و ایران و تنگه هرمز به کانون این محاسبات سرنوشت‌ساز بدل می‌شوند.