امروز شهر بوی وداع میدهد؛ بوی همان لحظهای که دل، میان ماندن و رفتن، تابِ خویش را از دست میدهد. خیابانها پر از آدماند، اما من گمان میکنم این جمعیت، تنها برای بدرقه یک پیکر نیامده است. اینجا انگار میلیونها دل آمدهاند تا بخشی از خود را به خاک بسپارند.
چه کسی میتواند باور کند که بر دوش این مردم، تنها یک تابوت روان است؟ من در این موج بیپایان، سالهای یک عشق را میبینم؛ عشق مردمی که با نام او امید را معنا کردند، صبر را آموختند و در تندباد حوادث، به استواریِ نگاهش پناه بردند.
امروز هر قدمی که برداشته میشود، شبیه ورق خوردن صفحهای از تاریخ است. هر اشکی که فرو میغلتد، روایت ناگفته سالهایی است که میان او و این ملت گذشته است. مگر میشود محبوبی از میان برخیزد و چیزی از جانِ دوستدارانش با او نرود؟
در این تشییع باشکوه، من تابوتی را میبینم که بر دوش مردم است؛ اما حقیقت آن است که این مردماند که بر دوش خاطرات خویش راه میروند. هر کس پارهای از دلش را آورده است؛ یکی امیدهای جوانیاش را، دیگری روزهای دشوار ایستادگی را، و آن دیگری آرامشِ حضوری را که گمان میکرد همیشه خواهد ماند.
عجیب است؛ هرچه او به خاک نزدیکتر میشود، در جانها بلندتر قد میکشد. هرچه جسمش از میان نگاهها دورتر میشود، نامش در دلها ریشهدارتر میگردد. گویی خاک، امانتدار تن اوست و دلهای مردم، وارث روح او.
شاید راز این اشکهای بیامان نیز همین باشد؛ ما برای رفتن او گریه نمیکنیم. برای چیزی میگرییم که با رفتنش در ما فرو ریخته است. برای آن تکیهگاه نادیدنی، برای آن اطمینان خاموش، برای آن سایه مهربانی که بر سر یک ملت گسترده بود.
و اکنون میفهمم؛ امروز ما او را تشییع نمیکنیم. این خودِ ما هستیم که در امتداد این خیابانها تشییع میشویم؛ خودِ دیروزیِ ما، خودِ آسودهِ ما. و از دل این وداع، انسانی دیگر زاده میشود؛ انسانی داغدارتر، عاشقتر و وفادارتر.
زیرا بعضی مردان، هنگامی که میروند، تازه در قلب یک ملت آغاز میشوند.
