یکی از خطاهای راهبردی و کژتابیهای محاسباتی در سپهر سیاسی ایران، فروکاستن مسئلهٔ مذاکره و توافق به مقولهٔ «اعتماد» است. گویی پرسش بنیادین آن است که آیا میتوان به آمریکا، به شخص ترامپ، اعتماد کرد یا خیر؟
حالآنکه در عرصهٔ سیاست و روابط بینالملل، شمار فراوانی از توافقها نه بر شالودهٔ اعتماد متقابل، بلکه بر بستر «مدیریت بیاعتمادی» شکل میگیرند و استمرار مییابند. تاریخ دیپلماسی جهانی مشحون از نمونههایی است که در آنها طرفهایی با عمیقترین کدورتها و بیاعتمادیهای دیرینه، برای گریز از هزینههای سنگینِ رویاروییِ مهارنشده، به میز مذاکره بازگشته و توافقهایی را رقم زدهاند که نه از سر خوشبینی، بلکه از سر عقلانیتِ معطوف به بقا و منفعت بوده است.
واقعیتِ میدانی آن است که بخش بزرگی از جامعهٔ سیاسی ایران، اعم از موافقان و مخالفان مذاکره و توافق، در یک نقطه اشتراک نظر دارند: «ترامپ طرفی قابل اعتماد نیست». سابقهٔ خروج یکجانبه از برجام، رفتارهای پیشبینیناپذیر، نگاه ابزاری و معاملهگرانه به توافقات بینالمللی و تخطّی آشکار از هنجارهای پذیرفتهشدهٔ جهانی، کمترین تردیدی در این گزاره باقی نمیگذارد. اما پذیرش این واقعیت تلخ لزوماً به معنای «نفی مطلق اصل توافق» نیست و نمیتواند باشد. چهبسا که اذعان به بیاعتمادی، خود نقطهٔ عزیمتی استوار برای طراحی توافقی هوشمندانه و محتاطانه باشد، نه بهانهای برای وانهادن کامل میز مذاکره.
پرسش راهبردی امروز نه این است که آیا ترامپ یا هر رئیسجمهور دیگر آمریکا شایستهٔ اعتمادند، بلکه پرسش بنیادین این است که در شرایط خطیر کنونی، منافع ملّی ایران کدام مسیر را ایجاب میکند: بهرهگیری از فرصتهای دیپلماتیک برای کاستن از تهدیدها، آزادسازی ظرفیّتهای اقتصادی فروبسته، جلوگیری از تعمیق بحرانها و فراهمآوردن فرصتی برای «تنفّس راهبردی»، یا رویارویی بیوقفهای که میتواند هزینههای تحمیلی را بر پیکر ملّت افزون سازد؟ این پرسش را نه با عینک حب و بغض جناحی، که باید با معیار منافع ملّی پاسخ گفت.
سیاست خارجی؛ هنر انتخاب میان گزینههای کامل و ناقص نیست
در تحلیل گفتمانی مخالفان مذاکره و توافق، غالباً تصویری آرمانی و انتزاعی از شرایط مطلوب ترسیم میشود؛ بهگونهای که گویی تنها توافقی شایستهٔ اعتناست که دائمی، تضمینشده، خطاناپذیر و عاری از هرگونه خطر احتمالی باشد. اما تجربهٔ زیستهٔ نظام بینالملل نشان میدهد که دولتها تقریباً هیچگاه میان گزینههای «کامل» و «ناقص» انتخاب نمیکنند، بلکه همواره دستبهگریبانِ انتخاب از میان گزینههای دشوار و پرهزینه، و گزینههای نسبتاً کمهزینهتر هستند. بر این اساس، پرسش اصلی نه این است که توافق احتمالی با ترامپ از ضمانت دوام ابدی برخوردار خواهد بود یا نه، بلکه این است که آیا فقدان مذاکره و توافق، وضعیت بهتری را برای ایران و ایرانیان رقم خواهد زد؟ اگر توافقی ــ هرچند موقت، محدود و مرحلهبندیشده ــ بتواند بخشی از فشارهای فرسایندهٔ اقتصادی را کاهش دهد، مسیر بازسازی اقتصاد ملّی را هموار سازد، احتمال تنشهای پرهزینه و ویرانگر را فروبکاهد و سپر دفاعی کشور را برای مواجهه با توفانهای پیشرو ترمیم کند، نمیتوان تنها به بهانهٔ بیاعتمادی به طرف مقابل، آن را از دایرهٔ بررسی و تدبیر بیرون نهاد.
توافق؛ ابزار مدیریت بحران، نه پایان اختلافات
یکی از سوءبرداشتهای رایج در ادبیات سیاسی روز، یکسانانگاریِ توافق با حلّ کامل اختلافات و پایان منازعات است. حالآنکه بسیاری از توافقات بینالمللی، دقیقاً میان طرفهایی منعقد شده و میشود که عمیقترین و ریشهدارترین اختلافات را با یکدیگر داشتهاند. هدف غایی توافق الزاماً ایجاد دوستی و اعتماد متقابل نیست، بلکه مهار خصومتها، مدیریت تنشها، کاهش هزینهها و خریدن زمان برای بازآرایی قدرت و ترمیم فرصتهاست. در این چارچوب، توافق احتمالی میان ایران و آمریکا را نیز نباید بهمثابهٔ نشانهای از اعتماد متقابل یا پایان منازعات تاریخی تفسیر کرد. توافق، در بهترین و عقلانیترین حالت، ابزاری کارآمد برای کنترل بحران، افزایش قدرت مانور کشور و تبدیل وضعیت انفعالی به موقعیتی فعال و مبتکرانه است. کشوری که به بنیهٔ درونی و توانمندیهای راهبردی خود ایمان دارد، از مذاکره و توافق بیم به دل راه نمیدهد، همانگونه که مذاکره را نه جایگزین قدرت، که مکمّل آن میداند.
ضرورت اجتناب از جنگ روایتها در داخل
در شرایط پسابحران، یکی از جدّیترین مخاطرات فراروی همبستگی ملّی، سرریز شدن منازعهٔ بیرونی به درون جامعه و تبدیل مذاکره و توافق به میدان تقابل هویتی میان نیروهای سیاسی است. اگر مذاکره به موضوعی برای تسویهحسابهای جناحی و مرزبندیهای هویتی بدل شود، نخستین و بزرگترین قربانی آن،
فرسایش انسجام ملّی و تضعیف بنیانهای همبستگی ایرانی ــ اسلامی خواهد بود. امروز کشور بیش از آنکه به دوگانههای سادهانگارانهای چون «مذاکره یا مقاومت» نیاز داشته باشد، به «تلفیق هوشمندانهٔ مقاومت و دیپلماسی» نیازمند است؛ مقاومتی که از افق سیاسی روشنی برخوردار باشد و دیپلماسیای که به پشتوانهٔ قدرت و اقتدار ملّی تکیه زند. مقاومت بدون افق سیاسی میتواند به فرسایش و انزوا بینجامد و دیپلماسی بدون پشتوانهٔ قدرت نیز ابتر و بیاثر خواهد ماند. از این رو، ضروری است که موافقان و منتقدان توافق، یکدیگر را نه بهمثابهٔ رقیب هویتی، که همچون شریکان دغدغهای مشترک ــ یعنی صیانت از منافع و کیان ایران ــ بنگرند و از تنشهای بیهودهٔ روایی پرهیز کنند.
منطق توافق در شرایط بیاعتمادی
منطق توافق با طرفی که اعتماد بدان ممکن نیست، منطق خوشبینی سادهدلانه یا خامی سیاسی نیست؛ منطق احتیاط، عقلانیت و مدیریت ریسک است. در چنین شرایطی، هرگونه توافق باید بر شالودهای از مرحلهبندی دقیق، تعهدات متوازن و برگشتپذیری هوشمندانه استوار گردد. بدین معنا که پیشروی در هر گام، به تحقّق عینی و راستیآزماییشدهٔ تعهدات طرف مقابل گره بخورد و کشور همواره بتواند در صورت نقض عهد یا کارشکنی، به وضعیت پیشین بازگردد. به بیان روشنتر، راهحل بیاعتمادی، ترک یکسویهٔ میز مذاکره نیست، بلکه طراحی سازوکارهایی است که هزینهٔ نقض تعهدات را برای طرف مقابل چنان سنگین سازد که سرپیچی از آن، منطقاً ناموجّه و پرهزینه جلوه کند. همانگونه که در عرصهٔ اقتصاد، هیچ سرمایهگذاری با فرض امنیت صددرصدی بازار تصمیم نمیگیرد و اساساً چنین فرضی موهوم است، در عرصهٔ سیاست خارجی نیز تصمیمگیری بر مبنای حذف کامل ریسک نه ممکن است و نه مطلوب. هنر سیاست، نه فرار از ریسک، که تدبیر شجاعانهٔ آن است.
سخن پایانی: توافق برای ایران، نه برای ترامپ
آنچه باید معیار قضاوت نهایی قرار گیرد، نه موفقیت تبلیغاتی این یا آن چهره در آن سوی آبها، و نه پیروزی رسانهای جناحهای سیاسی در داخل، بلکه منافع ملّی ایران است. اگر توافقی بتواند بدون خدشهای به استقلال، امنیت ملّی و دستاوردهای راهبردی کشور، بخشی از مشکلات انباشته را کاهش دهد، فرصتهای تازهای برای اقتصاد و جامعه بگشاید و درعینحال موازنهٔ قدرت را به زیان ایران برهم نزند، عقلانیت سیاسی و آموزههای حکمت و عزّت اسلامی حکم میکند که آن را با دقّت و فراست مورد بررسی قرار داد؛ حتی اگر هیچ خوشبینیای نسبت به پایداری رفتار طرف مقابل وجود نداشته باشد و سایههای سنگین بیاعتمادی همچنان بر فضای دیپلماتیک مستولی باشد.
سرانجام، وحدت ملّی و انسجام ایرانی ــ اسلامی آنگاه تقویت خواهد شد و به بار خواهد نشست که جامعه از دام دوگانههای مطلقانگار رها شود. نه اعتماد سادهلوحانه و بیپشتوانه به وعدههای دشمن راهگشاست، و نه نفی مطلق هرگونه مذاکره و توافق، صلاح ملّت و کشور را تأمین میکند. آنچه ایران امروز بیش از هر زمان بدان نیازمند است، «واقعگرایی راهبردی» است؛ واقعگراییای که با چشمانی باز به بیاعتمادیها و تهدیدها مینگرد، اما در همان حال فرصتهای ممکن برای تأمین منافع ملّی و کاهش آلام مردم را نیز از کف نمیدهد. چنین رویکرد متوازن و فرزانهای است که میتواند هم حافظ امنیت و کیان ایران باشد و هم پشتوانهای استوار برای انسجام و همبستگی ملّی در دوران پرتحوّل و سرنوشتساز پیش رو.
