در دنیایی که قدرتهای بزرگ بر پایه چهار مؤلفه «منابع مادی، گستره نفوذ، اعتبار بینالمللی و تابآوری» تعریف میشوند، پدیدهای متناقض در حال رخ دادن است: کشوری که در برابر دو قدرت هستهای آمریکا و اسرائیل ایستادگی کرده، از جنگهای ۱۲ روزه و رمضان سربلند بیرون آمده، انواع تحریمهای فلجکننده، توطئههای آشوب و برانداری را پشت سرگذاشته، و اکنون محاصره دریایی را تاب میآورد، همچنان در فهرست قدرتهای بزرگ دیده نمیشود. آیا این تناقض، تنها یک تناقض آماری است؟ یا نشانهای از فرسایش شاخصهای سنتی سنجش قدرت در جهانی که هر روز پیچیدهتر میشود؟
تابآوری، ستون فراموششده قدرت
نشریه فارن پالیسی به تازگی در تحلیلی مدعی شده است که تنها چهار کشور آمریکا، چین، روسیه و بریتانیا همه معیارهای «ابرقدرت» بودن را دارند. اما جالب آنکه «تابآوری» را یکی از چهار رکن اصلی قدرت معرفی میکند و میگوید: «بازگشت از شکست نیز به اندازه خود مفهوم پیروزی اهمیت دارد.» با این حال، در عمل تابآوری ایران- چه در سه جنگ تحمیلی، چه در تحریمهای دهههای اخیر- کمتر در محاسبات جهانی به عنوان شاخص قدرت بزرگ دیده میشود. گویی این مؤلفه برای کشورهای مختلف وزن یکسانی ندارد.
تاریخ معاصر ایران سرشار از رویدادهایی است که هر کشوری را سزاوار جایگاهی فراتر از یک قدرت صرفاً منطقهای میکند. سه جنگ تحمیلی، دههها تحریم فلجکننده، محاصره اقتصادی در دریاها و نیز تلاشهای پیدرپی برای دامن زدن به آشوب و براندازی- ایران در همه این آزمونهای سخت نه تنها فرونپاشیده، بلکه با اتکا به الگویی از «مقاومت فعال»، توانسته است بقای خود را به شکلی استوار تضمین کند. پس این پرسش بیپاسخ میماند: آیا معیارهایی که بریتانیا را با وجود از دست دادن مستعمراتش، ابرقدرت مینامند، اما ایران را نادیده میگیرند، واقعاً معیارهایی جهانشمول و یکسان برای همه هستند؟
دوگانگی در نفوذ منطقهای و جهانی
بیشک، ایران به لحاظ تولید ناخالص داخلی و بودجه نظامی با آمریکا و چین قابل قیاس نیست. اما نویسنده نشریه فارین پالیسی اذعان دارد که «گستردگی اقتصاد به تنهایی کافی نیست، چرا که در شرایط جنگ، تحریم یا محاصره است که توان واقعی کشورها مشخص میشود.» دقیقاً در همین نقطه است که ایران برگ برندهای خیرهکننده دارد: کشوری که زیر سنگینترین تحریمهای تاریخ، نه تنها فرو نریخته است، بلکه زنجیرههای تأمین داخلی را بازتعریف کرده، اقتصاد دانشبنیان را به جایگاه محوری میرساند و حتی در اوج محاصره، مستقلترین اقتصاد منطقه را حفظ کرده است.
از طرفی، فارین پالیسی «گستره نفوذ» را عمدتاً با معیار حضور پایگاههای نظامی فرامرزی میسنجد- از همین رو بریتانیا در کنار آمریکا جای میگیرد. اما این تعریف سنتی، تحول راهبردی ژرفی را نادیده میگیرد که اکنون مرز میان «نفوذ منطقهای» و «جهانی» را درهم شکسته است: تنگه هرمز. ایران امروز با کنترل عملی این آبراه حیاتی- که روزانه ۲۰ درصد نفت جهان از آن عبور میکند- نه تنها یک اهرم منطقهای، بلکه ابزاری برای اثرگذاری مستقیم بر اقتصاد جهانی در اختیار دارد. دیمیتری مدودف، کنترل ایران بر تنگه هرمز را «آزمایش یک بمب اتمی» خوانده که پتانسیل بازدارندگی آن «بیپایان» است. والاستریت ژورنال نیز ایران را در کنار چین و آمریکا، در زمره کشورهایی قرار میدهد که میتوانند «گلوگاههای حیاتی اقتصاد جهانی را به ابزار فشار ژئوپلیتیک تبدیل کنند.» به گفته واشنگتن تایمز، این اهرم حتی از برنامه اتمی و موشکی برای طرفهای متجاوز مهمتر است، چرا که «حتی با شلیک یک موشک، اقتصاد جهانی را تحت تأثیر قرار میدهد.»
در اینجاست که دوگانگی آشکار میشود: غرب نفوذ را با پایگاه در قارههای دور تعریف میکند، اما ایران نشان داده است که بدون یک پایگاه فرامرزی، از این پتانسیل برخوردار است که هژمونی آمریکا بر قلب انرژی جهان (هارتلند انرژی)- شامل ۶۵ درصد ذخایر نفتی و ۳۵ درصد گازی جهان در خلیج فارس، و نیز خطوط انتقال شمالی از ترکمنستان تا آذربایجان- را به چالش بکشد. نیویورک تایمز تأکید دارد که بزرگترین ضربه جنگ با ایران، «نفوذ فزایندهای است که ایران بر اقتصاد جهانی پیدا کرده است.« این، گویی تعریف «نفوذ جهانی» به حضور نظامی در قارههای دیگر خلاصه شده، اما قدرتی که میتواند شریانهای حیاتی جهان را ببندد و بدون شلیک یک گلوله- به تعبیر سانتزو- به اهداف جنگ برسد، همچنان «منطقهای» خوانده میشود. این دوگانگی نشان میدهد، شاخصهای سنتی قدرت، توانایی روایت حقیقت جهان پیچیده امروز را ندارند.
اعتبار؛ قدرتی که دیگران به رسمیت میشناسند
سومین معیار، اعتبار یا «قدرتی که دیگران به رسمیت میشناسند» است. از نظر نویسنده فارین پالیسی: «امروزه اکثر جهانیان، آمریکا و چین را قدرتهای بزرگ میدانند.» اما واقعیت میدانی چیز دیگری میگوید. آمریکا- مدعی ابرقدرتی جهان، و متحد هستهایش اسرائیل- در جنگهای اخیر نتوانست هیچ یک از اهداف راهبردی خود را بدون در نظر گرفتن توان بازدارندگی ایران عملیاتی کند. آمریکا پیشتر هم برای مذاکره بر سر برنامه هستهای ایران، ناگزیر از پذیرش قالب ۱+۵ بود، و اکنون مستقیم با آن به پای میز مذاکره آمده است! اروپا برای نجات برجام، سازوکار مالی اینستکس را طراحی کرد- اقدامی که نشان میداد حتی متحدان سنتی آمریکا، ایران را بازیگری میدانند که نمیتوان نادیده گرفت.
آیا اینها نشانه «به رسمیت شناخته شدن» نیست؟ شاید پاسخ در آنچه نویسنده درباره «ایدئولوژی و ارزشها» میگوید نهفته باشد: «قدرتهای بزرگ معمولاً دارای یک ایدئولوژی، ارزش یا پیام فرهنگی هستند.» ایران با محور قرار دادن «مقاومت در برابر سلطه»، نه تنها در منطقه، بلکه در میان جنبشهای ضداستعماری جهان- از آمریکای لاتین تا جنوب شرق آسیا- مشروعیت و نفوذ معنایی دارد. این همان مؤلفهای است که در محاسبات سختافزاری قدرت گم میشود.
شکاف میان نظریه و واقعیت
نکته متناقض این است که نویسنده، فرانسه را به دلیل «واگذاری بخشی از اختیارات به اتحادیه اروپا» در مرز میان قدرت بزرگ و درجه دوم قرار میدهد، اما هرگز درباره نقصان حاکمیت بریتانیا پس از برگزیت سخن نمیگوید! یا هند را با وجود جمعیت عظیم، اقتصاد بزرگ و توان هستهای، به دلیل «فقر و تنشهای داخلی» از فهرست حذف میکند، اما روسیه با نرخ فقر مشابه و تنشهای قومی فراوان، همچنان ابرقدرت خوانده میشود. این دوگانگی نشان میدهد که شاخصهای چهارگانه- منابع، نفوذ، اعتبار، تابآوری- نه عینی و بیطرفانه، که شدیداً تحت تأثیر روایتهای ژئوپلیتیک غرب تعریف شدهاند. کشوری که تابآوریاش در برابر دو قدرت هستهای به اثبات رسیده و با ابزاری چون تنگه هرمز میتواند اقتصاد جهانی را تکان دهد، اما در محاسبات قدرت جایی ندارد!
نتیجهگیری: بازتعریف مفهوم قدرت
شواهد ارائهشده نشان میدهد که معیارهای کلاسیک سنجش قدرت- مبتنی بر تولید ناخالص داخلی، بودجه نظامی و شمار پایگاههای فرامرزی- برای روایت نظم پیچیده ژئوپلیتیک کنونی ناکارآمد شدهاند. در حالی که نشریات غربی نظیر فارن پالیسی، ابرقدرتی را در چارچوبی قرن بیستمی تعریف میکنند، بازیگرانی همچون ایران با تکیه بر مؤلفههای نوظهوری چون «تابآوری راهبردی»، «کنترل گلوگاههای انرژی» و «قدرت بازدارندگی بدون سلاح هستهای» عملاً مرز میان نفوذ منطقهای و جهانی را درهم شکستهاند. به عبارت دیگر، جهانی که با جنگهای ترکیبی، اقتصادهای مقاومتی و دیپلماسی بحرانها روبهروست، به شاخصهایی نیاز دارد که «توانایی بقا در برابر ائتلاف دشمنان» و «اثرگذاری بر شریانهای حیاتی اقتصاد جهان» را در مرکز سنجش قدرت قرار دهند. از این رو، پرسش بنیادین نه آن است که چرا ایران در فهرست قدرتهای بزرگ جای ندارد، بلکه این پرسش مطرح میشود که آیا فهرستهای موجود اساساً توانایی روایت حقیقت قدرت در جهان چندمرکزی و پیچیده امروز را دارند؟ به نظر میرسد پاسخ منفی است؛ و در چنین وضعیتی، ایران نه به عنوان یک استثنا، بلکه به مثابه الگویی برای بازاندیشی در مفهوم قدرت در قرن بیست و یکم قابل تأمل خواهد بود.
