بازی در سایه توپ: آیا مذاکره، نقاب جدید جنگ است؟

دکتر حسن خلیل خلیلی، گروه سیاسی الف،   4050316024 ۰ نظر، ۱ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار
بازی در سایه توپ: آیا مذاکره، نقاب جدید جنگ است؟

در تلاقی پیچیده میان دیپلماسی، جنگ و فریب، آنچه امروز در جغرافیای سیاسی ایران، آمریکا و اسرائیل مشاهده می‌شود، فراتر از یک تقابل سنتی برای رسیدن به توافق است؛ ما با پدیده‌ای روبرو هستیم که در آن میز مذاکره به عنوان یکی از جبهه‌های اصلی میدان نبرد عمل می‌کند. در این وضعیت، پارادایم کلاسیک که مذاکره را ابزاری برای کاهش تنش می‌بیند، جای خود را به استراتژی «دیپلماسی در سایه غافلگیری» می‌دهد. در این چارچوب، فرآیند گفت‌وگو دیگر صرفاً مسیری برای حل اختلافات نیست، بلکه به ابزاری برای مدیریت زمان، کاهش سطح هوشیاری طرف مقابل و ایجاد فرصت‌های تاکتیکی برای عملیات‌های نظامی تبدیل می‌شود.

یکی از خطرناک‌ترین ابعاد این تقابل، استفاده از «نقاب دیپلماتیک» برای اجرای عملیات‌های قطع سر یا همان حملات به سطوح عالی فرماندهی است. زمانی که طرفین درگیر مذاکرات برای آتش‌بس یا توافق هستند، یک شکاف امنیتی در سطح هوشیاری رزمی ایجاد می‌شود که می‌تواند برای دشمن به عنوان فرصتی طلایی جهت انجام حملات غافلگیرانه عمل کند. حملات اسرائیل به فرماندهان و زیرساخت‌های حساس در میانه مذاکرات، نشان‌دهنده یک حرکت استراتژیک برای تغییر واقعیت‌های میدانی پیش از امضای هرگونه توافق است. هدف در اینجا، نه تنها از بین بردن توان نظامی، بلکه تخریب ساختار فرماندهی و کنترل است تا در لحظه حساسِ انتقال از جنگ به صلح، قدرت چانه‌زنی طرف مقابل به حداقل برسد.

این رویکرد در جبهه جنوب لبنان به وضوح قابل مشاهده است. تمرکز حملات بر این منطقه در میانه مذاکرات آتش‌بس، فراتر از یک عملیات نظامی برای عقب‌راندن نیروهاست؛ این یک تلاش نظام‌مند برای ایجاد «انزوای استراتژیک» است. با هدف قرار دادن پیوند میان مرکز تصمیم‌گیری و جبهه‌های اجرایی، دشمن می‌کوشد تا با گسستن زنجیره لجستیکی و سیاسی، جبهه‌های مختلف را به صورت تک‌افتاده و بدون پشتوانه عملیاتی با هم روبرو کند. در واقع، استراتژی دشمن بر این پایه استوار است که اگر بتوان در میانه مذاکره، انسجام محور مقاومت را از درون ویران کرد، دیگر نیازی به جنگ تمام‌عیار برای تغییر نظم منطقه نخواهد بود و می‌توان با یک ضربه استراتژیک، نقشه سیاسی منطقه را بازآرایی کرد.

در این میان، پرسش درباره نفع ایران از حضور در چنین مذاکراتی، هسته اصلی تحلیل‌های استراتژیک را تشکیل می‌دهد. اگرچه حضور در مذاکره در برابر حملات غافلگیرانه می‌تواند ریسک بالایی داشته باشد، اما از منظر مدیریت بحران، این فرآیند می‌تواند به عنوان ابزاری برای «خرید زمان» جهت بازسازی توان دفاعی و ترمیم آسیب‌های ناشی از درگیری‌های قبلی عمل کند. علاوه بر این، دیپلماسی می‌تواند مانعی برای شتاب‌زدگی در وقوع یک جنگ همه‌جانبه باشد که هزینه‌های آن برای تمامی بازیگران فراتر از توان تحمل است. حضور در میز مذاکره، علاوه بر مدیریت تنش، به ایران اجازه می‌دهد تا مشروعیت دیپلماتیک خود را حفظ کرده و در صورت وقوع حملات غیرمنتظره، مسئولیت اصلی تخریب ثبات منطقه‌ای را به طرف متخاصم بازگرداند.

در نهایت، وضعیت فعلی را باید یک «تعادل شکننده تحت فشار» دانست که در آن آتش‌بس نه به معنای پایان درگیری، بلکه به عنوان یک استراحت تاکتیکی برای هر دو جبهه تعبیر می‌شود. در این بازی دوگانه، پیروزی نه با امضای متونی که در اتاق‌های دربسته نوشته می‌شوند، بلکه با میزان قدرت مانور میدانی در لحظه قطع شدن پیوند میان دیپلماسی و نظامی تعیین می‌گردد. موفقیت در این میدان، در گرو آن است که کدام طرف بتواند میان «امید به توافق» و «آمادگی برای غافلگیری»، تعادلی راهبردی برقرار کند تا در لحظه تغییر قواعد بازی، از فروپاشی ساختاری و انزوای استراتژیک جلوگیری نماید.