در شرح افکار امام خمینی، گاه هزاران صفحه تحلیل سیاسی و تاریخی نوشته میشود، اما بعضی اوقات یک جمله از زبان نزدیکترین شاگرد، خود در مدارِ« آفتاب آمد دلیل آفتاب»، به اندازه یک مکتب معنا دارد.
آنگاه که حضرت آیت الله خامنهای، رهبر شهید انقلاب، از امام سخن میگوید، در حقیقت تنها به توصیف یک شخصیت تاریخی نمیپردازد؛ بلکه از یک منظومه فکری، یک الهیات سیاسی و یک الگوی حکمرانی پرده برمیدارد که انقلاب اسلامی را ممکن ساخت و جمهوری اسلامی را معنا بخشید. بازتاب نور خمینی در سیمای خامنهای چنان آشکار است که گویی شرح یکی، تفسیر دیگری است. به جرأت میتوان گفت رهبر شهید، هنگام تبیین امام، خویشتن خویش را نیز روایت میکرد؛ زیرا شاگرد راستین، آیینه استاد است و آیینه هرچه صافتر باشد، تصویر حقیقت را روشنتر منعکس میکند. آنجا که در حرم امام از سه باور بنیادین بنیانگذار جمهوری اسلامی سخن گفت، در واقع به سه ستون اصلی حکمرانی اسلامی اشاره کرد: «باور به خدا، باور به مردم و باور به خود». این سهگانه، نه صرفاً فضائل اخلاقی یک رهبر، که اضلاع مثلثی بودند که بر آن، بنای یک نظام سیاسی استوار شد.
نخست، باور به خدا. در سنت الهیاتی اسلام، قدرت پیش از آنکه از زمین برخیزد، از آسمان مشروعیت مییابد. امام خمینی از آن دسته رهبرانی نبود که خدا را به سیاست پیوند بزنند، بلکه سیاست را ذیل عبودیت معنا میکرد. از همین رو بود که رهبر شهید درباره او گفت: «حسبنا الله و نعم الوکیل» را امام با همه وجود ادا میکرد. این جمله قابِ یک نظریه حکمرانی بود. حاکمی که خود را در برابر خدا مسئول میبیند، نه در برابر قدرتهای زمینی مرعوب میشود و نه در برابر هیاهوی زمانه راه خویش را گم میکند. شجاعت امام از جنس جسارت سیاسی صرف نبود؛ ثمره یقین الهی بود. او به وعده «إِنْ تَنْصُرُوا اللَّهَ يَنْصُرْكُمْ» ایمان داشت و همین ایمان، استقامت را به راهبرد سیاسی او تبدیل میکرد.
ضلع دوم این منظومه، باور به مردم بود. اگر در برخی قرائتهای اقتدارگرایانه از سیاست، مردم صرفاً موضوع حکومتاند، در اندیشه امام مردم شریک تحقق اراده الهی در تاریخاند. رهبر شهید به درستی شهادت داد که امام ملت ایران را «با ایمان، باهوش و شجاع» میدانست؛ ملتی که اگر هدایت صالح بیابد، میتواند همچون خورشید بدرخشد. این نگاه، یکی از مهمترین تمایزهای جمهوری اسلامی با بسیاری از الگوهای سیاسی معاصر است. در هندسه سیاسی امام، جمهوریت تجلی اعتماد به ظرفیت انسان مؤمن بود. او مردم را صاحبان کرامت میدانست. از همین رو دشمنان مردم، در نگاه او منفورترین بودند و مبارزه با سلطه جهانی نیز پیش از آنکه نزاعی ژئوپلیتیک باشد، دفاع از شأن و سعادت انسانها محسوب میشد.
اما ضلع سوم، باور به خود است؛ مفهومی که اگر از بستر الهیاتی آن جدا شود، ممکن است به خودمحوری و حتی خودپرستی تعبیر گردد. حال آنکه در مکتب امام، اعتماد به نفس نتیجه توحید است، نه جایگزین آن. کسی که خود را در نسبت با خدا تعریف میکند، از اسارت ترسها و وابستگیها رها میشود. چنین انسانی نه به قدرتهای بزرگ تکیه میکند و نه از آنان هراس دارد. امام خمینی باوربه خود را ذیل خداباوری تعریف می کرد. رهبر شهید نیز همین حقیقت را دریافته بود و در تمام سالهای مجاهدت خویش بر همان مسیر گام زد. در این منطق، انسان هرچه بیشتر از خویش تهی شود، بیشتر از حقیقت سرشار میشود؛ و هرچه کمتر در بند منافع شخصی باشد، بیشتر توان حمل امانتهای بزرگ تاریخی را پیدا میکند. شاید راز ماندگاری امام و استمرار راه او نیز در همین سهگانه نهفته باشد؛ سهگانهای که هم مبنای اخلاق فردی است و هم شالوده حکمرانی عمومی. باور به خدا، قدرت را از استبداد میرهاند؛ باور به مردم، سیاست را بی نیاز به استعمار تعریف می کند و باور به خود، جامعه را از وابستگی و انفعال نجات میدهد.
آری، آنان که خود را با خدا تعریف میکنند و به خدمت خلق برمیخیزند، از خویش تهی و از جلوههای حق سرشار میشوند. چنین انسانهایی در میدان حق، معاملهگر نیستند؛ اهل ماندناند. نه طوفان تهدید آنان را میلرزاند و نه وسوسه قدرت آنان را میفریبد. تا آخر پای حقیقت میمانند؛ زیرا پیش از آنکه به خویش تکیه کرده باشند، به حقیقتی تکیه زدهاند که زوال نمیپذیرد. و این شاید روشنترین شرح امام باشد؛ همانگونه که رهبر شهید روایت کرد و همانگونه که خود زیست. راهِ شان پر رهرو و سبک زیستی شان مدرسه تربیتی همیشه باد.
