نسخههای مختلف منتشر شده از تفاهمنامه در دست مذاکره بین ایران و آمریکا، علیرغم تفاوت در یک نقطه اشتراک دارند: «اینکه تکلیف همه مسائل اصلی به آینده مذاکرات سپرده شده است». یعنی چهار مسئله: پایان نهایی (و نه موقت) جنگ در همه جبههها، مدیریت تنگه هرمز، پرداخت غرامت و موضوع هستهای و تحریمها، همگی به نتیجه مذاکرات شصت روزه موکول شدهاند.
طبیعتا همین مسئله نگرانیهای بسیاری را در کشور ایجاد کرده و این سوال را ایجاد نموده که بدون حل شدن این مسائل اصلی، باز شدن تنگه هرمز چه معنایی میتواند داشته باشد!؟ به خصوص که احتمال رسیدن دو طرف به توافق در مورد موضوعات یاد شده، حتی در مهلت شصت روزه نیز بسیار ضعیف میباشد.
فهم این نکته چندان سخت نیست که فاصله حداقل خواستههای ما با حداقل خواستههای طرف آمریکایی آنقدر از یکدیگر زیاد است که بعید است با افزایش پیاپی مهلتهای مذاکره اتفاق خاصی بیافتد. تنها چیزی که میتواند این وضعیت را بر هم بزند به هم خوردن توازن جنگی موجود به نفع یکی از طرفهای جنگ است که فعلا از آن خبری نیست. قاعدتا این حقیقت را بهتر از هر کسی تیم مذاکرهکننده ایرانی میدانند، پس دلیل تلاش ایشان برای پیشبرد یک تفاهمنامه با آمریکاییها چه میتواند باشد؟
در جهت پاسخ به این سوال، ابتدا باید به این نکته اساسی توجه داشت که اکنون بزرگترین معضل طرف ایرانی تداوم محاصره دریایی و اثر آن بر تشدید فشارهای اقتصادی بر مردم است و بزرگترین معضل طرف آمریکایی، به پایان رسیدن ذخایر نفت جهانی ظرف یکی دو ماه آینده و جهش قیمت انرژی به دنبال آن. طرف آمریکایی یک مشکل دیگر هم دارد نمیخواهد در طول مدت جام جهانی درگیر نبرد نظامی با ایران شود. بر همین اساس و با این فرض که هر دو طرف میدانند دستیابی به توافق جامع در این شرایط سرابی بیش نیست، میتوان اینگونه نتیجه گرفت هر دو فقط به دنبال خرید زمان و کاهش فشار از روی خود هستند.
دولت ترامپ میخواهد تصمیم برای آغاز هر جنگ جدیدی را به پس از برگزاری موفق جام جهانی در کشورش موکول کند و در این مدت نیز شاهد جهش قیمت نفت نباشد و مذاکرهکنندگان ایرانی هم میخواهند با تسهیل شرایط اقتصادی، تابآوری اقتصادی کشور را برای جنگ قریبالوقوع آینده بالا ببرند.
مفاد منتشر شده از تفاهمنامه ایران و آمریکا، این فرضیه را تقویت میکند. قرار است در عوض بازگشت تدریجی میزان ترددهای دریایی در تنگه هرمز به پیش از جنگ، آمریکا و متحدانش چهار اقدام اصلی را انجام دهند: 1_ در طول مدت مذاکره، جنگ را در همه جبههها تعطیل کنند. 2_ محاصره دریایی علیه ما را به تدریج بردارند. 3_ نیمی از داراییهای مسدود شده ما را آزاد کنند و 4_ تحریم فروش نفت ایران را در این مدت بردارند. اقدامات طرف آمریکایی ابدا تامینکننده غرامت جنگ محسوب نمیشوند ولی در صورت تحقق میتوانند قدری از فشار اقتصادی موجود بر دوش مردم را کم کنند.
قاعدتا هر دو طرف داستان میدانند که چگونه دارند با برداشتن فشار از روی حریف به او امتیاز بزرگی تقدیم میکنند ولی با این حال، آشکار است که هر یک خود را طرف برندهتر این معادله جدید میدانند. اینکه چرا ما مسئله محاصره دریایی را با هیچ یک از گزینههای جایگزین مطرح شده مثل اقدام نظامی، بستن تنگه بابالمندب، فروش نفت در مبدا و... حل نکردیم و مجبور شدیم سر میز مذاکره بر سر آن معامله کنیم البته سوال جدی است ولی حتما پاسخهای قانعکنندهای برای آن وجود دارد که به دلیل محرمانگی مسئولان امر از بیان آن معذورند.
در پایان برپایه آنچه اشاره شد به نظر میرسد در دو صورت نباید نسبت به تفاهمنامه یاد شده چندان نگران بود:
اولا با فرض اینکه مذاکرهکنندگان ما نگاه تاکتیکی به تفاهمنامه یاد شده دارند، میدانند احتمال رخداد جنگ مجدد خیلی بیشتر از کوتاه آمدن آمریکاییها در برابر خواستههای ملت ایران است و همچنین میدانند که در تفاهمنامه پیشرو، آمریکاییها برای ناکام گذاشتن برنامه ما از دست زدن به هیچ حقهای خودداری نخواهند کرد و دلخوش کردن به وعدههای نسیه آنها خطایی غیرقابل جبران خواهد بود.
ثانیا با فرض اینکه حتی در صورت بازگشت کامل ترددها در تنگه به پیش از جنگ، هرگز مدیریت و کنترل بر تنگه هرمز از دست نیروهای مسلح ما خارج نشود.
