روایتی از مدرسه میناب سایه‌ ایستادگی در میان آوار

محمدمهدی بهداروند، گروه سیاسی الف،   4050302024
سایه‌ ایستادگی در میان آوار

هوا بوی ترس می‌داد، نه خاکستر

هوای میناب آن روز، بوی خاک و سوخت نمی‌داد؛ بوی ترس می‌داد. ترسی که در رگ‌های شهر جاری بود و نفس‌های مردم را به شماره انداخته بود. اما برای امدادگران هلال‌احمر، زمان معنای متفاوتی داشت. زمان برای آن‌ها نه با ساعت سنجیده می‌شد و نه با ثانیه‌ها؛ زمان با ضربان قلب کودکانی سنجیده می‌شد که در زیر آوار، تنها امیدشان به دست‌های گرم و قوی این نجات‌دهندگان بود.

ورود به کانون وحشت: وقتی شوک معنا ندارد

لحظه‌ای که خودروهای امدادی وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، سکوتی سنگین بر فضا حاکم بود. سکوتی که تنها با صدای وزوز پهپادهای دور و صدای دورادور آژیرهای خاموش شده شکسته می‌شد. امدادگران، با لباس‌های زرد و نارنجی‌شان، نمادی از امید در میان ویرانه‌های خاکستری بودند. آن‌ها می‌دانستند که در چنین صحنه‌هایی، «شوک» یک کالای لوکس است و جایی در میان وظایف آن‌ها ندارد. آن‌ها خود را برای دیدن تلخ‌ترین لحظات زندگی آماده کرده بودند، اما هیچ‌کدام از آن‌ها، حتی در تاریک‌ترین لحظات ذهنی‌شان، تصور نمی‌کردند که هدف موشک‌های مهاجم، یک دبستان دخترانه باشد. این باور که «مدرسه‌ها امن هستند»، لایه‌ی نازکی بود که با اولین انفجار، پودر شد.

بیست و چهار ساعت جستجو در دل مرگ

ساعت‌ها می‌گذشت. روز به شب گره می‌خورد و دوباره طلوع می‌کرد، اما کار متوقف نمی‌شد. امدادگران بیست و چهار ساعت مداوم در دل آوار می‌گشتند. انگشتان‌شان زخمی شده بود، چشمانشان از خستگی و غبار بسته می‌شد، اما دست از کار برنمی‌داشتند. هدف نهایی، رسیدن به «نمازخانه» بود. همان گودی معروف در وسط حیاط مدرسه که پناهگاه نهایی دختران و معلمانشان شده بود. روایت‌هایی از ورود به مدرسه شنیده بودیم؛ روایت‌هایی از بهت و شوک معلمان و دانش‌آموزانی که لحظه‌ی حمله، دنیا بر سرشان خراب شده بود. اما آنچه امدادگران با چشمان خود دیدند، فراتر از هر شوکی بود.

نمازخانه‌ی پناهگاه: جایی که آوار شکست

وقتی پس از یک روز تلاش خستگی‌ناپذیر، راه را به نمازخانه باز کردند، صحنه‌ای چنان دلخراش و در عین حال شگفت‌انگیز بود که نفس‌ها در سینه حبس شد. تعداد زیادی از کودکان و معلم‌هایشان برای فرار از آتش مستقیم، به این مکان پناه برده بودند. معلمی که سعی داشت بچه‌ها را از حیاط بازو به داخل بیاورد، زمانی که موشک سوم بر سر راه‌پله‌ای که به پایین‌دست، یعنی همان نمازخانه می‌رسید، فرود آمد، دیگر فرصت خروج نداشت.

فداکاری‌های خاموش: وقتی معلم، سپر شد

در میان آوار و بقایای بتن و آهن، امدادگران با صحنه‌هایی روبرو شدند که تعریف‌شان حتی با واژه‌ها هم ممکن نیست. یک معلم شهید، ستون سنگین مدرسه دقیقاً روی بدنش فرود آمده بود. اما زیر این حجم عظیم آوار، جسد معصوم چندین دانش‌آموز پیدا می‌شد. آن‌ها به طرز عجیبی حفظ شده بودند، گویی که جسم کوچک معلم، سپری نامرئی برای آن‌ها شده بود. در جای دیگر، معلمی را یافتند که سه دانش‌آموز را محکم در آغوش گرفته بود. انگار که می‌خواست با آخرین نفس‌هایش، از ترس بچه‌ها بکاهد یا شاید از فرود آمدن آوار بر سر آن‌ها جلوگیری کند. آن‌ها همه با فشار آوار و گازی که در فضای بسته نمازخانه منتشر شده بود، جان باخته بودند، اما بدنه‌ی آن‌ها نشان‌دهنده‌ی یک حمله‌ی انسانی بود، نه صرفاً یک قربانی تصادفی.

افتخار امدادگران به قهرمانان واقعی

امدادگران هلال‌احمر، در حالی که با دستان لرزان آوار را کنار می‌زدند، به معلم‌های اینجا افتخار می‌کردند. آن‌ها می‌دانستند که این معلمان شانس نجات خود را داشتند. می‌توانستند فرار کنند، می‌توانستند به بیرون پناه ببرند، اما نرفتند. آن‌ها ماندند. هر معلمی که پیدا می‌شد، وقتی با احتیاط بلند می‌شد، چیزی از پیکر او باقی نمانده بود؛ جسمی خرد شده در برابر قدرت تخریب موشک. اما زیر آن جسم خرد شده، چند دانش‌آموز وجود داشت که پیکرهایشان سالم‌تر بود. آن‌ها محافظت شده بودند. این فداکاری، این ایستادگی در برابر مرگ برای حفظ جان ناگهان‌زده‌ترین موجودات روی زمین، داستان را از یک فاجعه‌ی انسانی به یک حماسه‌ی انسانی تبدیل می‌کرد.

نوری در تاریکی: درس بزرگی که از آوار بیرون کشیده شد

صدای گریه‌ی کودکانی که نجات یافته بودند، با صدای همهمه‌ی امدادگران در هم می‌آمید. هر بار که یک کودک از زیر آوار بیرون کشیده می‌شد، نوعی بار از دوش امدادگر برداشته می‌شد، اما نوعی دیگر از بار، به روحشان اضافه می‌شد. بارِ دیدنِ شجاعتِ کسانی که جان خود را فدای جان دیگران کردند. آن‌ها در میان خاکستر و خون، درس بزرگی گرفتند: اینکه در اوج وحشت، عشق و فداکاری می‌تواند مرگ را به تعویق بیندازد، حتی اگر برای لحظه‌ای کوتاه.

وراثت ماندگار: یادبودی از معلمان میناب

این گزارش، تنها یک لیست از تلفات و آمار نیست. این روایتِ قلب‌هایی است که در زیر آوار، همچنان تپیدند. روایتِ معلمان مینابی است که آخرین تدریس‌شان، درس ایثار بود. و روایتِ امدادگرانی است که با وجود دل‌سختیِ شغلشان، در برابر این همه عشق و فداکاری، عاجز و مسحور شدند. مدرسه میناب، دیگر فقط یک ساختمان ویران شده نیست؛ نمادی شده از مقاومت در برابر بی‌رحمی، و یادآوری‌کننده‌ی اینکه حتی در تاریک‌ترین شب‌های جنگ، نور انسانیت نمی‌میرد، بلکه در آغوش معلم‌هایی که دخترانشان را بغل کرده بودند، جاودانه می‌شود.

امروز، وقتی به آن گودی در حیاط مدرسه نگاه می‌کنیم، دیگر فقط ویرانه نمی‌بینیم. ما شاهد ایستادگی هستیم. شاهدانی که با بدن‌های شکسته‌شان، سقفی از امنیت برای کودکان ساخته بودند. و این، تنها با قلم و واژه بازگو نمی‌شود؛ این تنها با سکوت احترام و به یاد سپردنِ نام آن‌ها زنده می‌ماند. نام معلم‌هایی که نرفتند، تا بچه‌ها بمانند.