اگر تاریخ را چونان یک جغرافیدانِ «زمانشناس» بخوانیم، نه تقویمی از نبردها، که لایهای رسوبی از آگاهی مکانی یک ملت است. در این چینهشناسی تمدنی، برخی نقاط، کانیهای ناب حافظهی جمعیاند؛ گرهگاههایی که سرنوشت یک قوم با عرض جغرافیایی و خطوط جزر و مدّی گره خورده است. تنگهی هرمز، چنین بلوری است در سنگوارهی تمدن ایرانی: یک پدیدهی صرفاً جغرافیایی نیست،بلکه یک «متن» است که آن را باید از منظر ژئوپوئتیک و جغرافیای تاریخی عمیق خواند. این آبراهه، نه صرفاً شکافی میان صخرههای مُسندم و کرانههای هرمزگان، که تبلور آبیِ یک ارادهی تمدنی چند هزارساله است.
برای درک هرمز، نخست باید منطق فلات را فهمید، اما بلافاصله آن را به چالش کشید. بله، فلات ایران دژی طبیعی است با حصارهای البرز و زاگرس، اما این دژ، یک برجِ دیدهبانی به دریا نیز داشته است. از منظر ژئواستراتژی تاریخی، «ایران تمدنی» نه یک قدرت محصور در خشکی، که یک تمدن آگاه به «عمق استراتژیک دریایی» خود بوده است. فراموش نکنیم که داریوش بزرگ، نه تنها جادهی شاهی را از شوش تا سارد کشید، که فرمان کندن کانالی میان نیل و دریای سرخ را نیز صادر کرد—کتیبههای کشفشده در سوئز، به خط میخی پارسی باستان، نخستین سند مالکیت معنوی ایران بر آبراهههای جهان است. این یک هوس امپراتوری نبود؛ درکی عمیق از «پیوستگی جغرافیایی» قدرت بود: خشکی بیدریا، ریهای بیهواست. ساسانیان نیز با تسلط بر سواحل جنوبی خلیج فارس و نبردهای دریایی با روم، نشان دادند که تنگهی هرمزِ باستانی (که جغرافینویسان بطلمیوسی آن را دهانهی خلیج فارس میدانستند) نه مرز، که «میدان مرکزی» بازی بزرگ تمدنی آنان است. این حافظهی دریایی، در سدههای نخستین اسلامی، والاترین تجلی خود را در رگهای تجاری «سیراف» یافت؛ بندری که نبض اقتصادش از عاج آفریقا تا ابریشم چین میتپید و امنیت آن، طلایهدار امنیت همین تنگه بود. این دادههای تاریخی، یک نتیجهی قطعی برتاب میآورند: ایران همواره یک «قدرت دریایی فلاتی» بوده است، یک موجودیت ژئوپلیتیک که هویت آن در تعادل میان کوه و موج تعریف میشود.
اما اگر به دنبال نقطهی عطف بگردیم، خواهیم دید که تاریخ طولانی این آبراهه در نیمهی هزارهی دوم میلادی دچار یک گسست و کژتابی معرفتی شد: ورود قدرتهای فرامنطقهای. ورود پرتغالیها به هرمز در ۱۵۰۷ میلادی و تبدیل آن به یک «دژ اشغال» برای یک قرن، نخستین رویارویی جدی این تمدن کهن با استعمار مدرن دریایی بود. آنچه مهم است، واکنش تاریخی ایران است. شاه عباس صفوی در ۱۶۲۲، با یک ائتلاف هوشمندانه با کمپانی هند شرقی—که خود در حال پوستاندازی به یک قدرت دریایی بود—هرمز را بازپس گرفت. اما نکتهی تراژیک جغرافیایی اینجاست: پس از آن، مرکزیت اقتصادی از جزیرهی هرمز باستانی به بندرعباسِ تازهتأسیس (گمبرون) منتقل شد. این یک عقبنشینی مفهومساز در ژئوپلیتیک ایرانی بود: ما تسلط بر «جزیره» را با مدیریت «کرانه» معاوضه کردیم. انگار حافظهی جمعیمان، پس از آن ضربه، اندکی از دریا گسست و به آغوش امن فلات بازگشت. این «واگرایی دریایی» موقت، ریشهی بسیاری از نابسامانیهای بعدی در معادلات خلیج فارس است.
اکنون، در بستر جغرافیای سیاسی مدرن، این تنگهی ۳۳ کیلومتری (در کم عرضترین نقطه، میان جزیرهی لارک و جزایر سلامه و بناتهی عمانی) چیست؟ در واقع باید گفت این یک «پلّهی ژئوانرژیک» با تراکم خارقالعاده است. روزانه حدود ۲۰ میلیون بشکه نفت خام و فرآوردههای آن، معادل حدود ۲۰ درصد مصرف جهانی، از این گلوگاه ۲ مایلی در هر مسیر تردد عبور میکند. این حجم از تراکم انرژی در چنین فضای محدودی، در تاریخ تمدن بینظیر است. هرمز، «شریان کاروتید» اقتصاد جهانی است؛ باریکترین نقطهای که تپش حیات صنعتیِ شرق آسیا تا اروپای پساصنعتی را ممکن میسازد. این یک واقعیت ژئوفیزیکی محض است: هندسهی طبیعت، قدرتی نامتناسب با وسعت سرزمینی ایران، در اختیار میراثداران این آبراهه قرار داده است.
و اما تناقض بزرگ غرب در همین نقطه هویدا میشود: آنان امنیت این شریان حیاتی را یک «کالای عمومی جهانی» مینامند و خواهان بینالمللیسازی یا مدیریت فراسرزمینی آن هستند، اما در همان لحظه، امنیت تأمینکنندهی اصلی آن، یعنی ملت ایران را با تحریمهای فلجکننده، ترور دانشمندان، و فشار حداکثری هدف گرفتهاند. این یک اسکیزوفرنی ژئوپلیتیک است: طلبِ امنیتِ «مجرا»، در عین تخریبِ «منبع» امنیت. از منظر فلسفهی سیاسی جغرافیا، این همان منطق پوچ استعماری است: استخراج امنیت از یک فضا، بدون سهیم کردن ساکنان آن فضا در منافع. هندسهی آیندهی قدرت در خلیج فارس، از این دوگانه خارج نخواهد شد مگر آنکه یک اصل بنیادین جغرافیای تاریخی به رسمیت شناخته شود: «تمامیت ارضیِ مؤثر». ایران نه به عنوان یک «ژاندارم»، که به عنوان یک «دولت-تمدن» ساحلی، نمیتواند و نباید از عمق استراتژیک دریایی خود جدا شود. هرگونه معماری امنیتی آتی در خلیج فارس، اگر بر این اصل استوار نباشد که «امنیت خلیج فارس، بدون امنیت و منافع ایران مفهومی پوچ است»، محکوم به شکست است. الگوی تاریخی سیراف، گواه آن است که دوران طلایی خلیج فارس، نه در سایهی ناوگانهای فرامنطقهای، که در پرتو شبکهای از شراکتهای اقتصادی-تجاری میان تمدنهای ساحلی و پسکرانههایشان شکوفا شد. ایرانِ اکنون، وارث همان سیراف است، و به همان اندازه به این شاهراه حیاتی متصل است. ما نمیتوانیم «فلات» را ایمن کنیم و «دریا» را به امان خدا رها کنیم.
پس، در پاسخ به معرکهگیران آن سوی آبها باید گفت: تنگهی هرمزِ ما، در لایهی زیرین خود، نه یک «چوک پوینت» نظامی، که یک «نقطهی تماس» تمدنی است. آیندهی آن نه در گرو مسابقهی تسلیحاتی، که در گرو بازگشت به خردِ ژئوپلیتیک کهن ایرانی است: درک پیوند سرنوشت خشکی و دریا. این آبراهه، با هر قطرهی آبی که از میان صخرههایش میگذرد، روایت تمدنی را زمزمه میکند که آموخته امنیت نه هدیهای اربابی، که محصول حاکمیت، شرافت و ایستادگی است. هرمز، پایان راه نیست، دالان ورود به «عصر دریایی نوین ایران» است که این بار، با تکیه بر حافظهی عمیق تاریخی و بصیرت ژئواستراتژیک، جایگاه خود را نه وابسته به نفت، که به عنوان ضامن تعادل یک منطقه و یک جهان بازتعریف میکند. این تبلور همان «ایران تمدنی» است که جغرافیایش را خود مینویسد و زمام نبض جهان را، از روی صلح و شراکت، نه از سر جنگ و سلطه، در کف دارد.
توضیحات:
شریان کاروتید»:سرخرگ حیاتی گردن انسان.
چوک پوینت: نقطه خفگی
