روزهای میانی جشنواره فجر بود که در ساعات پایانی روز، بابک خواجهپاشا را پس از اکران فیلمش به غرفه «فرهیختگان» دعوت کردیم. او روی صندلی نشست. این آخرین مصاحبه او در آن شب بود. پا روی پا انداخت و منتظر سؤالات شد. با چند دقیقه تأخیر بهخاطر آنکه بلوتوث صدا سر ناسازگاری گذاشته بود، معطل ماند. با هزار سلاموصلوات دوربین و صدا به هم متصل شدند و گفتوگو آغاز شد. بحث به غزه و جنگ کشیده شد و اینکه ممکن است جنگ به ما هم نزدیک باشد.
از او پرسیدیم: «ممکن است دست به اسلحه شوید؟» پاسخ خواجهپاشا یک جمله کوتاه بود: «برای وطنم حتماً.» تقریباً سه هفته بعد، صوت موشکها و صدای پهپادها در تلآویو، دبی، ریاض، کویت، بغداد و البته تهران شنیده شد. آیا خواجهپاشا در همان لحظاتی که منتظر بود تا دوربین آماده شود، به فکرش خطور میکرد که جنگ در چندقدمی او ایستاده؟ آیا گمان میکرد چند ماه دیگر باید دوباره دست به دوربین شود؟ سه هفته بعد که خبر مدرسه شجره طیبه میناب در رسانهها منتشر شد، بابک خواجهپاشا اولین کسی بود که به این اتفاق واکنش نشان داد، آن هم در همان ساعتهای ابتدایی. بااینهمه، استوری همان ساعتهای آغازین جنگ تنها واکنش بابک خواجهپاشا نبود. او که در سه حضور قبلی خود در جشنواره فجر با فیلمهایش سروصدای بسیاری به راه انداخته بود، در حضور اخیرش فیلمی را برای کودکان غزه با نام «سرزمین فرشتهها» ساخت، فیلمی که بهزعم بسیاری مهمترین اثر جشنواره چهلوچهارم بود و برخی «سرزمین فرشتهها» را مهمترین اثر مربوط به مقاومت مردم فلسطین در سالهای اخیر دانستند.
تنها یک هفته پس از آغاز جنگ خبر رسید که بابک خواجهپاشا، در حوالی ارومیه دست به دوربین شده و این بار با موضوع مقاومت مردم ایران، در حال ساخت اپیزودی از سریال «سرو، سپید، سرخ» است. البته حضور او در ارومیه تنها برای ساخت سریال نبود. خواجهپاشا به میان تجمعات مردم رفت و در تشییع پیکر شهدای آن شهر گفت: «شرف یعنی وطن، شرف یعنی ایران. بیشرف کسی است که در کنار دشمن ایران قرار میگیره؛ این رو به همه عزیزان میگم و کسی که همکار من باشه یا نباشه، هر کسی باشه، ما یک اسم بیشتر نداریم، اون هم ایرانه. فردا قرار نیست بیاید بگوید من نفهمیدم، ندونستم. مسیر مشخص شد، پیداست راه علی کجاست، راه حق کجاست. باید کنار حق وایسیم؛ قطعاً حق کنار پرچم ایرانه، قطعاً حق کنار ملت ایرانه.» حالا خواجهپاشا، طی چند ماه گذشته، به یکی از جدیترین سخنگوهای جامعه هنرمندان در کشور تبدیل شده است.
او جدای از آنکه برای جنگ دست به دوربین شده، به تمام اتفاقات ماههای اخیر واکنش نشان داده است. واکنشهایی که در آخرین موردش او پاسخ لفاظیهای رئیسجمهور آمریکا درباره به عصر حجر برگرداندن ایران را داد و گفت: «لطفاً تعریف دقیقتری بده. ما زیاد آشنایی با عصر حجر نداریم. ایران در تمدن زاده شده است. تمدن را با بمب نمیشود نابود کرد کابوی.» حالا بابک خواجهپاشا مجدداً در مقابل تریبون «فرهیختگان» نشسته است و این پرسش را پاسخ میدهد که آیا واقعاً حاضر است برای وطنش اسلحه دست بگیرد؟ برنده سیمرغ بلورین بهترین فیلم جشنواره چهلوچهارم، در مصاحبهاش با پاسخ به همین سؤال گفتوگو را آغاز میکند.
از اینجا شروع کنم که یادم است در جشنواره، وقتی از شما پرسیدم آیا حاضرید برای اعتقادتان اسلحه دست بگیرید؟ گفتید فقط زمانی که به کشورم حمله شود. حالا سؤالم این است که در شرایط فعلی، هنوز سر آن حرف هستید؟
بله قطعاً. ببینید، ذاتاً وقتی دشمن پایش را روی این خاک میگذارد، دیگر هیچ تعریفی جز «سرباز بودن» وجود ندارد. در آن لحظه تمام آدمها سرباز کشورند؛ چون وطن تمام ناموس و تمام وجود ماست. در این شرایط وظیفه همه ماست که دفاع کنیم، حالا این اسلحه میتواند هر چیزی باشد؛ حتماً نباید یک وسیله خاص نظامی باشد. ما باید از هر ابزاری که داریم استفاده کنیم تا در این جنگ سربلند باشیم و به تمام دنیا مجدداً یادآوری کنیم که مهد تمدن، فرهنگ و قدرت واقعی کجاست و «ایران» چه جایگاهی دارد.
شما در جشنواره امسال فیلم «سرزمین فرشتهها» را داشتید. عجیب است تقریباً یک ماه بعد از اکران آن، ما با فاجعه «میناب» مواجه شدیم. انگار یک روایت مداوم است که یکبار در غزه و بار دیگر در میناب تکرار میشود. سرزمین فرشتهها برای من دوباره زنده شد؛ میخواهم زاویه دید شما را درباره اتفاقات میناب بدانم.
در نشست خبری جشنواره هم گفتم که نگاه ما باید وسیعتر و فراختر باشد و به آینده نگاه کنیم. کاملاً مشخص بود که جهان دارد به این سمت میرود. «سرزمین فرشتهها» یک زنگ خطر بود برای اینکه ببینیم چه بلایی دارد سر کودکان میآید. وقتی جهان اسیر باور «کودککشی» میشود، این نگاه شیطانی تسری پیدا میکند.
قدرت الان دست کسانی است که کودککشی برایشان یک تفریح است. شما ببینید در فلسطین، لبنان یا آفریقا، چه کسانی درگیر گرسنگی، بیماری و تحریم میشوند؟ اینها همهاش برگرفته از یک نگاه زشت است که زیر لایههای شیک معماری و محصولات غربی پنهان شده، اما باطنش شیطانی است. میخواستم تذکر بدهم که جهان دارد به این سمت میرود. غزه اشاره بزرگی بود، اما وقتی اتفاق میناب افتاد، دیگر باید دنیا روشن میشد. هرچند میدانم آگاهی روی زمین زیاد است، اما رسانهها، زرقوبرق پول و اشرافیتگرایی مانع از «بصیرت» میشوند. گویی یک انبوه دود مقابل چشمها را گرفته و مردم فکر میکنند حرف درست همیشه از سمتی میآید که آپارتمانهای بلندتر، والاستریت و برندهای لوکس دارد. این باور، دشمنِ انسانیت است؛ چرا که حرف درست، حرف اخلاقی و انسانی است.
انگار برای این آگاه شدن، حتماً باید خونی ریخته شود تا عدهای بیدار شوند؛ مثل خون بچههای میناب که این بیداری را ایجاد کرد.
وقتی اتفاق میناب افتاد، تا چند ساعت تمام بدن و ذهن من لمس بود؛ انگار خودم بهجای تکتک آن بچهها بودم. اما شک نکنید زمانی که چشم قلب و بینش کسی کور شده باشد، همانطور که با خون هزاران کودک در غزه بیدار نشدند، در قضیه میناب هم آگاه نمیشوند. سالها روی این کار شده که «ضد اخلاق» را پرورش بدهند. این جنگ و این تغییر موضع به این راحتی نیست. مگر از جنگ ۱۲ روزه چقدر گذشته؟ چرا خیلیها فراموش کردند؟ چرا باز عدهای وارد بازی دشمن شدند؟ اگر کسی هنوز بخشی از روحش روشن باشد، میناب برایش تلنگر است و او را به سمت حق هدایت میکند، اما برای آنهایی که با سکوتشان، سر موضع ضد وطن هستند، شاید اثر زیادی نداشته باشد. فرض کنید وطن «مادر» است.
ما داریم درباره کسی صحبت میکنیم که انگار مادرش را از خانه بیرون کرده یا دیگر جایگاه مادری برایش قائل نیست. شاید یکلحظه دلش بلرزد، اما دوباره آن حس منفی درونیاش برمیگردد و به این باور آسیب میزند. پیشنهادم به تمام کسانی که مقابل وطنشان قرار گرفتهاند این است که فقط دو روز، بهدور از فضای مجازی و کانالهایی که به دنبال نابودی فطرت هستند، به درون خودشان رجوع کنند. بروند و قصه بچههای میناب را دوباره بررسی کنند. بروند ببینند این اتفاقاتی که به تأثیر از خیانت برخی افراد فارسیزبان غیرایرانی افتاد، چه بر سر کشور آورد. شاید آن موقع متوجه شوند که دشمنان ایران، فراتر از هر حکومت و باوری، فقط به دنبال عدم رشد و اوجگرفتن این سرزمین هستند.
سؤالی حاشیهای به ذهنم رسیده؛ فکر میکنید اکرانِ همینالان «سرزمین فرشتهها» چقدر میتواند کمک کند؟
سینما کارکرد خودش را دارد، اما بگذارید یک اعتراف تلخ کنم؛ یکی از دلخوریهایی که قلبم را میفشارد و هر روز باعث خفگیام میشود این است که چرا ما در رسانه و سینما نتوانستیم در جایگاهی باشیم که مانع رفتن کسی به سمت تاریکی شویم؟ چرا بهاندازه کافی کار نکردیم؟ ارتش مقابل ما تجهیزات مدرن دارد، اما ما باید با نگاه انقلابی، تمدنی و هویتی دست پیش را میگرفتیم.
متأسفانه گاهی که روزگار بر وفق مراد است، فراموش میکنیم که ممکن است روزی دریا متلاطم شود. تولیدات کلیشهای، تکراری و بدون درنظرگرفتن نسلها و عقیدهها باعث آسیب ما در حوزه رسانه شده است. دردآور است که یک کانال تلویزیونی با ۱۰ کارمند و بودجه محدود، میتواند روی خیل عظیمی از جوانهای ما تأثیر بگذارد و آنها را فریب بدهد تا مقابل وطنشان بایستند. منِ فیلمساز از این موضوع دیوانه میشوم! کمفروشی فقط در بازار نیست؛ ما در رسانه کم گذاشتیم.
یک هنرمند با یک قطعه موسیقی میتواند در ۲۴ ساعت حال یک کشور را به حال «برنده» تبدیل کند؛ کاری که محسن چاوشی کرد. او با یک قطعه تمام طیفهای خانواده و هویت ایران را در نظر گرفت. سؤال من این است که چرا ما در طول سال، در فیلمها و سریالهایمان چنین اتفاقاتی نداریم؟ چرا ماهبهماه یک اثر در سطح کارهای چاوشی نداریم که کارمان گیر نیفتد؟ سینمای غرب گاوچرانها را تبدیل به «کابوی» قهرمان کرد؛ این جادوی سینماست. ما چقدر در رشد دادن قهرمانهایمان سرعت داشتیم؟ چقدر نسلها را واکاوی کردیم؟ موسیقیِ جدید چاوشی (حسبیالله) را ببینید؛ در ملودی، در سازبندی و در متن شعر، تمام هویت ایران را در نظر گرفته است.
دقیقاً! این خیلی عمیق است که یک اثر هنری تریبون اصلی کشور در جنگ میشود. مثل صادق آهنگران در جنگ ۸ ساله و حالا محسن چاوشی در جنگ ۱۲ روزه. چرا در سینما «دیدهبان» یا «مهاجر» جدید نداریم؟
سینما در این روزها شاید در تولید و ارائه کمی کند باشد، اما هنر در لحظه، جادوی خودش را دارد و میتواند در قلبها انقلاب کند. در نهایت، من با یقین قلبی میگویم که ایران بزرگ بوده، بزرگتر خواهد شد و «بزرگ جهان» خواهد شد؛ چون مردمانی شریف و استوار دارد که نظیرشان در هیچجای دنیا نیست. امیدوارم با هر باور و عقیدهای، پشت پرچم و کشورمان بایستیم و به جهان اعلام کنیم که باید به یک «ایرانی قدرتمند» سلام بدهند.
