شاید در یکی دو شب اول کمی برایم عادی جلوه میکرد. به نظر میرسید مثل تجمعاتی باشد که در طول این چند دهه شاهدش بوده ام. اما رفته رفته چیز دیگری در صحن خیابان میدیدم. چیزی کمابیش متفاوت با تجمعات دیگر. شبها که در پی هم میآمد حجم این تجمعات خودجوش مردمی بیشتر و بیشتر هم می شد. همراه با شگفتانه های بسیار، آن هم در تیررس دشمن. نه بارش باران بازدارنده این تجمعات بود و نه بارش موشک و نه بارش ترس از سوی دشمن.
آنچه میدیدم حکایت از چیز دیگری میکرد. حکایت از یک خانواده به وسعت ایران. آنجا بود که به خودم آمدم. یعنی چه میتوانست باشد؟! پنداری میدان و خیابان تجربه ای از «القارعه» را میآزمود. با خود میگفتم خدایا من چه میبینم؟! چه هنگامه ای برپاست؟! مگر چه اتفاقی در این خاک افتاده است؟! چه اتفاقی از این بالاتر که ناجوانمردانه جنگی بر ما رفته است و رهبر فرزانه انقلاب و جمعی از مردم، ناموران و سرداران نظامی به شکار دشمن غدار رفته اند! همین ناپرهیزی دشمن کافی است که جریانی خودجوش مردمی در کف خیابان به وقوع پیوسته باشد و از هر سو جماعات مردمی به پا خیزند. دریغا، دشمن از یاد برده بود این زینهار ارسطو را به اسکندر به هنگام جنگ روم با ایران که:
بپرهیز و خون بزرگان مریز
که نفرین بود بر تو تا رستخیز
ز ترک و ز هند و ز سقلاب و چین
سپاه آید از هر سوی همچنین
آنچه که میدیدم بی شباهت به یک معجزه نبود. این همان میدان و خیابان بود. همان جایی که دیروز محل ترکتازی عده ای خودفروخته و ناآگاه شده بود و امروز میدان نمایش وحدت و همبستگی ملی. دیروز دیو و امروز اهورا. یعنی واقعا بعثتی شکل گرفته بود؟! به راستی که خبر از نوعی مبعوث شدن میداد. آری انگار همه برخاسته بودند. دگرگون شده کمر بسته بودند. آنهم چه کمر بستن و دگرگون شدنی. اعم از زن و مرد، پیر و جوان، با حجاب و کم حجاب و بی حجاب پرچم به دست راهی خیابان شده بودند. چندان که قیام را می مانست. همچون واقعه دلنشین ۲۲ بهمن ۵۷. قیامی برای سربلندشدن و اهتزاز پرچم سه رنگ کشور بر فراز آسمان.
عجب رستاخیزی! باز هم مثل همیشه خورشید گرمابخش انقلاب به ما تابیده بود. بهمن بار دیگر چهره گشوده بود. آنهم درست زمانی که عده ای به غلط یا به درست گمان میبردند مولود راستین بهمن دیگر از ما روی برگردانیده است و هلهله یاران و دلنشینی نوای بهاران دیگر به گوش نمیرسد. اوضاع و احوال، جایی برای شک و تردید باقی نمیگذاشت که موجی از بیداری درگرفته است. موجی مواجتر و قامتی مقاومتر از همیشه. همراه با این فریاد رساتر از پیش که ما اهل مقاومتیم. چشم دیدن دشمن را در خاک خود نداریم. حاشا و کلا که از باد دشمن بلرزیم و در برابر منویات پلید او قد خم کنیم.
هر آنکس که هست از نژاد کیان
نباید که از باد یابد زیان
راستش، چیزی در برابر چشمان خود نمیدیدم مگر شگفتی! شگفتی از این همه انسجام و همبستگی. وحدت و یکپارچگی. خودآگاهی و خودیابی ملی، عشق به وطن و تمامیت سرزمینی. آری، شبانگاهان نه خواب و خاموشی که یکپارچه شور و شعور و بیداری میدیدم و شهد شیرین همسویی و حرفهای شیرین گفتنی از همت عالی ملتی حماسه ساز و به یادماندنی.
در خیابان تا ساعاتی از شب جوش و خروش بود و یکپارچه فریاد، و کوفتن پیوسته بر طبل مقاومت. چه عزمی از این استوارتر. جناح بندی های سیاسی و مواضع گروهی در این همایش مردمی شبانه رنگ باخته بود. خبری از گروه بازیها و گفتگوهای پرتنش سیاسی نبود. اراده هایی مصمم با گامهایی استوار و نگاه هایی امیدوار به فردایی روشن به میدان آمده بودند. چپ و راست و اصولگرا و اصلاح طلب و نسلهای انقلابی و زد و آلفا همه یک صدا بدون کمترین زاویه ای انحراف یک چیز را فریاد میزدند و یک هدف را در این رود خروشان ملی دنبال میکردند، آن نیز همچون شیر ژیان به سوی جبهه دشمن تاختن و بساط ابرقدرت جهانی و منطقه ای را جمع کردن. جملگی یکصدا خطاب به لانچرنشینان:
تو رستم تهمتنی
بزن که خوب میزنی
تو شیر پیل افکنی
بزن که خوب میزنی
چیزی که توجه مرا بیش از همه جلب کرد همین سرودهای حماسی بود و روحیه سلحشوری که به یکباره فضای خیابان را در دل شب پر کرده سکوت شب را میشکاند. هر یک تو گویی کوهی را از جا میکند و مرده ای را زنده میکرد. شب پنداری روز و خیابان پنداری خط مقدم جبهه، همراه با سر و صدای تیر و ترکش! هیچ باورم نمیشد دشمن یکسره در پناهگاه و این مردم بیدار یکسره در کف خیابان. اری، خیابان نبود توگویی جبهه جنگ بود و مردمی در دفاع از مام میهن. نه از باد ترس و نه از داد ترس. ترس از ادامه نبرد نبود، که ترس از افتادن دوباره در دام مذاکره بود!
شبهای نخست این صحنه کمی مرا غریبه میامد. با زبانش چندان آشنا نبودم. نمیتوانستم عمق این حماسه را به درستی و آنچنان که باید فهم کنم. نیاز به فرصت داشتم تا به خودم بیایم و خودم را در این حجم متراکم حماسه پیدا کنم. لذا در گوشه ای می ایستادم به تماشا. تماشای یک حماسه بزرگ و جلوه ای شکوهمند از وحدت و انسجام ملی. عجب ویترین بهت آور و شگفت انگیز شبانه ای. در نوع خود بی نظیر. همه هماهنگ و همنوا گردهم آمده بودند تا ضمن بیعت با رهبری جدید برای دشمن سفاک خط و نشان بکشند. خط و نشانی سخت و کاری. انگار در صحن خیابان کارناوالی از هماهنگی پیشینه بنیاد به راه افتاده بود. جملگی فریادزنان، پرچم به دست و مشت افشان آمریکا و اسراییل را نشانه رفته بودند. همان دو دشمن دیرینه کشور عزیزمان ایران. در دل شب همه با موبایلهای روشن و با انگیزه و روحیه بسیار بالا و با سرودهای افتخارامیز «ای ایران» و «جاوید ایران» و با مشتهای گره کرده به جنگ تاریکی رفته بودند.
تاریکی تاب این حجم از روشنایی و اقتدار را نداشت. قامتش کوتاهتر از آن بود که به مصاف این فروغ روشنایی و طلوع خورشید اقتدار بیآید. جملگی استوار و امیدوار چشم به هزیمت دشمن و سربلندی ایران دوخته بودند. به چیزی هم جز این فکر نمیکردند. زبان حال همگان این دو بیت شاهنامه بود:
دریغ است ایـران که ویـران شــود
کنام پلنگان و شیران شــود
بیا تا همه تن به کشتن دهیم
مبادا که کشور به دشمن دهیم
