در تحلیلی منتشرشده در رسانههای آمریکایی آمده است: یک واقعیت تکرارشونده در سیاست خارجی ایالات متحده این است که ورود به جنگها همواره آسانتر از خروج از آنها بوده؛ تجربهای که از دوران هری ترومن در جنگ کره، لیندون جانسون در ویتنام و جورج بوش در عراق تا امروز ادامه یافته و اکنون در قبال ایران نیز تکرار شده است. بر اساس این گزارش، دونالد ترامپ در ۲۸ فوریه با اعلام آغاز حملات آمریکا و اسرائیل به ایران، بر این باور بود که برتری نظامی میتواند در مدت کوتاهی- حدود ۴ تا ۵ هفته- توان دریایی، موشکی و ظرفیتهای کلیدی ایران را از کار بیندازد و معادله جنگ را به نفع واشنگتن تغییر دهد. اما اکنون، در هفته چهارم درگیری، این برآورد اولیه با واقعیتهای میدانی فاصله گرفته است؛ بهگونهای که نه امکان اعلام یک پیروزی قاطع فراهم شده و نه ادامه جنگ بدون افزایش هزینههای سیاسی، نظامی و اقتصادی ممکن به نظر میرسد.
رسانه یاد شده میافزاید که کارزار هوایی آمریکا بازدهی اولیهاش را از دست داده و گزینه جایگزین یعنی ورود به عملیات زمینی نیز با وعدههای قبلی دولت در تضاد است. در چنین وضعیتی، رهبران با دو مسیر دشوار روبهرو میشوند: تشدید جنگی که حمایت داخلی محدودی دارد، یا تلاش برای پایان دادن به آن با پذیرش امتیازاتی که طرف مقابل میتواند بهعنوان پیروزی سیاسی تفسیر کند. پرسشی که تحلیل بارها تکرار میکند، همان پرسشی است که تیتر بسیاری از گزارشها شده: خروج کجاست؟ برای فهم بهتر این موقعیت، باید یادآور شد که این نخستین بار نیست که آمریکا با چنین بنبستی روبهرو شده است. قدرت نظامی این کشور شاید مسیر ورود به جنگ را برای زمانی کوتاه پیش بینی کرده است، اما مسیر خروج تقریباً همیشه پیچیده، پرهزینه و پیشبینیناپذیر بوده است. نمونهها فراواناند.
کره؛ وقتی خطوط جنگ یخ میزنند
در سال ۱۹۵۰، تصور عمومی این بود که عملیات نظامی در شبهجزیره کره کوتاه مدت خواهد بود. اما با ورود چین به میدان، جنگ وارد مرحلهای شد که هیچیک از طرفین توان رسیدن به پیروزی کامل را نداشتند. پس از سه سال نبرد خونین، آمریکا و متحدانش مجبور شدند به آتشبسی تن بدهند که عملاً وضعیت جغرافیایی را در همان مرز ۳۸ درجه تثبیت میکرد. درس کره روشن بود: گاهی «خروج» به معنای بازگشت به نقطه صفر نیست؛ به معنای پذیرش یک بنبست قابل مدیریت است.
ویتنام؛ شکست در میدان یا شکست در افکار عمومی؟
در ویتنام، آمریکا با تصور مهار سریع نفوذ کمونیسم وارد شد، اما جنگ، طولانی، فرسایشی و پرهزینه شد. اعتراضهای گسترده داخلی و تلفات انسانی، دولت را وادار کرد به مسیر مذاکره روی بیاورد. «مذاکرات پاریس» سالها طول کشید و نهایتاً آمریکا با فرآیند خروج مرحلهبهمرحله میدان را ترک کرد. این نمونه نشان داد که گاهی خروج نه محصول وضعیت نظامی، بلکه نتیجه فشار داخلی و هزینههای اجتماعی است.
عراق ۲۰۰۳؛ پایان جنگ آغاز بحران است
سقوط بغداد سریع بود، اما «پساجنگ» تبدیل به چالشی جدی شد. آمریکا در سالهای بعد با موجی از خشونت، بیثباتی و فشار سیاسی مواجه شد و در نهایت خروج نیروهایش را تنها از طریق ترکیبی از مذاکره، بازطراحی راهبرد، و انتقال مسئولیتهای امنیتی ممکن کرد. اینجا درس دیگری تکرار شد: پیروزی نظامی ظاهری، الزاماً به معنای امکان خروج نیست؛ گاهی خروج سالها بعد از «پیروزی» ممکن میشود.
حال همین سه الگو- کره، ویتنام، عراق- در سناریوی اخیر میان آمریکا، اسرائیل و ایران نیز دیده میشود. در این روایت، جنگ با تصور دستیابی سریع به اهداف حیاتی آغاز شد، اما با گذشت سه هفته، معادله روشنتر شده است: مسیر ورود مشخص بوده، اما مسیر خروج نه. به قول "جان بولتون"، ترامپ «اکنون به دنبال راهی برای برون رفت از این جنگ است. ترامپ با توجه به اینکه تنگه هرمز بسته شده، سعی دارد با باز کردن این تنگه، دستهایش را از این جنگ پاک و کارش را تمام کند». در حالی که به گفته وزیر دفاع پاکستان، «ظاهراً اهداف جنگ به بازگشایی تنگه محدود شده است. در حالی که، تنگه هرمز پیش از این جنگ باز و نیازی به بازگشایی نداشته است»!
بر این اساس منهای احتمال تدام جنگ و حتی ورود نیروی زمینی به میدان جنگ، با توجه به تجربه تاریخی احتمالاً آمریکا سه مسیر را برای خروج از این بن بست پیگیری نماید:
یک: کاهش مرحلهای تنش و توقف تدریجی عملیات:
مسیری که احتمالاً آمریکا بدون اعلام شکست یا پیروزی، شدت عملیات را کم کرده و زمینه را برای بازگشت به وضعیت عادی فراهم میسازد. این مدل نسخهای است که پس از کره بارها اجرا شده: نه پیروزی مطلق، نه شکست مطلق- تنها کاهش آتش.
دو: بهرهگیری از میانجیهای:
وقتی تنش بالا میرود و ارتباط مستقیم دشوار میشود، ورود بازیگران بیطرف- چه کشورها، چه سازمانهای بینالمللی- زمینه مذاکره را فراهم میکند.
در بس
یاری از بحرانهای معاصر، میانجیگری راهی بوده برای آنکه دو طرف بتوانند «توافق قابل فروش در داخل کشور» امضا کنند.
سه: تثبیت یک بنبست قابل مدیریت:
در این حالت، آمریکا بدون پایان کامل جنگ، نوعی ثبات شکننده ایجاد میکند؛ ثباتی که اجازه میدهد مذاکرات طولانیمدت یا توافقهای مرحلهای شکل بگیرد. این مسیر زمانی انتخاب میشود که هزینه ادامه جنگ از هزینه توقف آن بیشتر شود.
در نهایت، «دولتها معمولاً فکر میکنند خروج زمانی است که هدفها محقق شود، اما واقعیت این است که خروج زمانی اتفاق میافتد که ادامه دادن دیگر ممکن نباشد».
تاریخ جنگها، آینهای است که بارها انعکاس یک حقیقت تلخ را به ما نشان داده است: آغاز یک درگیری نظامی، در قیاس با پایان آن، اغلب مسیری هموار و از پیش تعیینشده دارد. قدرتمندترین ارتشها، با پیشرفتهترین تسلیحات و روشنترین برآوردهای اولیه، بارها و بارها در پیچوخمهای «پایان» گرفتار آمدهاند. این مسئله نه صرفاً یک ضعف نظامی، بلکه چالشی عمیق در حوزه سیاست، دیپلماسی، اقتصاد و حتی روانشناسی جمعی است. نمونههای تاریخی نشان میدهد که «بنبست»، «فرسایش تدریجی» و «پیچیدگی پس از پیروزی» مفاهیمی نیستند که منحصراً به یک دوره یا یک جغرافیا تعلق داشته باشند. این الگوها در مواجهه با تنشهای جدید، از جمله سناریوی اخیر میان ایران و آمریکا و متحدانش، دوباره خود را نمایان میکنند. شاید به همین دلیل است که تجربه دهههای گذشته یک جمله را به ما آموخته: جنگ تصمیمی لحظهای است، اما خروج از آن فرآیندی پیچده و شاید بلندمدت.
