روایتی از حضور در تجمع با یکی از آشنایان ضد انقلاب!!

حمید کثیری،   4050105054 ۱۵ نظر، ۰ در صف انتشار و ۱۵ تکراری یا غیرقابل انتشار

امشب منزل یکی از آشنایان بودم. جمهوری اسلامی را قبول نداشت و ندارد. می‌گفت آمریکا را هم می‌فهمیم خیرخواه ما نیست ولی الآن یک دشمن مشترک داریم و آن جمهوری اسلامی است ...از جاویدنامان می‌گفت و وقایع دی ماه

روایتی از حضور در تجمع با یکی از آشنایان ضد انقلاب!!

امشب منزل یکی از آشنایان بودم. جمهوری اسلامی را قبول نداشت و ندارد. می‌گفت آمریکا را هم می‌فهمیم خیرخواه ما نیست ولی الآن یک دشمن مشترک داریم و آن جمهوری اسلامی است ...از جاویدنامان می‌گفت و وقایع دی ماه. تمام آنچه درباره وقایع دی ماه گفته بودم را نشانش دادم. قدری ذهنش نسبت به من تعدیل شد ولی باز نمی‌توانست از خون‌های ۱۸ و ۱۹ دی بگذرد. درباره چند سوال و شبهه‌اش نیز صحبت کردیم، منطق من را شنید، برخی حرف‌ها را پذیرفت و برخی را نه! اما نهایتاً گفت بیشتر صحبت کنیم ...


پیشنهاد کردم امشب با من بیرون بیاید و بین جمعیت برویم. گفت می‌خواهی ما را به کشتن بدهی؟! گفتم چیزی نمی‌شود. گفت بیایم وسط آدم‌هایی همه قیافه‌شان شبیه توست، چیزی برای دیدن وجود ندارد! گفتم بیا شاید فرق داشت. خلاصه راضی شد و آمد.


با موتور رفتیم. باران می‌آمد و زمین خیس بود، باید آهسته می‌رفتم. نزدیکی‌های میدان ولیعصر بودم. جماعتی با ماشین و پرچم ایران رد می‌شدند. یک موتوری هم از جلوی ما رد شد و گفت مزدورها را ببین. از همراهم پرسیدم می‌دانی مزدور یعنی چه؟! گفت یعنی جیره‌خور. گفتم احسنت یعنی مزد بگیر، یعنی کسی که مزد می‌گیرد تا کاری انجام دهد! بعد گفتم به نظرت این جماعت بابت بیرون آمدن مزد می‌گیرند؟! گفت فکر نکنم، تازه به نظرم اوضاع مالی‌شان هم خیلی خوب نیست. پرسیدم پس به نظرت چرا هر شب بیرون می‌آیند؟! گفت چه می‌دانم! اساسا فقر، آگاهی را کم می‌کند ... چیزی نگفتم، فقط خندیدم!
رفتیم میدان انقلاب. اوایل که شعار مرگ بر اسرائیل می‌دادند، می‌گفت اینجا احساس ناامنی می‌کنم! گفتم نترس، کسی اینجا با ما کاری ندارد. حداقل امشب کاری ندارد! کم‌کم دور میدان چرخیدیم. هر چه بیشتر چرخیدیم، چهره‌هایی را می‌دید که شبیه به ذهنیتش نبودند. می‌گفت باور کن این‌ها پرستوهای نظام هستند! گفتم باور کن نظام پرستو ندارد ...


به او گفتم برو و از خودشان بپرس برای چه چیز اینجا هستند! گفت این‌ها یا پرستو هستند یا ... نمی‌دانم چرا اینجا هستند. گفتم من هم نمی‌دانم، از خودشان بپرس. بگو چه شده که با این ظاهر آمده در میدان و پرچم ایران را تکان می‌دهد؟ گفت فعلا ولش کن! حالا بعداً می‌پرسم. بعد گفت ولی برایم جالب است که از مرگ نمی‌ترسند و اینجا می‌آیند!


بیشتر از یک ساعت در میدان بودیم. ترسش ریخته بود و چند باری از دهانش در رفت و الله‌اکبر گفت! بعد می‌گفت والا ما هم دوست داریم بیاییم اینجا و پاینده باد ایران و مرگ بر جمهوری اسلامی بگوییم! گفتم به نظرت این‌ شعارها با هم قابل جمع‌اند؟! گفت فکر کنم باشند. بعد چند خط خیلی کوتاه و بدون توضیح اضافه باورهایم را برایش گفتم. از اینکه امروز اگر جمهوری اسلامی نباشد، ایران هم باقی نمی‌ماند گفتم ...


ساعت از یک گذشته بود. گفتم برویم سمت خانه. در راه پرسید این جماعت از کِی در خیابان هستند؟! گفتم از همان شب اول، دوم در میدان هستند.نزدیک خانه که بودیم گفت من چند روزی است اینترنشنال نگاه نمی‌کنم! اعصابم خورد می‌شود و بعد گفت شبکه خبر هم نمی‌بینم، چون آنجا هم فقط از پیروزی می‌گوید! گفتم ولی در کل بدان وضعیت ما در میدان خیلی برتر از دشمن است! گفت می‌دانم، ترامپ هم از همین گرخیده، ما که دیگر هیچ ... نهایتا استقبال کرد بیشتر بیرون برویم!


امشب تمام شد. اما برای او و احتمالا دوست‌هایش باید وقت بیشتری بگذارم. خیلی سرم شلوغ است، خیلی! اما باید وقت گذاشت و خوبان عالم را به این جبهه فراخواند. باید صبوری کرد و عجله نکرد ...


خیلی امیدوارم آدم‌ها و دلبستگان به این جبهه بیشتر شوند. خدا را چه دیدید؟ شاید شب‌های بعد او و دوست‌هایش جلوتر از امثال من در جبهه حق ایستاده بودند! ان‌شاءالله که چنین شود ...