به گزارش فارس - کردستان؛ سال ۱۳۶۵ – جاده کرمانشاه _ سنندج، باد سرد پاییزی روی دشت میوزید. در پادگان شهید منتظری، مقر یگان موشکی ایران، حسن تهرانیمقدم پشت میز فلزیاش نشسته بود. بخار چای از لیوان بالا میرفت. احمد، نفسزنان و مضطرب، در را باز کرد و گفت: حسن آقا، فکر کنم باید دستور تخلیه بدین…
احتمالاً همین روزها پادگان رو میزنن!ماهها پیش، احمد در بازجویی از چند جاسوس به الگوی تازهای از نفوذ پی برده بود. مأموران دشمن در قالب راننده تاکسی، فروشنده یا حتی مسافر اتوبوس، سر صحبت را با رزمندهها باز میکردند؛ از عملیاتها، مسیر جابهجاییها، یا محل شلیک موشکها میپرسیدند. اطلاعاتی که به ظاهر معمولی بود، اما وقتی کنار هم قرار میگرفت، برای دشمن حکم نقشهای دقیق داشت.
چند روز پیش، یکی از بسیجیان کرمانشاه سوار یک تاکسی شده بود که رانندهاش با هیجان گفته بود: ماشاءالله، سپاه اینقدر قویه که از همین کوهها موشک درمیاره و صدام را نفله میکنه!بسیجی جوان که به توصیههای امنیتی آشنا بود، بهسرعت حساس شد. پلاک تاکسی را یادداشت کرد و گزارش داد. آن شب مأموران اطلاعاتی راننده را دستگیر کردند.راننده در واقع سرهنگ جاسم، اهل کردستان عراق بود؛ مردی آشنا به زبان و لهجه مردم منطقه. مأموریتش ساده و حیلهگرانه بود: بهدست آوردن مختصات پایگاههای موشکی ایران با کنار هم گذاشتن همان حرفهای پراکندهای که از زبان مردم میشنید.
او محل پادگان شهید منتظری را تا پانزده کیلومتری درست حدس زده بود، همان مقر اصلی یگان موشکی.آن روزها تعداد موشکهای ایران به انگشتان دست نمیرسید؛ چند فروند از لیبی خریده بودند و با وسواس و امید نگه میداشتند. نابودی پادگان مساوی بود با کور شدن چشم موشکی ایران. تهرانیمقدم پس از شنیدن گزارش، بیدرنگ دستور تخلیه داد. ساعتی بعد شنود بیسیمها نقشه دشمن را تأیید کرد – بمباران نزدیک بود.
صبح بیستم آبان، همزمان با اذان، صدای آژیر قرمز در پادگان پیچید. هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر شدند، یکی پس از دیگری چرخ زدند و پادگان را بارها بمباران کردند.عصر همان روز، از رادیو بغداد مارش پیروزی پخش شد. گوینده با غرور فریاد زد: امروز توان موشکی ایران، صد درصد از بین رفت! اما آنها از تخلیه پادگان بیخبر بودند.
سال ۱۴۰۴ همه شهرهای ایران، دوباره یک جنگ تحمیل شده و این بار هم نیروهای مسلح از مردم خواستهاند از محل اصابت بمبهای دشمن، مکان لانچرها و مختصات پدافند یا مکانهای حساس، عکس و فیلم نگیرند؛ در پیامرسانها و تماسهای تلفنی حرفی نزنند و آمار این اتفاقها را به دیگران ندهند. چون همان الگوی قدیمی هنوز زنده است؛ فقط شکلش عوض شده. کافیست یک خبر، یک عکس ساده، یا یک پیام به دست غریبهای برسد… تا روزی دوباره، از رادیوی دشمن مارش پیروزی پخش شود.مواظب باشیم آن راننده تاکسی نشویم که نزدیک بود کشور را کور کند.
