حکایت این پرچمهای برافراشته

مینو خانی، گروه سیاسی الف،   4041219106 ۲ نظر، ۰ در صف انتشار و ۳ تکراری یا غیرقابل انتشار
حکایت این پرچمهای برافراشته

 شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴ ، طبقه چهارم دانشکده مدیریت، اتاق جلسات. خبر انفجارهایی در تهران جلسه را منحل می‌کند. می‌گویند وزارت اطلاعات و بیت رهبری مورد اصابت قرار گرفته است. سراسیمه چهار طبقه را می‌دویم سمت اتاقهایمان. حراست با تاکید همه را مجبور به خروج از دانشگاه می‌کند. یکی می‌گوید حمله از طرف چه کسی بوده، آمریکا یا اسرائیل؟ می‌گویم چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید: اگر امریکا باشد جنگ شکل دیگری به خود می‌گیرد. متوجه منظورش نمی‌شوم. از نظر من هیچ کدام فرقی با هم ندارند. مثل دفعه قبل، جنگ دوازده روزه. 

خلاف جهت بقیه به طبقه سوم می‌روم. صداهایی می‌شنوم: بالا نروید، باید خارج شوید. ولی باید کیف و وسایلم را بردارم. سریع برمی‌گردم. سوار ماشین در صف خروج ماشینها از پارکینگ دانشگاه قرار می‌گیرم. هراسان به خانه می‌روم. خرت و پرتهایی را که دفعه قبل حکم کوله فرار داشت برمی‌دارم و هر چه در یخچال هست را در ساک دستی خالی می‌کنم. هنوز در اولین پیچ حوالی خانه هستم که ترافیک پاگیر می‌شود. در پیاده‌روها و میان ماشین‌ها، بچه مدرسه‌ایها در خیابان و مادرانشان به دنبال آنها. شهر هراسان شده. ولوله‌ای به جان همه افتاده. تلفنها هر چند تا در میان کار می‌کند. هی شماره می‌گیرم. باید به مامان اطمینان بدهم که در راهم. باید به علی بگویم که زودتر به خانه برود تا زن و بچه‌هایش کمتر بترسند. 

رادیو اعلام می‌کند که ترامپ طی یک پیام تصویری گفته حمله به ایران کار امریکا بوده است. خب، مسلم است... بعد هر آنچه موسیقی و سرود درباره وطن و ایران دارد را به روی آنتن می‌برد و من با هر کدام اشک می‌ریزم و با ایران جانم حرف می‌زنم و هی قربان صدقه‌اش می‌روم و دلم برای همه زخمهایش می‌سوزد، برای جوانانش، برای مادرانش که دیگر تاب و توان غم بچه‌هایشان را ندارند، برای نظامی‌هایش، برای میراث ماندگارش، دلم شور می‌زند و همه تصاویری را که از غزه و لبنان و سوریه دیدم، مرور می‌کنم و زبانم را گاز می‌گیرم که نکند ما هم... 

بالاخره بعد از ۴ ساعت و نیم به غرب تهران و خانه مادر می‌رسم. کوله فرار مادر را آماده می‌کنم. توصیه‌هایی برای مراقبت و پناه گرفتن در خانه می‌دهم. با اولین انفجار نزدیک، تابلوها را از دیوار برمی‌دارم. شکستنی‌ها را دور می‌کنم. به شیشه‌ها چسب پهن می‌زنم. انفجار بعدی شدیدتر و نزدیکتر بود. تمام خانه لرزید. مادر درازکش روی کاناپه از خواب پرید و نمی‌دانست به کدام سمت برود. در آغوش گرفتمش و باز اشک سرازیر شد، نترس. 

ولی ایران جانم... ایران زخمی‌ام... بیت رهبری، دخترکان میناب (آخ از درد این دخترکان)، دانشجوهای دانشگاه تهران شمال، پایگاه بسیج مرزداران، دانشگاه جنگ، خیابان سبلان و میدان سپاه، ورزشگاه لامرد، ناو دنای خاطره‌انگیز و سفیدپوشان نیروی دریایی... آخ از این همه درد و زخم... 
***
یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۴. حوالی ساعت ۸ شب قبل پیامها از دانشگاه حکایت از حضور مسوولان دانشگاه و دانشکده‌ها داشت. بعد از یک هفته تعطیلی عزای عمومی برای شهادت رهبر انقلاب راهی کار می‌شوم. یک هفته‌ای که با اشک و سکوت و ترس و لرز و تظاهر به جریان عادی زندگی و خرید نان و آذوقه گذشت. یک هفته‌ای که یا سرم در گوشی و پیگیری اخبار بود یا چشمم به صفحه تلویزیون و رصد اخبار و تحلیل‌ها. یک هفته‌ای که با درد دخترکان میناب آغشته بود و زخم بر تن شهر غصه تمام عالم را به دلم  ریخته بود. از اولین انفجار که رخ داد اشک دوای دردم است. ایرانم زخمی شده، گریان شده و ماتم گرفته. هر صبح چشم که باز می‌کنم و می‌بینم زنده و سالمم احساس عذاب وجدان می‌کنم. دیشب چه دیوارهای فروریخت، چه خانه‌هایی ویران شد، چه جانهایی... آخ از این جانهای عزیز... 

در اتوبان همت از غرب به شرق تهران می‌روم. عجیب خلوت است.  ساعت ۸ صبح است، ولی آسمان تیره و تار است. ابرها آسمان را پوشانده‌اند. مانده‌ام چه اتفاقی افتاده. رادیوی ماشین روشن است، کانالها را عوض می‌کنم تا شاید خبری بشنوم که پاسخ سوالم باشد. بله، دیشب انبارهای نفت تهران و البرز هدف اصابت موشکهای دشمن قرار گرفته و آسمان سیاه از دود مواد مشتعل، انگار آسمان هم عزادار شده، عزادار بچه‌هایش، عزادار زخمهای نشسته بر تن شهر و خیابان و کوچه‌هایی که هنوز از حمله دفعه قبل و جنگ دوازده روزه سر پا نشده بود. باز اشک است که سرازیر می‌شود، چه کنم؟ چاره راه، یادآوری مدام تصاویر پرچم‌هایی است که شبها در سراسر شهرهای این سرزمین بر فراز آسمان و در دست پیر و جوان، زن و مرد به اهتزار درمی‌آید و صدای حیدر حیدرشان تا آسمان هفتم می‌رود تا به ما بگوید: این مردم شکست نمی‌خورند. این پرچم به زمین نمی‌افتد، این ملک بر پاست تا روزی که خورشید می‌تابد، تا روزی که زمین می‌چرخد، این ملک بر پاست و بر پاخواهد بود.  

حکایت این پرچمهای برافراشته که با عشق به اهتزار درمی‌آید و ما را بهت فرو می‌برد در تاریخ ایران ماندگار خواهد شد. پرچمهایی که مردمانی در دست دارند که همت‌شان غیرقابل باور است، عشق‌شان به این سرزمین مرزهای عاشقی را جا به جا کرده است. حکایت پرچمهای سه رنگ غرورآفرینی که «ما را کفن» است، کفنی با عشق در راه وطن. وطنی که تا روزی که خورشید می‌تابد، تا روزی که زمین می‌چرخد بر پاست و برپا خواهد بود.