اول:
حالا که جای تو خالی است، دیگر چه کنم با این سکوتِ سنگین که روی شانههایم نشسته؟ صدای نازِ تو کجاست؟ آن صدایی که مثل نسیمِ ملایم، بر جانِ خستهی ما میلرزید و آرامش میبخشید، حالا کجاست؟ دیگر کیست که با همان لحنِ گرم و مهربان، دلهای لرزان را جمع کند؟ هر بار که به رادیو یا تلویزیون نگاه میکنم، انتظار دارم چهرهی پخته و لبخندِ مطمئنت را ببینم، اما فقط تصویری ثابت و خاکستری میبینم؛ تصویری که دیگر لبخند ندارد، فقط حکایتِ یک عشقِ ابدی میکند. صدایت را در هوا جستجو میکنم، در میانِ همهمهی شهر، در سکوتِ شب، اما چیزی جز پژواکِ غم پیدا نمیکنم. دیگر با نبودنت چه کنم؟ با این خلأیی که مثل یک چاه عمیق، هر چه داریم را در خود فرو میبرد؟
دوم:
پدرعزیزم ،بگو در بهشت چه خبر است؟ آیا آنجا هم مثل اینجا، دلها برای دیدنت تپید؟ بگو آیا امامِ خمینی (ره) به استقبالت آمد؟ بگووقتی که روحِ پاک و بلندت به آن دیار رسید، پدرِ بزرگِ انقلاب، آن رهبرِ فرزانه، چگونه برایت آغوش باز کرد؟ چه گفت؟ آیا به تو گفت: «فرزند عزیزم، راه را درست رفتی و امانت را به خوبی نگه داشتی»؟ یا گفت: «خسته نباشی، حالا نوبتِ استراحت است»؟ من خیلی دوست دارم بدانم آن دیدار چگونه بود. آیا بویِ خوشِ بهشت تو را مست کرد؟ آیا فرشتگان با تو احترام کردند و برایت در گشودند؟ تصور میکنم آن لحظه، زیباترین لحظهی عالم بوده است؛ لحظهای که دو قهرمانِ تاریخ، دو ولیِّ خدا، یکدیگر را در جوارِ رحمتِ حق ملاقات کردند. من که اینجا ماندهام و فقط میتوانم در خیالم با تو صحبت کنم، هزاران سوال دارم که جوابی برایشان نیست. بگو آنجا چه خبر است؟ بگو آیا حضرتِ مهدی (عج) هم به تو لبخند زد؟ بگو...
سوم:
مولای من ،حالا که رفتی، من در این دنیا، غریبهتر از همیشه هستم. هر جا را نگاه میکنم، ردِّ پایت را میبینم، اما خودت را نه. در کتابهایت، در سخنرانیهایت، در نگاههایت... همه جا تو هستی و هیچجا نیستی. این تنهاییِ ما را ببین، پدرِ دلسوز! این دلتنگیِ بیپایان را ببین! شبها که چشمهایم را میبندم، تمام خاطراتت مثل یک فیلمِ قدیمی، جلوی چشمم میآید.
یادم هست و چقدر هم هست؛ آن شبِ سردِ بهمن، وقتی هوا چنان سرد بود که جان به لب میکرد، نه برفی بود، نه بورانی، فقط سرمایی که در وجود رخنه میکرد. تو آمده بودی و عبای مشکیات را دورت چنان محکم کشیده بودی که انگار میخواستی از گزندِ این سرما، آن تنِ لرزان اما استوار را در پناه بگیری. وقتی در باز شد و قامتِ بلندت وارد شد، اولین چیزی که یخِ وجودمان را آب کرد، آن لبخندِ گرم و سلامِ صمیمانهات بود که به تکتکِ ما رسید. با همه آن بزرگی، با همه آن مقام، برای تکتکمان احوالپرسی کردی، انگار که ما اهل بیت خودت بودیم.
و آن لحظهی ماندگار... وقتی نگاهت به برادر عزیزم سردار گرجیزاده افتاد، با همان لحنِ پدری و شوخطبعانهات گفتی: «شما آقای کرجیزاده هستید؟» و او با خندهای که روی لبهایش نشسته بود، پاسخ داد: «نه آقا، من گرجیزاده هستم!» آن خنده، آن صمیمیت، آن سادگی... لحظهای که دنیا برایمان رنگِ دیگری گرفت. تو که رهبرِ عظیمالشأنِ یک ملت بودی، چقدر ساده و صمیمی با ما صحبت میکردی.
اما دلی که هنوز خون است، یادِ آن لحظهای میآید که موقع خداحافظی باشما با شرم و لرز گفتم: «آقا، پسرم حسین، چقدر آرزو داشت پایش به دیدارت برسد، اما تقدیر اجازه نداد...» تو نگاهم کردی، لبخندت که شکست، انگار تمامِ نورِ عالم را در چشمانت جمع کرده بودی. انگشترت را از دستت بیرون آوردی، انگشتری که بویِ عبودیت و محبت میداد، و با مهری فراموشنشدنی گفتی: «حالا که نیامدپس این انگشتر را بده به حسینآقا، بگو از طرف من...
آهای پدر! آن انگشتر حالا در دستِ حسین است، اما تو که نیستی... آن انگشتر هنوز گرم است، گرم از دستِ پرمحبتت، اما سینهی ما از دلتنگیات سردتر از یخ است. کاش میدانستی آن انگشتر تبدیل به مهر شد، مهری که بر دلِ ما حک شد و رفت. چقدر ساده بودی و چقدر بزرگ... چقدر مهربان بودی و چقدر بینظیر..."
باما بگوحالا که نیستی، چه کسی مشکلاتِ ما را حل میکند؟ چه کسی دستِ لرزانِ ما را میگیرد؟ چه کسی به ما امید میدهد؟ من احساس میکنم مثل یک کودکِ گمشده، در کوچههای شلوغِ دنیا، دنبالِ پدری میگردم که دیگر نیست. دلم برایت تنگ شده، دلم برای آن همه محبت، برای آن همه ایستادگی، برای آن همه پاکی تنگ شده است. کاش میتوانستم یک بار دیگر، فقط برای یک لحظه، صدایت را بشنوم. کاش...
چهارم:
پدرعزیزم، من میدانم که رفتهای، ولی نه به معنایِ پایان، بلکه به معنایِ جاودانگی. تو در قلبهایمان زندهای، در آرزوهایمان، در مبارزاتمان. اما این جسمِ خاکی من، دلتنگِ دیدارِ توست. دلتنگِ لمسِ دستانِ پرمحبتت. دلتنگِ شنیدنِ صدايت. میدانم که تو در بهشت، در جوارِ امام و شهدا، خوشحالی و از ما راضی هستی. اما ما اینجا، با غمِ نبودنت، روزگار میگذرانیم. هر روز که میگذرد، عشقِ تو در قلبم بزرگتر میشود. هر روز که میگذرد، میفهمم که چقدر بیتو، دنیا سرد و بیروح است. ولی قول میدهم که راهت را ادامه دهم، قول میدهم که فرزندِ خوبی برایت باشم. اما لطفاً در عالمِ برزخ، برایم دعا کن. دعا کن که این دلتنگی، بر من غلبه نکند. دعا کن که بتوانم تا آخرین نفس، وفادار به تو و به آرمانهایت باقی بمانم. پدرعزیزم ، خداحافظ... نه، خداحافظی که معنا ندارد. به امیدِ دیدار. دیدار در دنیایی که دیگر هیچ جدایی در آن نیست. دیداری در جوارِ رحمتِ حق.
پنجم:
یادم هست و چطور میتوانم فراموش کنم؟ آن روز، آن روزِ عجیب و باورنکردنی در دهه هفتاد که همراه فرماندهان ارشد سپاه برای یک دیدار خصوصی خدمتت رسیدیم.صلاه ظهر بود. وقتی صفِ نماز بسته شد؛ صفی از خودِ خاک، از خودِ غیرت. فرماندهانِ سپاه، با آن همه هیاهوی جنگ و مسئولیت، اما در آن محضر، همگی مثل کودکانی سرگردان و فروتن بودند. حاجاحمد سوداگر، حاج قاسم، احمد کاظمی، علی زاهدی، محسن رضایی، رحیم صفوی و دهها تن دیگر از قهرمانانِ این مرز و بوم، همه جمع بودندتا در محضرِ تو نماز ظهر را بخوانیم. وقتی به سجده میرفتیم، انگار زمین از زیر پایمان میلرزید نه از وزنِ بدنها، بلکه از عظمتِ روحهایی که در آن نماز گره خورده بودند.
بعد از نماز، وقتی همه برای شنیدنِ سخنت ساکت شدند، تو فقط هشت دقیقه صحبت کردی؛ فقط هشت دقیقه، اما آن هشت دقیقه معادلِ یک عمرِ معرفت بود. سوره «والعصر» را تفسیر کردی، آیهای که تا آن روز بارها خوانده بودیم، اما آن روز با زبانِ تو، چنان در جانمان نفوذ کرد که انگار برای اولین بار بود میشنیدیم. میگفتی: «انالانسان لفی خسر...» و با هر کلمه، یک تکه از وجودمان را میساختی و یک تکه از نقصهایمان را آشکار میکردی.
آن لحظه که نگاهم به حاج قاسم که کنارم نشسته بود افتاد، دیدم که چطور آن سردارِ سختکوش، آن کوهِ صبر،. اشکهایش آرام و پیوسته روی گونههایش جاری میشد، اشکهایی که نه از ضعف، بلکه از سرِ شعفِ دیدارِ معنا بود. انگار تو با تفسیرِ «والعصر»، تمامِ رنجهای راه را برایش شیرین کرده بودی.
و آن عطر... بویِ عطرِ «آیه الله موحدی کرمانی نماینده معظمت درسپاه» که هنوز در مشامم مانده است. حاجاحمد سوداگر شیشهی کوچک عطر را ازاو گرفت و به همه عطر زد؛ عطری که بویِ شهادت و عرفان میداد. و سپس، با آن احترامِ وصفناپذیر، شیشه عطررا دوراز چشم محافظان به شانهی تو مالید. شانهای که بارِ امتِ حضرت زهرا (س) را بر دوش میکشید، شانهای که حالا عطرِ محبت و معرفت به خود گرفته بود. آن صحنه را ببین! عطرِ آیه الله موحدی، عطرِ ولایت، عطرِ پاکی که در فضا پیچید و همه جا را مسحور کرد.
ششم:
پدر جان، این خاطرات را مگر میشود فراموش کرد؟ مگر میشود فراموش کرد آن روزها را که با تو بودیم و از چشمهی نورِ تو سیراب میشدیم؟ حالا که نیستی، این خاطرات مثل فلزِ داغ در دلمان میسوزد. هر بار حرف عطرمیشود، یاد تو میافتم. هر بار «والعصر» را میخوانم، صدایت را میشنوم که میگویی: «و تواصوا بالحق وتواصو بالصبر». بگو ما چه کنیم؟ با این عطری که در رگهایمان مانده و کسی نیست که آن را تجدید کند، چه کنیم؟ با این سیلِ خاطرات که هر لحظه طوفانیتر میشود، چه کنیم؟ دلتنگیات را با چه چیزی پر کنیم؟ راهِ تو را بدونِ تو چطور ادامه دهیم؟ بگو پدر، بگو... ما ماندهایم و این همه عشقِ عظیم، و هیچکس را نداریم که به او تکیه کنیم.
به حاجاحمد سوداگر بگو که دلم برای آن دستهای پرمحبتش تنگ شده، برای آن روزهایی که عطرِ آیه الله موحدی کرمانی را در فضا پخش میکرد و جانها را جلا میداد؛ بگو خیلی دلتنگم.بگو، عطرِ وجودت در این دنیای بویِ باروت، تنها پناهگاهِ امنِ روحهای پریشانِ ماست. تو که همیشه واسطهی فیض بودی و با عطر و محبت، دلها را صیقل میدادی، حالا کجایی؟ آن شیشهی عطرِ آیه الله موحدی که به شانهی رهبر میمالیدی، هنوز بویش در مشامِ ماست، اما خودت نیستی. دلتنگِ آن دستهای مهربانت هستیم، دلتنگِ آن اخلاصِ پاکت. بگو که ما هنوز همان فرزندانِ نافرمانِ تو هستیم، اما هنوز عاشقِ تویم.
به جان جانان حاجقاسم سلیمانی، آن فرماندهی بیهمتای قلبها، بگو که دورانِ فراقِ تو طولانی شده، این غمِ نبودنت دارد بر ما سنگینی میکند؛ بگو فکری برای حالِ ما کن که دیگر طاقتِ این همه دلتنگی نداریم.بگو، سایهات بر سرِ ما هنوز گرمتر از خورشید است، حتی اگر جسمت در میان ما نباشد و روحت در ملکوت اعلی پرواز کند. تو سردارِ دلها بودی و هستی، آن مردی که با یک نگاه، لشکرها را میساخت و با یک لبخند، غمها را میشست. دورانِ فراقِ تو دارد بر ما سنگینی میکند، این غمِ نبودنت دارد جانمان را میخورد. بگو فکری برای حالِ ما کن، بگو که چطور بدونِ تو زندگی کنیم؟ تو که رفتی، خالی از تو، هر جا غم است و هر جا سکوت. کاش بودی و میدیدی که چقدر دوستت داریم.
به حاج احمد کاظمی شوخ طبعمان بگو، آن شجاعتِ آتشین و آن نگاهِ توأم با ایمانت را دیگر در هیچ میدانی نمیبینیم. کجا رفت آن مردی که در اوجِ قدرت، مثل یک کودکِ معصوم در محضرِ رهبر سر مینهادی؟ یادم میآید چطور با آن هیبتِ ، اما با قلبی لرزان از عشق، به حرفهای آقا گوش میدادی. حالا که تو نیستی، کدامین فرمانده است که آن صلابت و در عین حال آن نرمیِ تو را داشته باشد؟ دلتنگِ آن رشادتهایت هستیم، دلتنگِ آن نگاههایت که مثل شمشیر بر دشمن میلرزید و مثل برف روی جانِ ما مینشست.
وبه حاج علی زاهدی بگو علی آقا، صدای رسا و حماسیات در جمعِ رزمندگان، حالا فقط در خاطراتِ جبهه طنینانداز است. تو که همیشه پرچمدارِ بصیرت بودی، چطور شد که سکوت کردی و ما را در این دنیای پر از هیاهو رها کردی؟ یادم هست چطور با آن صدای گرمت، روحیه به ما میدادی و از شهادت حرف میزدی. حالا که به لطفِ خدا به جمعِ یارانِ خودت پیوستی، حتماً خوشحالی، اما ما ماندهایم و این همه خاطره و این همه دلتنگی. کاش بودی و میدیدیم که چقدر راهت را دوست داریم.
پدر جان، این رفتنِ تو چه زود آمد و چه سنگین! از کجا باید شروع کنم به غم بستن برای این غیبتِ بزرگ؟ از این که دیگر آن قامتِ بلند را در نماز جماعت نمیبینم، یا از این که دیگر امیدِ به دنیا را در دستانِ تو حس نمیکنم؟ تو که همیشه سایهات را روی سرمان نگه داشته بودی، چطور شد که خودت زیرِ خاک رفتی و ما را زیرِ آوارِ غم مدفون کردی؟ از این دستِ خالیِ ما بگو، از این دلی که دیگر به تپش افتاده است. پدر، رفتنِ تو یعنی پایانِ بخشی از وجودِ ما، یعنی خالی شدنِ جایِ امنی که به آن پناه میبردیم. از این غربتِ بیسامانِ ما بگو، از این که حالا باید بدونِ تو، در برابرِ طوفانها بایستیم. پدر، این رفتنِ تو را باور نمیکنم؛ چطور میشود خورشیدِ خانه غروب کند و ما هنوز در انتظارِ صبح باشیم؟ از این همه حسرتِ دیدار، از این همه دلتنگیِ بیپایان، چه کنیم؟ پدر، از رفتنِ خودت بگو... که چطور میتوانیم بدونِ تو نفس بکشیم؟
واینک من ماندهام و خاطراتی که مثل سکهی گرم در سینهام میسوزد. پدرعزیزم، این راه پر از پیچ و خم است، اما باور کن با همان عشق و باوری که تو در وجودمان کاشتی، تا آخرین نفس و قطرهی خون، از این میراثِ گرانبها دفاع کنم. غمِ نبودنت را به جان میخرم، اما امیدِ دیدارت را در دل زنده نگه میدارم. تو رفتی تا ما بمانیم، و ما میمانیم تا راهت را به پیش ببریم. به امیدِ آن روزی که در بهشت، در کنار تو، ابدیت را جشن بگیرم.
