سینما، مانند دیگر شاخههای هنر، این توانایی را دارد که چشماندازها را باز و افق نگاه جامعه را گسترش دهد. یکی از ویژگیهای بنیادین هنر، وسعت دادن به چشمانداز ملی است؛ اما تحقق این ویژگی، پیشنیازهایی دارد. مهمترینِ آنها، داشتن نگاهی درست و نسبتاً جامع به وضعیت و شرایط زیست اجتماعی و برخورداری از تحلیلی دقیق از واقعیتهای جامعه است.
اگر برای همه هنرها چنین کارکردی قائل باشیم، سینما بهعنوان یک هنر، صنعت، رسانه و حتی به تعبیر دقیقتر، یک نهاد اجتماعی میتواند نقشی به مراتب پررنگتر از سایر شاخههای هنری ایفا کند. با این حال، انجام چنین کار مهم و سترگی، بدون فراهم بودن مقدمات ممکن نیست.
در درجه نخست، سینما باید بتواند فروبستگیهای اجتماعی را بهدرستی بشناسد. تنها در پرتو شناخت این فروبستگیها است که میتوان به ایجاد گشایش اجتماعی امیدوار بود. این فروبستگیها در طبقات، اقشار و گروههای مختلف اجتماعی، شدت و مراتب متفاوتی دارند و شناخت آنها نیازمند پژوهش جدی است؛ پژوهشی مبتنی بر مطالعات کتابخانهای، تحقیقات میدانی و مشاورههای مؤثر با کارشناسان حوزه اجتماعی، از جمله جامعهشناسان، روانشناسان اجتماعی و دیگر متخصصانی که میتوانند به باز شدن گرههای ذهنی فیلمساز کمک کنند.
در این میان، نقش فیلمنامهنویس و کارگردان برجستهتر است. اگر آنها بتوانند به شناختی درست از یک موضوع یا معضل اجتماعی برسند، آنگاه امکان موفقیت در طرح آن موضوع در قالب درام به شکلی جدیتر فراهم میشود. در این صورت، سینما هم میتواند پرسشهای مهم و نسبتاً بنیادین را مطرح کند و هم به دستاندرکاران جامعه در مسیر یافتن پاسخهای مناسب یاری برساند.
البته نباید از سینما انتظار داشت که الزاماً پاسخ نهایی ارائه دهد. پاسخدهنده بودن، وظیفه قطعی سینما نیست؛ اما میتواند برای افق اجتماعی و افق ملی پیشنهاد دهنده باشد. حتی اگر یک فیلم اجتماعی تنها بتواند پرسشی را طرح کند و تلاشی برای پاسخ به آن نشان دهد باز هم اتفاق مثبتی است.
هر نوع گشایش اجتماعی، اقتصادی یا بهطور کلی هر پدیده اجتماعی عام، اگر مبتنی بر نگاهی اساسی و بنیادین نباشد، نمیتواند کمک مؤثری به جامعه خود کند. چنین گشایشی زمانی معنا پیدا میکند که بتواند خود را در هماهنگی مناسب و متناسب با منافع ملی تعریف کند؛ در غیر این صورت، اثرگذاری آن محدود و زودگذر خواهد بود.
در سالهای گذشته، سینمای ایران نمونههایی داشته که نه تنها وضعیت امروز را درست فهمیدهاند، بلکه نسبت به آینده نیز هشدارهای بهموقع و قابلتوجهی دادهاند. در میان آثار فیلمسازان اجتماعی شاخص، میتوان به نمونههای موفقی از جمله فیلمهای رسول صدرعاملی مانند «دختری با کفشهای کتانی» و «من، ترانه ۱۵ سال دارم»، آثاری که توانستند مسائل اجتماعی را دقیق ببینند و در قالبی قابلفهم و اثرگذار مطرح کنند.
همین ویژگی را میتوان در فیلمهای اجتماعی مرحوم رسول ملاقلیپور هم دید؛ آثاری مانند «خسوف»، «پناهنده»، «مجنون» و «قارچ سمی» که واجد نگاه اجتماعی جدی و هشداردهنده بودند. یا در سینمای رخشان بنیاعتماد، فیلمهایی چون «نرگس»، «روسری آبی»، «بانوی اردیبهشت» و «زیر پوست شهر» یا فیلم «یک بار برای همیشه» ساخته سیروس الوند و فیلمهایی از این دست، همچنان از نمونههای سربلند سینمای اجتماعی ایران بهشمار میآیند.
اما دست کم از نگاه من، امروز نمونههای کمی از این آثار داریم. دلایل مختلفی میتوان برای این وضعیت برشمرد، اما شاید مهمترینِ آنها این باشد که فیلمسازان کمتر به عمق موضوعات میپردازند. شتابی که زندگی معاصر به خود گرفته، بیحوصلگی عمومی و شکلگیری نوعی «زندگی ساندویچی»، همه در این وضعیت مؤثر است.
از سوی دیگر، رسانههای جدید، بهویژه شبکههای اجتماعی، فرصت و مجال کنکاش عمیق را از افراد گرفته است. حجم عظیم دادهها و اطلاعاتی که در فضای مجازی در گردش است، اغلب باعث سردرگمی میشود و امکان تأمل جدی بر یک مسئله را کاهش میدهد. (یادمان باشد، اطلاعات داشتن، الزاما آگاهی به همراه ندارد.) مجموعهای از این عوامل، باعث شده فیلمساز کمتر وقت بگذارد، کمتر مطالعه کند و کمتر در موضوعات اجتماعی عمیق شود.
بر اساس آنچه در سالهای گذشته دیدهام، باید گفت سینمای اجتماعیِ قبراق، سرحال و مبتنی بر نگاه عمیق، امروز بسیار کمرنگتر از گذشته است.
نه اینکه اصلاً وجود نداشته باشد، اما فاصله سینمای اجتماعی امروز با دورانی که این نوع سینما ارزش، اعتبار و جایگاهی جدی داشت، فاصلهای قابلتأمل و نگرانکننده است.
اگر بخواهیم در نهایت پاسخی روشن به این پرسش بدهیم که آیا سینما میتواند به گشایش اجتماعی کمک کند، پاسخ بدون تردید بله است. اساساً مگر میتوان هنر را از گشایش اجتماعی جدا کرد؟ بهویژه سینما را؟
در طول تاریخ، هنر همواره یکی از پیامدهای طبیعیاش این بوده که به شناخت گرههای اجتماعی کمک کند و حتی زمینه باز شدن آنها را فراهم آورد.
سینما نیز، اگر ریشهدار، آگاهانه و مبتنی بر فهم عمیق جامعه باشد، میتواند همان نقش تاریخی هنر را ایفا کند؛ نقشی در جهت گشودن افق ملی و کمک به فهم و گشایش اجتماعی.
گشایش اجتماعی زمانی معنا پیدا میکند که اثر هنری بتواند نوعی نشاط، پویایی و امکان حرکت ایجاد کند. در مقابل، القای یأس، دلمردگی و درماندگیِ مداوم، نهتنها کمکی به جامعه نمیکند، بلکه آن را در وضعیت انفعال تثبیت میکند. بخشی از این وضعیت، ناشی از نوعی ژست شبهروشنفکرانه و بلاهتآمیز است و بخشی دیگر از تلاشی برای نمایش آوانگارد بودن در طرح برخی موضوعات؛ بیآنکه نسبتی واقعی با نیازهای جامعه برقرار شود.
مسئله این نیست که هنرمند آوانگارد نباشد. اتفاقاً میتواند در طرح موضوعات، پیشرو و جسور هم باشد، اما این پیشرو بودن باید در چارچوب چشمانداز ملی معنا پیدا کند و به جامعهاش کمک برساند.
