لطف خدا بود که دوباره «پهلوی» در برابر انقلاب قرار گرفت؛ بهمثابه نشانهای از احضار تاریخ در لحظهای سرنوشتساز. این رخداد را باید فراتر از یک جدال سیاسی داخلی دید. همزمانی آن با تقابل بیسابقه ایران و آمریکا و شکل خاص و پیچیده مذاکرات میان دو طرف، معنایی عمیقتر به ماجرا میدهد. گویی تاریخ، همه اضداد را یکجا فراخوانده تا انقلاب اسلامی در موقعیتی حداکثری از سنجش و خودآگاهی قرار گیرد.
در منطق هگلی، آنتیتز زمانی احضار میشود که تز ظرفیت ارتقا داشته باشد. بازظهور نماد نظم پیشین در داخل، همزمان با اوجگیری منازعه با قدرت مسلط نظام جهانی در خارج، یک تصادف ساده تلقی نمیشود؛ لحظهای دیالکتیکی است. انقلاب در برابر دو آینه ایستاده است، یکی آینه گذشته تاریخی خود و دیگری آینه نظم جهانی معاصر به رهبری آمریکا.
این وضعیت یک تنش ژئوپلیتیک معمولی یا رقابت قدرت متعارف نیست. مذاکره نیز در این چارچوب، میدان تقابل ارادهها و روایتهاست؛ جایی که هر کلمه، هر امضا و هر سکوت حامل معناست. انقلاب در چنین صحنهای حقیقت خود را در نسبت با نفی خویش میسنجد؛ چه نفی در قالب نوستالژی سلطنت باشد و چه در قالب فشار حداکثری یک ابرقدرت.
اگر این لحظه به درستی فهم شود، از سطح عاطفه عبور میکنیم و به ساحت آگاهی میرسیم. حتی وجه عاطفی انقلاب نیز التفاتیتر و انتخابیتر میشود. تقابل با آمریکا با همه پیچیدگیهایش و همزمانی آن با بازطرح بدیل تاریخی در داخل میتواند به تعمیق هویت و انسجام بینجامد.
هگل اگر این صحنه را میدید، آن را لحظه فشرده تاریخ مینامید؛ جایی که روح یک ملت در برابر تاریخ خود و در برابر نظم جهانی به آزمون گذاشته میشود. از دل چنین لحظاتی افقهای تازه متولد میشود. آینده روشنتر محصول فهم همین پیچ تاریخی است؛ فهمی آگاهانه، استوار و انتخابشده.
