شنبه، شهر هنوز بوی آتش دارد
بوی پوتین خاکی،
بوی سربازی که
دیشب برنگشت.
کوچهها آراماند
اما این آرامش،
سنگینتر از فریاد است.
پرچمها از پنجرهها آویزانند
مثل بغضی که
از گلوی یک مادر،
نیمهراه برگشته.
تابوت ها آرام،
از میان آدمها عبور میکنند
با شکوه،
با حجبی غریب
و کلاههایی که از سر برداشته میشوند
بیآنکه کسی بداند
چطور باید وداع کرد
با کسی که
تمام عمرش را
در یک لحظه جا گذاشت.
آسمان امروز
غمگینتر از همیشه است
نه بهخاطر ابرها
بلکه چون دارد نگاه میکند
به ما
که با چشمان خیس
و دلهایی سرخ
سعی میکنیم سکوت را
به احترام، ترجمه کنیم.
یکی میگوید: شهید...
یکی اشک میریزد
یکی فریاد میزند:
«این راه ادامه دارد»
اما
فقط خاک
میفهمد که ادامهاش
چقدر سنگین است.
شنبه،
تعطیل نیست
اما همه چیز
از حرکت ایستاده
به احترامِ
پسرکی که دیگر برنمیگردد
تا مادرش را «مادرجان» صدا بزند.
