روبیو و سیاستِ احضار گذشته خشایارشا را دوباره به جنگ نفرستید!

محمود نقدی پور(عضو هیات علمی و استاد دانشگاه)، گروه سیاسی الف،   4050725009

داستان از آنجا شروع شد که آتنی ها به ساتراپ نشین سارد یکی از شهرهای ایران حمله کردند و خشایارشاه آتن را ویران و به جبران این حمله به سارد، آتن را به آتش کشید، و امروز ظاهرا غرب مصمم است که مجدد خشایارشا را دوباره به جنگ بفرستد؛ اما ما ایرانیان به غرب با رهبری ترامپ توصیه می کنیم اجازه هم ندهید سیاست‌مداران جنگ‌طلب، از سایه پادشاهان باستان برای جنگ‌های امروز خود مشروعیت بسازند و خشایار را به میدان جنگ نکشانید!
تاریخ، گاهی در کتابخانه‌ها می‌ماند؛ گاهی در موزه‌ها به نمایش درمی‌آید و گاهی، درست هنگامی که سیاست به توجیه نیاز پیدا می‌کند، از دل قرن‌ها بیرون کشیده می‌شود و بر سکوی قدرت می‌نشیند. سخنرانی مارکو روبیو، وزیر خارجه آمریکا، در آکروپلیس آتن را باید از همین منظر خواند: نه صرفاً ادای احترام به میراث یونان باستان، بلکه فرصتی برای بررسی این پرسش راهبردی که چرا سیاست‌مداران در دوره تشدید رقابت‌های جهانی، به زبان تمدن، هویت تاریخی و شکوه گذشته متوسل می‌شوند؟
مسئله، سخن گفتن از تاریخ نیست؛ مسئله آن است که چه کسی، در چه زمانی، کدام بخش از تاریخ را انتخاب می‌کند و می‌خواهد با آن، کدام تصمیم سیاسی امروز را طبیعی، ضروری یا اجتناب‌ناپذیر جلوه دهد؟
وقتی یک مقام ارشد آمریکایی از آکروپلیس، میراث یونان، ریشه‌های تمدن غرب و ضرورت احیای عظمت آن سخن می‌گوید، باید فراتر از ظاهر فرهنگی سخنانش رفت و پیوند احتمالی میان روایت تاریخی، بازتعریف هویت غربی، تحکیم ائتلاف‌های سیاسی و توجیه افزایش قدرت نظامی را بررسی کرد.
این به معنای آن نیست که بتوان از یک سخنرانی، وجود طرحی محرمانه برای جنگ را نتیجه گرفت یا نیت پنهان گوینده را قطعی دانست. تحلیل راهبردی، به‌جای نسبت دادن انگیزه‌های اثبات‌نشده، باید کارکرد سیاسی سخنان، زمینه طرح آن‌ها و پیامدهای احتمالی‌شان را آشکار کند. خطر اصلی نیز دقیقاً در همین‌جاست: گاهی تاریخ، پیش از آنکه بهانه جنگ شود، ذهن جامعه را برای پذیرفتن منطق تقابل آماده می‌کند.

۱. آکروپلیس؛ میراث بشریت یا سکوی بازسازی هویت غربی؟
آکروپلیس فقط مجموعه‌ای از ستون‌های سنگی در قلب آتن نیست؛ نمادی از حافظه تاریخی تمدنی است که در شکل‌گیری فلسفه سیاسی، اندیشه عقلانی، هنر و سنت‌های فکری جهان سهمی ماندگار داشته است. احترام به چنین میراثی، نه‌تنها طبیعی، بلکه ضرورتی برای شناخت تاریخ مشترک بشریت است.
اما میان پاسداشت میراث تاریخی و تبدیل آن به ابزار سیاست قدرت، فاصله‌ای اساسی وجود دارد.
وقتی گذشته یونان در امتداد تاریخ روم، مسیحیت اروپایی و شکل‌گیری آمریکا روایت می‌شود، مجموعه‌ای از تجربه‌های متنوع تاریخی در قالب یک داستان بزرگ‌تر قرار می‌گیرد: داستان تمدنی غرب که باید هویت خود را بازیابد، وحدت خویش را تقویت کند و برای حفظ جایگاهش در جهان آماده شود.
این روایت ممکن است دربردارنده عناصر واقعی و معتبر تاریخی باشد؛ اما مسئله از جایی آغاز می‌شود که یک روایت خاص، به تنها روایت معتبر از گذشته تبدیل شود و سپس از آن برای تعریف دوست و دشمن، تعیین مرزهای هویتی و توجیه سیاست‌های امروز استفاده شود.
در این وضعیت، تاریخ دیگر صرفاً موضوع شناخت نیست؛ به ابزاری برای سازمان‌دهی برداشت عمومی از جهان تبدیل می‌شود.
نخستین کارکرد سیاسی چنین روایتی، تعریف دوباره «ما» است؛ دومین کارکرد احتمالی آن، تعیین مرزهای «دیگران»؛ و سومین کارکردش، آماده‌سازی جامعه برای پذیرش سیاست‌هایی است که در شرایط عادی ممکن است درباره ضرورت و هزینه‌های آن‌ها پرسش‌های بیشتری مطرح شود.
این همان نقطه‌ای است که تحلیل سخنرانی روبیو باید از بررسی ادبیات آن فراتر رود و به مطالعه پیامدهای احتمالی‌اش برای آینده سیاست خارجی آمریکا برسد.

۲. سیاست‌مداران چرا در لحظه بحران به تاریخ پناه می‌برند؟
قدرت سیاسی فقط با ارتش، اقتصاد و فناوری اعمال نمی‌شود؛ قدرت، به روایت نیز نیاز دارد.
هیچ دولتی نمی‌تواند برای مدت طولانی از جامعه خود بخواهد هزینه‌های سنگین رقابت خارجی، افزایش بودجه نظامی یا رویارویی‌های پرمخاطره را بپذیرد، بی‌آنکه توضیحی درباره ضرورت این هزینه‌ها ارائه کند. این توضیح گاهی بر تهدیدهای واقعی استوار است، گاهی بر محاسبات امنیتی و گاهی نیز با تکیه بر خاطرات تاریخی، هویت ملی و احساس تعلق جمعی صورت‌بندی می‌شود.
ارجاع به تمدن و گذشته، می‌تواند به سیاست خارجی معنایی فراتر از محاسبه منافع کوتاه‌مدت بدهد. رقابت اقتصادی در چنین روایتی به دفاع از یک شیوه زندگی تبدیل می‌شود؛ اختلاف ژئوپلیتیکی به آزمونی برای بقای یک تمدن ارتقا می‌یابد و افزایش قدرت نظامی، نه یک انتخاب قابل بحث، بلکه وظیفه‌ای تاریخی معرفی می‌شود.
در اینجا باید به یک تمایز مهم توجه کرد: هر تأکیدی بر هویت تاریخی، مقدمه جنگ نیست؛ اما هرگاه هویت تاریخی به ابزاری برای مطلق‌سازی تهدید و حذف امکان مصالحه تبدیل شود، زمینه برای خطرناک‌تر شدن سیاست خارجی فراهم می‌شود.
اگر رقیب سیاسی نه بازیگری با منافع متفاوت، بلکه دشمنی معرفی شود که موجودیت تمدنی ما را تهدید می‌کند، توافق با او دشوارتر خواهد شد. اگر گذشته به معیاری برای سنجش مشروعیت ملت‌های امروز تبدیل شود، اختلاف‌های جاری می‌توانند به نزاع‌هایی ظاهراً ابدی بدل شوند.
در چنین شرایطی، تاریخ به‌جای آنکه به فهم متقابل کمک کند، ممکن است به حافظه‌ای گزینشی برای بازتولید بی‌اعتمادی تبدیل شود.
از این منظر، سخنان تمدنی مقام‌های غربی را باید در کنار سیاست‌های عملی، تصمیم‌های بودجه‌ای، جهت‌گیری‌های امنیتی و رفتار آن‌ها در قبال بحران‌های بین‌المللی بررسی کرد. سخنرانی به‌تنهایی سیاست را اثبات نمی‌کند؛ اما می‌تواند یکی از اجزای مهم شکل‌دهی به محیط فکری و سیاسی اجرای آن باشد.

۳. از روایت تاریخی تا مهندسی افکار عمومی؛ چگونه گذشته به سرمایه راهبردی تبدیل می‌شود؟
در تحلیل روندهای سیاسی، مهم‌تر از یک جمله یا سخنرانی، شناسایی الگویی است که ممکن است در طول زمان شکل بگیرد.
این الگو را می‌توان در پنج مرحله بررسی کرد:
مرحله نخست؛ گزینش میراث. از میان انبوه تجربه‌های تاریخی، بخش‌هایی برجسته می‌شوند که با روایت مطلوب سیاست‌مدار تناسب دارند. پیروزی‌ها، دستاوردها و لحظات شکوه در مرکز قرار می‌گیرند و تناقض‌ها، شکست‌ها و هزینه‌های انسانی در حاشیه می‌مانند.
مرحله دوم؛ بازسازی هویت. گذشته منتخب به تعریفی از هویت امروز تبدیل می‌شود. جامعه به میراثی ارجاع داده می‌شود که گویی مجموعه‌ای یکپارچه، ثابت و بدون گسست است؛ درحالی‌که تمدن‌ها در واقعیت تاریخی خود همواره دستخوش تحول، تعامل، اختلاف و بازتعریف بوده‌اند.
مرحله سوم؛ صورت‌بندی تهدید. روایت هویتی، در صورت پیوند خوردن با ادبیات تقابل، می‌تواند به این برداشت منجر شود که جایگاه تاریخی جامعه در معرض تهدیدی وجودی قرار دارد.
مرحله چهارم؛ عادی‌سازی سیاست قدرت. افزایش توان نظامی، سخت‌گیری در برابر رقبا یا بازسازی ائتلاف‌ها، در چارچوب دفاع از میراث و هویت جمعی معنا پیدا می‌کند. در نتیجه، امکان دارد گزینه‌های جایگزین، از دیپلماسی گرفته تا سازوکارهای کاهش تنش، کمتر دیده شوند.
مرحله پنجم؛ بازتولید چرخه تقابل. هنگامی که هر طرف، رفتار طرف مقابل را شاهدی بر خصومت تاریخی او تلقی کند، اقدامات متقابل می‌توانند به‌تدریج یکدیگر را تشدید کنند. آنچه با هدف بازدارندگی آغاز شده، ممکن است به رقابت تسلیحاتی، افزایش سوءبرداشت و کاهش فرصت‌های مصالحه بینجامد.
 اما این میراث، زمانی به سرمایه راهبردی تبدیل می‌شود که از محدوده افتخار نمادین فراتر رود.
اگر از خوارزمی، رازی، بیرونی، ابن‌سینا و خواجه‌نصیرالدین طوسی و صدها دانشمند دیگر سخن می‌گوییم، باید درباره دانشگاه، پژوهش، آزادی علمی، کیفیت آموزش، ارتباط علم و صنعت و شرایط ماندگاری سرمایه انسانی نیز سخن بگوییم.
اگر تخت‌جمشید و پاسارگاد را نماد ظرفیت تمدنی ایران می‌دانیم، باید بتوانیم این ظرفیت را در کیفیت شهرهای امروز، توان تولیدی اقتصاد، کارآمدی نهادها، توسعه فناوری و قدرت حل مسائل عمومی نیز نشان دهیم.
هیچ ملت بزرگی صرفاً با یادآوری بزرگی گذشته، در رقابت‌های آینده پیروز نمی‌شود.
در جهان پیش رو، قدرت ملی بیش از گذشته به توان تولید دانش، کیفیت نهادها، بهره‌وری اقتصادی، سرمایه انسانی، نوآوری و امکان تبدیل تصمیم به نتیجه وابسته خواهد بود. هوش مصنوعی، فناوری‌های کوانتومی، زیست‌فناوری و رقابت بر سر مواد و زیرساخت‌های راهبردی، اهمیت این عوامل را دوچندان می‌کنند.
در این شرایط، پاسخ راهبردی ایران به روایت‌های قدرت‌های جهانی، نه انکار تاریخ دیگران است و نه مسابقه‌ای بی‌پایان برای اثبات برتری تمدنی خود.
پاسخ مؤثر، شناخت دقیق تاریخ، دفاع مستدل از منافع ملی، تقویت قدرت علمی و اقتصادی و افزایش توانایی کشور برای مشارکت مستقل در شکل‌دهی به نظم آینده است.
هویت تاریخی، زمانی به قدرت تبدیل می‌شود که از حافظه به دانش، از دانش به نهاد و از نهاد به توانایی پایدار ملی برسد.
این اصل، هم در ارزیابی قدرت‌های بزرگ صادق است و هم در تعیین مسیر آینده ایران.

۴. راهبرد ایران؛ مراقبت از حافظه، رصد روندها و پرهیز از افتادن در دام تقابل
ایران برای مواجهه با روایت‌های تمدنی قدرت‌های بزرگ، به راهبردی چندسطحی نیاز دارد.
نخست، باید میان نقد سیاست خارجی آمریکا و تقابل هویتی با جوامع غربی تمایز بگذارد. سیاست‌های یک دولت را می‌توان با شواهد تاریخی و معیارهای حقوقی نقد کرد، بدون آنکه یک تمدن یا مجموعه‌ای از ملت‌ها را یکپارچه و ذاتاً دشمن معرفی کرد.
دوم، باید روایت تاریخی خود را با پژوهش معتبر، مستندات قابل بررسی و گفت‌وگوی علمی تقویت کند. روایت ملی هر اندازه مستحکم‌تر باشد، کمتر به اغراق، انکار تاریخ دیگران یا ادعاهای اثبات‌نشده نیاز پیدا می‌کند.
سوم، باید روندهای سیاست خارجی آمریکا را به‌صورت مستمر رصد کند. میان سخنرانی هویتی، تصمیم عملیاتی و تغییر واقعی در راهبرد امنیتی تفاوت وجود دارد. تحلیل دقیق، این سطوح را از یکدیگر جدا می‌کند و از تبدیل نشانه‌های محدود به نتیجه‌گیری‌های قطعی می‌پرهیزد.
چهارم، باید از واکنش‌های احساسی و نمادین فاصله بگیرد. پاسخ به رقابت‌های جهانی، صرفاً با بیانیه‌های تاریخی یا بازخوانی شکوه باستانی ممکن نیست؛ بلکه به دیپلماسی فعال، انسجام تصمیم‌گیری، توان اقتصادی، دانش راهبردی و ظرفیت بازدارندگی متناسب نیاز دارد.
پنجم، باید برای آینده‌های متفاوت آماده باشد. اگر رقابت قدرت‌ها تشدید شود، کشور به ظرفیت مدیریت بحران و کاهش آسیب‌پذیری نیاز دارد؛ اگر فرصت‌های دیپلماتیک پدیدار شوند، باید توان استفاده از آن‌ها را داشته باشد؛ و اگر نظم جهانی دستخوش تغییرات ساختاری شود، انعطاف نهادی و قدرت یادگیری اهمیت تعیین‌کننده خواهند یافت.
در این چارچوب، آینده‌پژوهی نه پیشگویی نیت سیاست‌مداران، بلکه شناسایی روندها، سنجش نشانه‌ها، طراحی سناریوها و آماده‌سازی گزینه‌های تصمیم‌گیری است.
این رویکرد به ایران امکان می‌دهد که نه منفعلانه در چارچوب روایت دیگران تعریف شود و نه در دام واکنش‌هایی بیفتد که فرصت‌های راهبردی آن را محدود می‌کنند.

۵. مسئله اصلی، جنگ بر سر گذشته نیست؛ رقابت بر سر آینده است
سخن گفتن از آکروپلیس و تخت‌جمشید، از خشایارشا و تاریخ یونان، به‌خودی‌خود نه تهدید است و نه دلیل جنگ‌طلبی. مسئله از جایی آغاز می‌شود که میراث تاریخی برای مشروعیت‌بخشی به قدرت، ساختن مرزهای انحصاری هویتی یا محدود کردن امکان مصالحه به کار گرفته شود.
در این نقطه، وظیفه تحلیلگر آن نیست که به هر سخنرانی، معنایی توطئه‌آمیز نسبت دهد؛ وظیفه او این است که نسبت میان گفتار، سیاست و پیامد را آشکار کند و نشان دهد کدام روندها می‌توانند خطر تقابل را افزایش دهند.
اگر سیاست‌مداران آمریکایی از میراث یونان برای تقویت همکاری و یادآوری ارزش‌های فکری غرب استفاده می‌کنند، این امر به‌خودی‌خود محل ایراد نیست. اما اگر چنین روایتی در کنار سیاست‌های عملی، به توجیه برتری‌طلبی، دشمن‌سازی یا عادی‌سازی کاربرد زور بینجامد، نقد آن ضرورتی راهبردی خواهد بود.
همین معیار باید درباره ایران و هر قدرت دیگری نیز اعمال شود. هیچ تمدنی نباید گذشته خود را مجوزی برای سلطه بر دیگران بداند؛ همان‌گونه که هیچ ملتی نباید به دلیل گذشته تاریخی‌اش از حقوق و احترام برابر محروم شود.
در جهان پرمخاطره امروز، قدرت پایدار تنها از توانایی جنگیدن حاصل نمی‌شود؛ از توانایی جلوگیری از جنگ، مدیریت اختلاف‌ها، حفظ استقلال تصمیم‌گیری و ساختن فرصت‌های همکاری نیز سرچشمه می‌گیرد.
از همین رو، شاید مهم‌ترین پرسش درباره سخنرانی آکروپلیس این نباشد که روبیو کدام بخش از تاریخ را یادآوری کرده است؛ بلکه این باشد که این روایت قرار است به کدام نوع سیاست خارجی خدمت کند: سیاستی که از تاریخ برای فهم جهان بهره می‌گیرد یا سیاستی که جهان را به صحنه تکرار منازعات تاریخی تبدیل می‌کند؟
پاسخ را باید در رفتار واقعی دولت‌ها جست‌وجو کرد، نه فقط در شکوه واژه‌ها و سنگ‌های باستانی.

سخن پایانی: خشایارشا را به تاریخ بازگردانید
آکروپلیس باید میراث مشترک بشریت بماند؛ نه سکویی برای برتری‌جویی تمدنی. تخت‌جمشید نیز باید سرچشمه شناخت، پژوهش و الهام باشد؛ نه پناهگاهی برای گریز از مسئولیت ساختن آینده.
نه یونان باستان، نه ایران هخامنشی و نه هیچ تمدن دیگری، نباید به ابزاری برای مشروعیت‌بخشی به جنگ‌های امروز تبدیل شوند.
اگر سیاست‌مداران می‌خواهند از تاریخ درس بگیرند، باید بدانند که عظمت تمدنی با تکرار دشمنی‌های گذشته حفظ نمی‌شود. تاریخ، نه مالکیت انحصاری دولت‌هاست و نه دفتر حسابی که نسل‌های امروز باید بدهی‌های خونین نسل‌های پیشین را در آن تسویه کنند.
خشایارشا را دوباره به جنگ نفرستید؛ آکروپلیس را به سنگر تقابل تبدیل نکنید و میراث ملت‌ها را وثیقه سیاست‌های جنگ‌طلبانه نسازید.
ایران نیز نباید در گذشته متوقف بماند. رسالت امروز آن است که از حافظه تاریخی خود، اعتمادبه‌نفس علمی بسازد؛ از اعتمادبه‌نفس، ظرفیت نهادی؛ و از ظرفیت نهادی، قدرتی پایدار برای حفاظت از منافع ملی و مشارکت در ساختن آینده.
در نهایت، معیار بزرگی یک ملت آن نیست که چند بار در تاریخ جنگیده یا چه اندازه از شکوه گذشته‌اش سخن گفته است؛ معیار آن است که تا چه اندازه توانسته دانش بیافریند، زندگی انسان‌ها را بهبود بخشد، استقلال خود را حفظ کند و از تکرار خطاهای تاریخی جلوگیری کند.
ملتی که فقط گذشته‌اش را به رخ می‌کشد، در حافظه تاریخ زندگی می‌کند؛ ملتی که از گذشته‌اش می‌آموزد و آینده‌اش را می‌سازد، در شکل‌دادن به تاریخ فردا سهم خواهد داشت.
و مسئله ایران، بازگشت به عصر خشایارشا نیست؛ ساختن عصری است که در آن، هیچ قدرتی نتواند به اتکای روایت خود از تاریخ، برای آینده ایران تصمیم بگیرد.