برای شناخت بعضی هنرمندان، شمردن فیلمها و نمایشها کافی نیست. نمیتوان آنها را در چند عنوان، چند جایزه، چند نقش ماندگار یا چند تصویر آرشیوی خلاصه کرد. بعضی آدمها خودشان بخشی از تاریخ هنر میشوند؛ نه فقط به دلیل آنچه روی صحنه انجام دادهاند، بلکه به دلیل نوع حضوری که در زمانه خود داشتهاند. هما روستا از همین جنس بود.او بازیگری نبود که صرفاً در برابر دوربین قرار بگیرد یا دیالوگهای یک نمایشنامه را بر زبان بیاورد. در زندگی او، تئاتر با زیستن درهم آمیخته بود. تئاتر برایش جایی نبود که چند ساعت در آن نقش بازی کند و بعد به زندگی واقعی بازگردد؛ گویی زندگی واقعی خود نیز ادامه همان صحنه بود؛ با تفاوتی مهم: در صحنه میتوان پایان نمایش را از پیش دانست، اما در زندگی، هیچکس نمیداند پرده آخر چه زمانی فرومیافتد.
هما روستا چهارم مهر ۱۳۲۳ در تهران متولد شد و درست در چهارم مهر ۱۳۹۴، در هفتاد و یک سالگی، زندگیاش پایان یافت. میان این دو چهارم مهر، هفتاد و یک سال زندگی قرار داشت؛ زندگیای که از تهران آغاز شد، از مسکو و برلین گذشت، به بخارست رسید، دوباره به تهران بازگشت، از صحنه تئاتر عبور کرد، به سینما رسید و سرانجام در لسآنجلس به پایان رسید؛ اما پایان جغرافیایی زندگی او، پایان حضورش در فرهنگ و هنر ایران نبود.
کودکی که خیلی زود با مفهوم دور بودن آشنا شد
کودکی هما روستا، شبیه کودکی بسیاری از هنرمندان نبود. پدرش، رضا روستا، از چهرههای سیاسی شناختهشده آن دوره بود و شرایط سیاسی خانواده، سرنوشت کودکی او را تحت تأثیر قرار داد. هما در سالهای نخست زندگی، تصویری روشن و کامل از پدرش نداشت. پدر از ایران گریخت و در نهایت، زمانی که هما تنها شش سال داشت، او نیز راهی مسکو شد تا به پدرش بپیوندد. برای یک کودک ششساله، سفر به کشوری دور و زندگی در محیطی کاملاً متفاوت، فقط یک اتفاق خانوادگی نیست. این تجربه میتواند نگاه انسان به خانه، وطن، تعلق و حتی خود را برای همیشه تغییر دهد. هما روستا در مسکو بزرگ شد؛ مدرسه رفت و نوجوانیاش را در فضایی فرهنگی متفاوت از ایران گذراند. بعدها به برلین شرقی رفت و سالهای مهم جوانیاش در اروپا سپری شد. شاید بعدها که به ایران بازگشت، بخشی از آن فاصله طولانی در شخصیتش باقی مانده بود. او هم ایرانی بود و هم انسانی که جهان دیگری را تجربه کرده بود. همین دوگانگی بعدها به یکی از ویژگیهای جذاب حضور او تبدیل شد؛ حضوری که در آن میشد هم ریشه ایرانی را دید و هم تجربه زیستن در فرهنگ اروپایی را.
پدری که آینده دیگری برای دخترش میخواست
پدرش آیندهای علمی برای او تصور کرده بود. قرار بود پزشک یا مهندس شود. هما نیز مدتی داروسازی خواند و سپس به مهندسی شیمی آلی روی آورد. اما یک چیز را نمیتوان با تصمیم دیگران تغییر داد: میل درونی انسان به چیزی که برای آن ساخته شده است. حادثهای در آزمایشگاه و مسمومیت شدیدی که برای او اتفاق افتاد، نقطه عطفی شد. پس از آن، دیگر نمیتوانست علاقه واقعی خود را نادیده بگیرد. شیمی برای او مسیر زندگی نبود؛ تئاتر بود. این انتخاب، از جنس انتخابهای ساده جوانی نبود. او برای رسیدن به تئاتر، از رشتهای که خانواده برایش در نظر گرفته بود عبور کرد و سرانجام راهی رومانی شد. در دانشکده هنرهای نمایشی بخارست، بازیگری را به شکل دانشگاهی آموخت. با روش استانیسلاوسکی آشنا شد و تحلیل ساختاری نمایشنامههای کلاسیک را فراگرفت.
این بخش از زندگی هما روستا اهمیت بسیاری دارد؛ زیرا بعدها در بازیهایش آشکار شد که او بازیگری را یک فعالیت صرفاً احساسی نمیداند. برای او احساس، بدون شناخت شخصیت، کافی نبود. بازیگر باید بداند چرا شخصیت حرف میزند، چرا سکوت میکند، چرا نگاه میکند و چرا در یک لحظه خاص تصمیمی میگیرد.
بازیگری که به نقش نزدیک میشد، نه اینکه خودش را به نقش تحمیل کند
یکی از تفاوتهای هما روستا با بسیاری از بازیگران، در همین نگاه نهفته بود. او برای دیده شدن تلاش نمیکرد؛ برای باورپذیر شدن تلاش میکرد. این دو با یکدیگر تفاوت دارند. بازیگری که میخواهد دیده شود، ممکن است به حرکات بزرگ، لحنهای پررنگ و نمایش احساسات متوسل شود. اما بازیگری که میخواهد شخصیت باور شود، گاهی باید خودش را عقب بکشد تا شخصیت جلو بیاید. هما روستا از همین دسته بود. سکوت در بازی او بیمعنا نبود. مکثهایش بخشی از بازی بود. نگاهش ادامه دیالوگ بود و آرامش ظاهریاش اغلب حامل لایهای پنهان از احساس.
این نوع بازیگری، بیش از آنکه محصول غریزه باشد، محصول مطالعه و انضباط است. و هما روستا هر دو را داشت: هم حساسیت هنرمندانه و هم پشتوانه آموزشی.
بازگشت به ایران؛ بازگشت به خانهای که دیگر کاملاً آشنا نبود
سال ۱۳۴۹ برای هما روستا سال بازگشت بود. پس از نزدیک به بیست سال زندگی خارج از ایران، دوباره به تهران آمد. اما این تهران، همان تهران کودکی او نبود.او از ایران دور مانده بود و جامعه نیز در غیاب او تغییر کرده بود. فارسی را با لهجه اروپایی صحبت میکرد و هنوز ارتباط گستردهای با جامعه هنری نداشت.بازگشت او به ایران از آن جهت قابل تأمل است که ظاهراً دلیل مشخص و سادهای برای آن نداشت. گویی چیزی در درونش او را به سوی وطن کشانده بود.و این شاید یکی از تناقضهای زیبا در زندگی او باشد: کودکی که مجبور شده بود از ایران دور شود، در بزرگسالی خودش به سوی ایران بازگشت.اما او فقط برای ماندن نیامده بود؛ آمده بود چیزی را با خود بیاورد.دانش و تجربهای که در اروپا آموخته بود، بعدها در تدریس او در دانشکده هنرهای نمایشی و کلاسهای تخصصی به نسل جوان منتقل شد. او در واقع یکی از پلهای میان تجربه تئاتر اروپا و جریان آموزشی تئاتر ایران شد.
حمید سمندریان؛ وقتی عشق و تئاتر یکدیگر را پیدا کردند
اگر بخواهیم زندگی هما روستا را فقط با یک نام پیوند دهیم، آن نام حمید سمندریان است.سمندریان برای هما فقط یک همسر نبود. او همزمان رفیق، همکار، همراه و استاد بود.این رابطه را نمیتوان تنها از زاویه یک زندگی عاشقانه نگاه کرد. این دو، در تئاتر یکدیگر را پیدا کردند و بخش بزرگی از زندگی مشترکشان را در همان جهان گذراندند.سمندریان هنرمندی سختگیر بود. هما نیز در این مسیر بارها با سختگیریهای او روبهرو شد.در جریان تمرین بازی استریندبرگ، دشواری هما در بیان فارسی و واکنش شدید سمندریان، او را به جایی رساند که در دل از خود پرسید: من با چه کسی ازدواج کردهام؟اما بعدها فهمید آن مرد سختگیر روی صحنه، وجه دیگری نیز دارد؛ وجهی که شاید فقط در فضای تئاتر میتوانست آشکار شود.عشق آنها فقط در لحظات آرام و خوش زندگی شکل نگرفت. در تمرینها، شکستها، تعطیلیها، ترجمهها، کلاسها، بحرانهای مالی و سالهای دشوار تئاتر نیز ادامه یافت.
چهار دهه زندگی مشترک، بیش از آنکه یک عدد باشد، نشاندهنده عمق پیوندی است که در آن هنر و زندگی از یکدیگر جدا نبودند.
وقتی صحنه را گرفتند، آنها صحنه دیگری ساختند
سالهای پس از انقلاب برای تئاتر ایران سالهای سادهای نبود. برخی اجراها لغو شد و امکان فعالیت هنری محدود شد. اجرای گالیله سمندریان نیز متوقف ماند.در چنین شرایطی، بسیاری ممکن بود تئاتر را رها کنند.اما هما روستا و حمید سمندریان راه دیگری رفتند.برای تأمین معاش، رستورانی راه انداختند. اما آن رستوران خیلی زود از یک محل کسبوکار به محل تجمع هنرمندان تبدیل شد.بازیگران، کارگردانان، نویسندگان و هنرمندان در آنجا رفتوآمد میکردند. زندگی هنری به شکلی دیگر ادامه داشت. رستوران سرانجام به دلیل زیان مالی تعطیل شد، اما آنچه اهمیت داشت این بود که تئاتر دوباره از دل همان شکست سر برآورد.تمرینها و ترجمهها ادامه پیدا کرد و بعدها مدرسه آزاد بازیگری سمندریان شکل گرفت.
این بخش از زندگی آنها، شاید یکی از زیباترین تصاویر از معنای واقعی هنرمند بودن باشد: گاهی وقتی امکان ساختن اثر وجود ندارد، باید امکان تربیت هنرمند را ساخت.
سینما آمد، اما تئاتر جای خود را از دست نداد
هما روستا در سال ۱۳۵۰ با دیوار شیشهای وارد سینما شد، اما خیلی زود از سینمای تجاری فاصله گرفت. پانزده سال زمان کمی نیست. در دورهای که بسیاری برای ماندن در سینما تلاش میکردند، او انتخاب کرد که بخش مهمی از زندگیاش را به تئاتر و آموزش اختصاص دهد.بازگشت او به سینما با گزارش یک قتل در سال ۱۳۶۵ اتفاق افتاد و پس از آن، نقشهایی آمد که نام او را برای مخاطبان بیشتری آشنا کرد. اما حتی در سینما نیز تئاتر از بازی او جدا نشد.
پرنده کوچک خوشبختی؛ بازیگری که برای نقش تحقیق کرد
در پرنده کوچک خوشبختی، هما روستا نقش زنی را بازی کرد که با کودکان ناشنوا و استثنایی سروکار دارد.او میتوانست نقش را صرفاً از روی فیلمنامه اجرا کند. اما چنین نکرد.
هفتهها به مدارس ویژه رفت، رفتار کودکان را مشاهده کرد و تلاش کرد جهان آنها را از نزدیک بشناسد.این رفتار، بیش از آنکه یک تکنیک بازیگری باشد، نشاندهنده نوعی اخلاق حرفهای بود.او میخواست پیش از بازی کردن یک انسان، درباره آن انسان چیزی بداند.به همین دلیل شخصیت او در فیلم، بهجای آنکه تبدیل به یک تصویر کلیشهای از یک معلم یا روانشناس شود، نوعی آرامش و اقتدار انسانی پیدا کرد.پوران درخشنده نیز بعدها از روحیه مادرانه و ارتباط عمیق او با کودکان سخن گفت.
مسافران؛ وقتی یک حضور کوتاه، یک جهان میسازد
در مسافران بهرام بیضایی، نقش هما روستا طولانی نیست، اما اهمیت آن در مدت حضورش خلاصه نمیشود.بعضی نقشها با تعداد دیالوگهایشان به یاد نمیمانند؛ با اثری که پس از رفتنشان باقی میگذارند، ماندگار میشوند.هما روستا در این فیلم چنین حضوری داشت.
جمله آغازین و فضای سنگین اثر، از همان ابتدا مخاطب را در برابر مفهومی چون مرگ، انتظار و تقدیر قرار میدهد و حضور او در این جهان، به این فضای رازآلود عمق بیشتری میبخشد.از کرخه تا راین؛ زنی که میان دو جهان ایستاده بودشاید از کرخه تا راین بیش از بسیاری از آثار دیگر به تجربه زیسته هما روستا نزدیک بود.لیلا، زنی ایرانی است که در آلمان زندگی میکند و با برادرش، سعید، دوباره پیوند میخورد.هما روستا سالها در اروپا زندگی کرده بود و زبان آلمانی را میشناخت. بنابراین فضای فرهنگی و زبانی این نقش برای او صرفاً چیزی آموختنی نبود؛ بخشی از جهان تجربهشده خودش بود.در صحنههای کنار رود راین، آنچه دیده میشود فقط رابطه دو شخصیت نیست؛ نوعی مواجهه با وطن، مهاجرت، دوری و بازگشت نیز در پسزمینه آن حضور دارد.شاید به همین دلیل است که نقش لیلا همچنان در حافظه سینمایی مخاطبان باقی مانده است.
هما روستا فقط بازیگر نبود؛ معلم نیز بود
یکی از وجوه مهم زندگی هما روستا، فعالیت آموزشی اوست؛ وجهی که گاهی زیر سایه شهرت سینمایی و نام حمید سمندریان قرار میگیرد.اما برای شناخت جایگاه او باید این بخش را جدی گرفت.او دانش تئاتری را صرفاً برای خودش نگه نداشت. تدریس کرد، تجربه منتقل کرد و بعدها نیز در کنار سمندریان در شکلگیری فضای آموزشی بازیگری نقش داشت.برای یک هنرمند، ماندگاری فقط در آثار خودش نیست. گاهی مهمتر از اثری که خود هنرمند خلق میکند، اثری است که در ذهن و مسیر هنرمندان بعدی باقی میگذارد.از این منظر، هما روستا فقط صاحب یک کارنامه نبود؛ بخشی از یک جریان بود.زنی که وقتی کارگردان شد، باز هم بازیگر ماند.
هما روستا در سالهای بعد، خود نیز کارگردانی را تجربه کرد. سانتاکروز و آنتیگون در نیویورک از جمله تجربههای او در کارگردانی بودند.اما حتی وقتی پشت صحنه قرار گرفت، نگاه بازیگرانهاش از بین نرفت.
او تئاتر را از چند زاویه میشناخت: بهعنوان بازیگر، مدرس، مترجم، کارگردان و همسر یکی از مهمترین کارگردانان تئاتر ایران.این چندوجهی بودن، جایگاه او را از یک بازیگر صرف فراتر میبرد.بعد از حمید، سکوت سنگینتر شدمرگ حمید سمندریان در تیر ۱۳۹۱، یکی از سنگینترین اتفاقات زندگی هما روستا بود.برای زنی که بیش از چهل سال زندگی خود را با یک هنرمند، همسر و استادش تقسیم کرده بود، فقدان او نمیتوانست فقط یک سوگ معمولی باشد.هما گفته بود: برای من زندگی بدون حمید واقعاً سخت است.این جمله را باید در متن یک زندگی مشترک طولانی خواند. حمید برای او فقط فردی در کنار زندگیاش نبود؛ بخشی از ساختار زندگی او بود.با رفتن حمید، بخشی از صحنه زندگی هما نیز خالی شد.اما او همچنان ادامه داد.
بیماری؛ آخرین آزمون سکوت
هما روستا سالها با سرطان مبارزه کرد و بیماری خود را تا حد امکان از فضای عمومی دور نگه داشت.این سکوت نیز بخشی از شخصیت او بود. او نمیخواست بیماری، هویت هنریاش را تحتالشعاع قرار دهد.تا جایی که توان داشت به هنر و آموزش ادامه داد.در نهایت برای درمان به لسآنجلس رفت و دو ماه بعد، در چهارم مهر ۱۳۹۴، همان روزی که به دنیا آمده بود، درگذشت.پیکرش به ایران بازگشت و در قطعه هنرمندان بهشت زهرا، در کنار حمید سمندریان آرام گرفت.
چهارم مهر؛ روزی برای آغاز و پایان
در زندگی هما روستا، چهارم مهر فقط یک تاریخ نیست.یک روز، آغاز بود.و سالها بعد، همان روز، پایان شد.اما شاید درباره هنرمندی مانند هما روستا، واژه پایان چندان دقیق نباشد.زیرا مرگ میتواند زندگی یک انسان را پایان دهد، اما نمیتواند الزاماً حضور یک هنرمند را پایان دهد.آثار باقی میمانند. شاگردان باقی میمانند. خاطرهها باقی میمانند. تصاویر باقی میمانند. و مهمتر از همه، شیوهای که هنرمند به ما یاد داده است چگونه به انسان نگاه کنیم، باقی میماند.
میراث هما روستا؛ فراتر از یک کارنامه هنری
اگر بخواهیم میراث هما روستا را در یک جمله خلاصه کنیم، شاید بتوان گفت: او به بازیگری شأن یک حرفه داد.او نشان داد که بازیگر میتواند همزمان هنرمند، پژوهشگر، مدرس، مترجم و انسانِ جستوجوگر باشد.برای یک نقش تحقیق کرد. برای یک نمایش سالها مطالعه کرد. برای آموزش نسل جوان وقت گذاشت. در کنار حمید سمندریان سالهای دشوار تئاتر را تحمل کرد. از سینما فاصله گرفت تا تئاتر را انتخاب کند و هنگامی که به سینما بازگشت، بدون آنکه گذشته تئاتریاش را فراموش کند، یکی از چهرههای ماندگار آن شد.
او زندگی آسانی نداشت، اما زندگی هنریاش را آسان نگرفت.شاید همین مهمترین ویژگی او باشد.
آخرین تصویر از یک زن هنرمند
تصویر آخر هما روستا را نباید فقط در بیمارستان، در سالهای بیماری یا در قابهای مربوط به روز تشییع جستوجو کرد.تصویر واقعیتر او شاید زنی باشد که در یک تمرین ایستاده، متن نمایشنامه را در دست گرفته، درباره یک شخصیت فکر میکند، با بازیگران کار میکند، به شاگردی چیزی میآموزد یا در سکوت، صحنه را تماشا میکند.زیرا هما روستا بیش از هر چیز، متعلق به صحنه بود.
او از کودکی با دوری آغاز کرد، با تئاتر به هویت رسید، با حمید سمندریان عشق را تجربه کرد، با سینما به حافظه عمومی راه یافت و در نهایت، در کنار مردی که بیش از چهار دهه شریک زندگی و هنر او بود، آرام گرفت.اما آنچه از او باقی مانده، فقط یک نام در فهرست بازیگران نیست.
هما روستا به ما یادآوری میکند که هنر، اگر جدی گرفته شود، میتواند شیوهای برای زندگی کردن باشد؛ میتواند انسان را از یک آزمایشگاه شیمی به صحنه تئاتر ببرد، از مسکو به تهران بازگرداند، از راین به کرخه پیوند بزند و حتی پس از فرو افتادن آخرین پرده، چیزی از او را در ذهن تماشاگر باقی بگذارد. ما روستا رفت، اما آن صحنهای که او سالها برایش زندگی کرد، هنوز چراغ دارد.
و شاید هر بار که بازیگری روی صحنه میایستد و پیش از گفتن نخستین دیالوگ، برای لحظهای سکوت میکند، بخشی از آن سکوت، سهم زنی باشد که آموخت گاهی بزرگترین بازیگری، در نگفتن است؛ در فهمیدن است؛ در زیستن است.هما روستا، در نهایت، فقط نقشهایش را بازی نکرد.
او خودش را در هنر به یادگار گذاشت.