آنچه در ادامه میگویم، ناظر به بیش از ۱۸۰ شب تجمعات مردمی است.
خیابان، امر مدرن است و ما آن را نیز از آنِ خویش ساختهایم؛ ما، یعنی انقلاب اسلامی؛ این مردمیترین انقلاب تاریخ معاصر. شگفتا که آنچه مدرن بود، در تجربه ما صورتی تازه یافته است؛ صورتی که نه نفی مدرنیته، بلکه گویی عبور از حدود پیشین آن است: دینیتر، معناییتر و برآهیختهتر.
روسو میگفت تئاتر سرباز، جمهورتر از تئاتر سربسته است. برای او، برداشتن سقف صرفاً یک تغییر معماری نبود؛ گشودن صحنه به روی مردم و بازگرداندن حضور به فضای عمومی بود. تئاتر سرباز، تئاتری بود که میان مردم و صحنه دیوار نمیکشید.
اما گویی ما در خیابان، گامی دیگر برداشتهایم.
ما سقف را از شهر برداشتهایم.
و این برداشتن سقف، بیش از آنکه یک استعاره باشد، یک رخداد است؛ رخدادی که خیابان را از حدود متعارفش بیرون میبرد. وقتی سقف برداشته میشود، خیابان دیگر فقط خیابان نیست و آسمان نیز صرفاً آسمان. میان آن دو، نسبتی تازه برقرار میشود؛ نوعی توحید خیابان و آسمان.
اینجا سخن از یکیشدن فیزیکی زمین و آسمان نیست؛ سخن از فروریختن مرزهای مفهومی است. از حدزدایی. از آن لحظهای که مفاهیم از حدود معمول خود عبور میکنند و معنایی دیگر مییابند. خیابان، همزمان خیابان و میدان حضور میشود؛ میدان سیاست و میدان معنا، میدان مردم و میدان امر قدسی.
روسو تئاتر بیسقف را جمهورتر میخواست؛ زیرا آسمان بر فراز مردم قرار میگرفت و صحنه به فضای عمومی گشوده میشد. اما شاید هیچکس نمیتوانست این حضور را تصور کند؛ حضوری که خیابان و آسمان را در یک تجربه واحد گرد میآورد؛ حضوری که هم جمهورتر از جمهورهای دیگر است و هم دینیتر و معناییتر از صورتهای متعارف حضور دینی.
ما، یعنی انقلاب اسلامی، از خیابان و آسمان شهر سقف برداشتهایم و معنای آن را استعلا داده و برآهیختهایم. گویی تمام شهر به صحنه بدل شده است؛ اما صحنهای که مردم فقط تماشاگر آن نیستند، بلکه خودِ حضورند.
جمهوریتر از این میخواهید؟
کاش ژانژاک روسو، آن پدر بزرگ ایده مدرن جمهوری، این روزهای ما را میدید تا شاید سخنی تازه، افزون بر تئاتر بیسقف خود، بگوید؛ آنجا که دیگر نه فقط تئاتر، بلکه تمام شهر سقفش برداشته شده است؛ و در این بیسقفی، خیابان و آسمان به توحیدی تازه رسیدهاند.