«من یه سربازم برای خاکم، برای مردمم اسلحه دست میگیرم. این یه انتقام شخصی یا رفتار هیجانی نیست، بلکه آخرین مأموریت یه سرباز تنهاست.» این جملات بخشی از دیالوگ قسمت پایانی سریال «کلاغ» است. جملاتی که مسیر طیشده جلال را در چند کلمه خلاصه میکنند. سربازی که مأموریتش را با اطاعت آغاز میکند، در ادامه با حقیقتی روبهرو میشود که دیگر اجازه نمیدهد همچنان چشم و گوش بسته فرمان ببرد. عصیان سربازها علیه مافوقشان همیشه دستمایه روایتهایی جذاب بوده است. این قصهها معمولاً از یک تقابل آغاز میشوند. از جایی که باورهای یک فرد با دستورات مافوقش در تضاد قرار میگیرد و انتخاب میان اطاعت و ایستادگی به مسئله اصلی او تبدیل میشود. «کلاغ» نیز روایت خود را با همین مساله پیش میبرد.
جلال مأمور امنیتیای که در جریان انجام یک مأموریت به سوژه خود دل میبازد بهتدریج با بخش دیگری از واقعیت کاری که انجام میدهد روبهرو میشود. او در مسیر این دلباختگی تنها از چارچوب مأموریتش فاصله نمیگیرد. سیاستهای نادرست و رفتارهای مستبدانه مافوقش را نیز میبیند و همین شناخت مسیر زندگی او را تغییر میدهد. جلال در نهایت به نقطهای میرسد که دیگر نمیتواند میان وظیفهای که به آن سوگند خورده و حقیقتی که با آن مواجه شده است، بیتفاوت بماند.
فصل نخست «کلاغ» به کارگردانی محمدحسین مهدویان پس از ۱۱ قسمت به پایان رسید. سریالی که یکی از دورههای پرالتهاب تاریخ معاصر ایران را دستمایه روایت خود قرار داد و بازگشت مهدویان به فضای آثار امنیتی را رقم زد. «کلاغ» اقتباسی از کتاب «پرتره گناه» نوشته احمد امید نویسنده شناختهشده ترکیهای است. داستان این کتاب ظرفیتهایی داشت که میتوانست با فضای سیاسی و اجتماعی سالهای پایانی دهه ۵۰ ایران پیوند بخورد. همین ظرفیت زمینهای شد تا روایت سریال در فضای ساواک شکل بگیرد و بخش مهمی از اتفاقات قصه حول فعالیتها و مناسبات این سازمان پیش برود.
در قسمت یازدهم گرههای اصلی داستان یکی پس از دیگری باز میشوند. البته بخش قابل توجهی از این پاسخها برای مخاطب از مدتها قبل قابل حدس بود. سایه سوژه و معشوقه جلال کشته شده و قاتل او کسی نیست جز بهروزی پدرزن جلال و رئیس یکی از دایرههای مهم ساواک. جلال خیلی زود به حقیقت پی میبرد و همین کشف او را به سمت تصمیمی میبرد که دیگر راه بازگشتی برایش باقی نمیگذارد.
پایان فصل نخست «کلاغ» در واقع پایان یک مأموریت نیست. پایان مسیری است که جلال را از یک سرباز مطیع به فردی تبدیل میکند که حاضر است برای انتخابش هزینه بدهد. شاید مهمترین نقطه داستان نیز همین باشد یعنی وقتی یک مأمور امنیتی میان فرمان و وجدان سرانجام طرف خودش را انتخاب میکند.