در حکمت اسلامی، جهان عرصه تقابل مطلق اضداد نیست؛ بلکه صحنه ظهور مراتب گوناگون یک حقیقت واحد است. آنچه در نگاه سطحی تناقض مینماید، در افق بالاتر به وحدت میرسد. بر این مبنا، عارف مسلمان میتواند هم بگرید و هم شاد باشد؛ هم سوگوار باشد و هم امیدوار؛ چراکه کثرتها در نهایت به وحدت بازمیگردند.
ابنعربی در فصوص الحکم از جمع میان اسماء جلال و جمال سخن میگوید. جهان تنها با جمال اداره نمیشود و تنها با جلال نیز قابل دوام نیست. حقیقت در جمع میان این دو آشکار میشود. از این منظر، حیات تاریخی ملتها نیز صرفاً با شادی یا صرفاً با اندوه فهم نمیشود. ملتهای بزرگ آنهایی هستند که توانستهاند میان این دو، نسبتی معنادار برقرار کنند.
حمله اسرائیل در سال ۱۴۰۴ در ایام غدیر رخ داد؛ روزهایی که برای شیعه یادآور ولایت و تداوم نور نبوی است. اکنون در غدیر ۱۴۰۵، مردم پیروزی و رستگاری جمعی خویش را در پرتو همان ولایت جشن میگیرند. این تقارن صرفاً یک همزمانی تقویمی نیست؛ بلکه واجد معنایی نمادین است. گویی تاریخ، بار دیگر خود را در افق غدیر تفسیر میکند؛ غدیری که در آن ولایت نه یک مفهوم انتزاعی، بلکه نیرویی زنده برای تداوم حیات جمعی است.
از سوی دیگر، همزمانی این ایام با گرامیداشت یاد امام خمینی نیز واجد معنایی ژرف است. امام خمینی در اندیشه سیاسی معاصر ایران صرفاً یک رهبر سیاسی نبود، بلکه تلاشی برای پیوند زدن تاریخ و معنا، قدرت و حقیقت، سیاست و عرفان به شمار میرفت. از این رو، یاد او در چنین روزهایی صرفاً یادآوری یک شخصیت تاریخی نیست؛ بلکه یادآوری یک افق معنوی است.
اما آنچه این وضعیت را از نگاه فلسفی برجسته میکند، جمع میان سوگ و سرور است. ما جشن میگیریم، اما عزادار نیز هستیم؛ عزادار امام راحل، عزادار امام شهید، و در عین حال شادمان از استمرار رهبری و تداوم مسیر. در نگاه عقل متعارف، این وضعیت شاید متناقض به نظر برسد، اما در افق عرفان اسلامی، عین انسجام است.
شادی ما از دل اندوه میجوشد و اندوه ما نیز حامل امید است. همانگونه که در سنت عاشورایی، شهادت پایان نیست بلکه آغاز است؛ فقدان به تعطیلی حیات منجر نمیشود، بلکه به آفرینش معنای تازه میانجامد. به تعبیر ملاصدرا، هستی در حرکت جوهری خویش از نقص به کمال میرود و هیچ توقفی در آن نیست. حتی زخمهای تاریخ نیز میتوانند به مادهای برای تعالی بدل شوند.
راز پایداری چنین ملتی را باید در همین نقطه جستوجو کرد. ملتهایی که تنها با شادی زندهاند، با نخستین اندوه فرو میریزند. ملتهایی که تنها با اندوه تعریف میشوند نیز گرفتار یأس خواهند شد. اما ملتی که بتواند اندوه را به امید و امید را به حرکت تبدیل کند، از ظرفیت دیگری برخوردار است.
در سنت وحدت وجود، مرگ و زندگی نیز دو حقیقت مستقل نیستند؛ دو چهره از یک حقیقتاند. به همین قیاس، غم و شادی نیز در مرتبهای عمیقتر به یکدیگر راه دارند. از همین روست که عاشورا برای شیعه صرفاً واقعهای اندوهناک نیست؛ سرچشمهای برای حیات تاریخی است. سوگ، در اینجا نیروی آفریننده است. اندوه، انرژی حرکت است. فقدان، سرچشمه حضور میشود.
شاید راز تمایز این ملت نیز همین باشد؛ اینکه میتواند همزمان اشک بریزد و لبخند بزند، سوگوار باشد و امیدوار بماند، داغدار باشد و آینده را بسازد. این جمع اضداد، نشانه ضعف نیست؛ نشانه بلوغ و توحید تاریخی است. جامعهای که آموخته است چگونه از دل زخم، نیرو بیافریند و از دل فقدان، معنا و حضور استخراج کند، شکستپذیر نیست.
ملت امام خامنهای شهید ملتی همواره سرزنده و سازنده است که معجون غم و شادی را خردمندانه سر میکشد و مرتبه مستیِ عقل، تواضع و شهامت را به تجلی میرسانَد.
به تعبیر علامه اقبال لاهوری:
عشق چو با زیرکی همبر شود
نقشبند عالم دیگر شود
و ما غم و شادی، عشق و عقل را همساز و هم آغوش کردهایم و به اینسان عالم و جهانی تازه خلق کردهایم.
آنچه در غدیر ۱۴۰۵ دیده میشود، صرفاً یک جشن سیاسی یا اجتماعی نیست؛ تجلی نوعی خودآگاهی تاریخی است. خودآگاهی ملتی که فهمیده است نور ولایت تنها در روزهای پیروزی حاضر نیست، بلکه در تاریکترین لحظات نیز راه را روشن میکند. و بر این اساس، غم و شادی او نه دو مسیر جداگانه، بلکه دو جلوه از یک حقیقتاند؛ حقیقتی که در افق توحید، همه کثرتها را به وحدت بازمیگرداند. چنین ملتی را نمیتوان با اندوه شکست داد، از آن رو که اندوه نیز برای او سرچشمه امید است؛ و نمیتوان با گرفتن شادی از پای درآورد، چراکه شادی او مسئولیت تاریخی است و از ژرفترین لایههای تاریخ و هستی برمیخیزد.
در پایان، بیت دیگری از اقبال:
خیز و نقش عالمی دیگر بنه
عشق را با زیرکی آمیز ده
و آری، قیام ۱۵خرداد، غدیر، یاد امام راحل و امام شهید. این است ملت قدیر، ملت مبعوث که جهان مبهوت اوست.