ولایت فقیه؛ الگویی برای اقتدار ملی

دکتر حسن خلیل خلیلی، گروه سیاسی الف،   4050309039 ۰ نظر، ۱۰ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار

در روزگاری که بسیاری از تصمیم‌ها تنها با معیارِ سرعت، هزینه و کارآمدی سنجیده می‌شوند، پرسش اصلی این است که آیا حکمرانیِ پایدار را می‌توان صرفاً با «عقلانیت ابزاری» پیش برد؟ متن پیشِ رو نشان می‌دهد که در بزنگاه‌های حساس، جامعه دینی برای حفظ انسجام، عدالت و استقلال، نیازمند نوعی «عقلانیت ولایی» است؛ عقلانیتی که فراتر از محاسبه‌های کوتاه‌مدت، به آینده، هویت و خیر عمومی می‌اندیشد.

ولایی بودن، در معنای دقیق و غیرشعاری آن، صرفاً یک گرایش عاطفی یا سیاسی نیست؛ بلکه نوعی نسبت‌گیری آگاهانه با نظم، مشروعیت، هدایت و مسئولیت در جامعه دینی است. در این تلقی، «ولایت» فقط به معنای فرمان‌پذیری نیست، بلکه به معنای پذیرش این اصل است که جامعه، برای صیانت از هویت، عدالت، استقلال و انسجام خود، نیازمند یک مرکز هدایت است که بتواند میان آرمان و واقعیت، میان ارزش و مصلحت و میان تکثر اجتماعی و وحدت سیاسی پیوند برقرار کند. از همین‌رو، ولایی بودن در سطح اجتماعی یعنی ترجیح منافع کلان و بلندمدت بر منافع زودگذر و پراکنده و در سطح فردی یعنی قرار دادن عقل، ایمان و تعهد در خدمت خیر عمومی.

اعتقاد به اصل ولایت فقیه به‌طور عملی نیز به این معناست که جامعه، در بزنگاه‌های بحران، منازعه و تهدید، تنها با سازوکارهای منفصل و رقابت‌های بی‌پایانِ سیاسی اداره نمی‌شود، بلکه نیازمند یک مرجعیتِ فقهی-سیاسی است که توان تفسیر شرعیِ شرایط، جهت‌دهی راهبردی و ایجاد انسجام ملی را دارد. در سطح عملی، این اعتقاد یعنی پذیرش این‌که تصمیم‌گیری درباره مسائل سرنوشت‌ساز کشور نباید اسیر هیجان رسانه‌ای، فشار بیرونی یا قطب‌بندی‌های سیاسی مخرب شود، بلکه باید در چارچوب مصالح عالیه‌ی ملت و با اتکاء به مبانی حقوقی و شرعی صورت گیرد. از منظر حقوق عمومی، چنین نهادی کارکردی شبیه «مرجع نهاییِ حفظ نظم» را دارد؛ مرجعی که مانع فروپاشی تصمیم‌گیری در بحران می‌شود.

اینجاست که بحث عقلانیت ولایی مطرح می‌شود. عقلانیت ولایی، به‌جای تقلیل عقل به محاسبه سود و زیان کوتاه‌مدت، عقل را در نسبت با حقیقت، عدالت، امنیت، هویت و آینده‌نگری تعریف می‌کند. در این نوع عقلانیت، پرسش اصلی این نیست که «چه چیزی فوری‌تر و آسان‌تر است؟» بلکه این است که «چه چیزی ماندگارتر، عادلانه‌تر و حافظ‌ترِ موجودیت جامعه است؟» به بیان فلسفه سیاسی، عقلانیت ولایی نوعی عقلانیتِ غایت‌مند است؛ عقلانیتی که هدف را صرفاً کارآمدی فنی نمی‌داند، بلکه به حفظ انسجام جمعی، صیانت از استقلال و جلوگیری از استحاله‌ی هویتی نیز توجه دارد. چنین عقلانیتی، سیاست را از تکنیکِ صرف به تدبیرِ ارزش‌محور ارتقاء می‌دهد.

در مقابل، عقلانیت ابزاری نوعی عقل است که کارآمدی را بر هر چیز مقدم می‌دارد. در این منطق، ارزش‌ها تا جایی مهم‌اند که به هدف‌های از پیش تعیین‌شده کمک کنند؛ و هدف‌ها نیز غالباً بیرون از حوزه اخلاق یا معنویت تعریف می‌شوند. عقلانیت ابزاری می‌پرسد: «چگونه سریع‌تر، کم‌هزینه‌تر و مؤثرتر به نتیجه برسیم؟» اما کمتر می‌پرسد: «این نتیجه به چه قیمتی، برای چه کسی و با چه پیامدهای درازمدت؟» از منظر جامعه‌شناسی سیاسی، هنگامی که یک جامعه فقط با عقلانیت ابزاری اداره شود، احتمال فرسایش سرمایه اجتماعی، فروکاهش اعتماد عمومی و گسست هویتی بالا می‌رود؛ زیرا جامعه به جای معنا، صرفاً با مدیریتِ فنیِ مسائل مواجه می‌شود.

آیا ولایی بودن با عقلانیت در تعارض است؟ پاسخ دقیق این است: نه لزوماً؛ بلکه تعارض، زمانی پدید می‌آید که ولایت به‌درستی فهم نشود یا به‌جای هدایتِ عقلانی، به‌صورت شعار، تحکم یا تصلب اجراء شود. در نظریه سیاسی اسلامی، ولایتِ درست، ضدعقل نیست؛ بلکه سامان‌دهنده‌ی عقل است. عقلِ پراکنده، دچار تردید، تعارض منافع و افق کوتاه‌مدت می‌شود؛ اما ولایتِ فقیه، در صورت تحقق صحیح، می‌کوشد این پراکندگی را در یک افق معنایی و ملی جمع کند. از این منظر، ولایت نه رقیب عقل، بلکه ناظر بر کاربردِ آن در مقیاس کلان است. البته این گزاره نیز صادق است که هرجا نظارت، پاسخ‌گویی، قانون‌مندی و فهم زمانه تضعیف شود، امکان لغزش از عقلانیت ولایی به جزمیت وجود دارد؛ و این خطر را باید صادقانه دید.

تجربه‌ی بحران‌های بزرگ منطقه‌ای و جهانی نشان داده است که جوامعی که در لحظه‌های سخت، مرکز ثقل معنوی و سیاسی خود را حفظ کرده‌اند، کمتر دچار فروپاشی، چندپارگی و سلطه بیرونی شده‌اند. در این چارچوب، ولایت فقیه را می‌توان به‌مثابه سازوکاری برای تولید همبستگی، اقتدار ملی، مدیریت بحران و حفظ مشروعیت سیاسی فهم کرد. از دید جامعه‌شناسی سیاسی، وقتی یک جامعه در معرض فشار خارجی، جنگ روانی و شکاف اجتماعی قرار می‌گیرد، وجود مرجعیت واحد می‌تواند از پراکندگی معنا جلوگیری کند و اعتماد عمومی را حول یک محور جمع نماید. از منظر حقوقی نیز، چنین نهادی اگر در چارچوب قانون، نظارت و مسئولیت‌پذیری تعریف شود، می‌تواند نقش ضامن نظم اساسی را ایفاء کند.

بنابراین، ولایی بودن نه نفی عقل است و نه تعطیل پرسشگری؛ بلکه دعوت به نوعی عقلانیتِ مسئول، آینده‌نگر و ارزش‌مدار است. این عقلانیت، وقتی با مردم‌پشتیبانی، عدالت‌محوری و قانون‌مندی همراه شود، می‌تواند در برابر استبداد، هرج‌ومرج و وابستگی بایستد. راز پایداری یک نظام دینی در همین نکته است: ولایت، اگر درست فهم شود، عقل را منظم می‌کند؛ و عقل، اگر درست عمل کند، ولایت را از جمود و تحکم مصون می‌دارد. این دو، در بهترین حالت، نه متضاد که مکمل یکدیگرند؛ و حاصل این تکامل، همان چیزی است که می‌توان آن را مردمسالاری دینیِ مقتدر، مستقل و عزتمند نامید.