بازارِ حسرت! 

غلامرضا بنی اسدی، گروه سیاسی الف،   4050305015 ۴ نظر، ۱۳ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار

ملتی که تا پای جان می ایستد باید به احترام جان، جهانش را چنان ساخت که جز « جانفدایی» دغدغه دیگری نداشته باشد. امروز، مردم ما در خیابان همان نقشی را دارند که رزمندگان در میدان آن را ایفا می کنند. پس توقع زیادی نیست اگر بخواهیم همان گونه که سربازان میدان تدارک و پشتیبانی می شوند، وضعیت مردم خیابان هم در گوشه ذهن برنامه ریزان جایگاهی داشته باشد. نه از بودجه و اعتبارات، نه! از جیب خودش. یعنی تدبیر مسئولان چنان نظم و نسقی به بازار ببخشد که مرذم بتوانند با هزینه از جیب خود، با دغدغه کمتری زندگی را بگذرانند.

این که امروز تجربه می کنیم نسبتی با خواست به کلمه تبدیل شده ندارد. با هزار تاسف باید گفت و بلند هم گفت که آنچه در کف بازار دیده می‌شود، فراتر از تورم ، نوعی فرسایش اجتماعی است.  دیگر حرف دهک های پایین نیست، گرانی شأن اجتماعی طبقه متوسط را هم می‌خورد. پدری که تا دیروز می‌توانست با یک خرید کوچک لبخند به خانه ببرد، امروز در برابر ساده‌ترین خواسته کودک خود احساس شکست می‌کند. این هم یعنی در هم شکستن جایگاه پدری و  فرو ریختن اقتدار عاطفی خانواده است.

یعنی .... ؛ نگوئیم بهتر است اما یادمسئولان محترم باشد، پدربزرگی که زمانی با یک اسکناس بچه‌ها را خوشحال می‌کرد، امروز در مقابل ویترین فروشگاه‌ها سکوت می‌کند. این سکوت، فقط او را نمی شکند، همه را در هم می شکند. شاید برخی دست و دل بازی ها را باید به آرشیو خاطرات راکد فرستاد اما با خطر هایی که سفره کوچک شده را هم تهدید می کند چه باید کرد؟ نه زندگی که زنده ماندن هم هزینه دارد. هزینه هایی که  می شود با منش اقتصادی و حتی خساست آن را کم کرد ولی نمی شود بر آن قلم گرفت. در خورد و خوراک هم که دست مان را روی جیب بگذاریم، درمان خالی بودن جیب مان را به چشم خواهد کشید. وقتی نمودار درآمدِ کارگر و کارمند، خطی صاف و بی‌حرکت است اما نمودار هزینه‌ها، هر لحظه اوج می‌گیرد. نتیجه روشن است؛ سقوط آزاد قدرت خرید. و در این میان، بازنشستگان تأمین اجتماعی شاید تراژیک‌ترین تصویر اقتصاد امروز ایران باشند. انگار سال برای آنان پانزده ماه دارد. خرداد را هم باید با حقوق اسفند سر کنند. از این‌ها دردناک‌تر، آنان‌اند که از همین آب باریکه هم محروم‌اند؛ حاشیه‌نشینان خاموش اقتصاد. کسانی که تبخال بر لب آرزوهایشان نشسته است.

پدر و مادری که نمی‌توانند بهانه کوچکی برای شادی فرزندشان فراهم کنند، فقط فقیر نیستند. بدتر از فقر حقارت است که پشت هر فردی را به خاک می مالد. این هم شایسته مردمی نیست که پشت دشمن را به خاک می مالند. مردمی که جانفدای وطن اند باید مسئولان را هم در کنار خود داشته باشند. می دانیم که بخش زیادی از شرایط موجود، گناهش به گردن همین دشمن متجاوز است که قریب به نیم قرن با این مردم به زبان تحریم سخن کرده است و در آخر هم با جنگ، جنون خود را به رخ کشیده است. او دشمن است و از دشمن جز این نمی شود توقع داشت اما مسئولان را باید به تدبیر و برنامه ریزی فراخواند تا مقداری از فشار از دوش مردم برداشته شود. مگر نه این که برخی از همین حضرات می گفتند که با مدیریت می شود تحریم را هم از نفس انداخت؟ خب بیندازید قبل از آن که ما از نفس بیفتیم. درد هست و حرف هم هست. بماند برای وقتی که گوش دشمن نشنود.....