نویسنده ای که روی زمین بند نبود در بستر ۵۳ ساله شد

  4050227077

زادروز رضا امیرخانی امسال در ششمین ماه غیبت کلماتش فرا رسید؛ نویسنده‌ منضبطی که روی زمین بند نبود. رفقای دیرینش در روایتی بدون تحریف، از آخرین وضعیت بالینی، مرام انسانی و رندی‌های ملیح مذهبی خالق «منِ او» می‌گویند.

به گزارش فارس: اردیبهشت سال گذشته بود؛ حوالی روزهای بزرگداشت فردوسی و شاهنامه. دوستانش نقشه کشیده بودند تا به بهانه نقالی و سخنرانی درباره شاهنامه، او را به جلسه‌ای بکشانند که ۹۰ درصدش ادبیات حماسی بود و ۱۰ درصد پایانی‌اش، چیزی که رضا امیرخانی اصلاً انتظارش را نداشت.با تاریک شدن سالن و پخش کلیپ تصویری به مناسبت سالروز تولدش، واکنش رضا امیرخانی ترکیبی از غافلگیری و نوعی دلخوری بود. مهدی رسولی، رفیق و نویسنده‌ای که آن روز جزییات ری‌اکشن‌های امیرخانی را ضبط کرده، می‌گوید:«ایشان خودشان از این ماجرا اطلاعی نداشتند و پس از متوجه شدن، بسیار ناراحت شدند؛ چرا که اصلاً تمایلی به برگزاری مراسم تولد برای خود نداشتند. دلیل اصلی ناراحتی ایشان این بود که معتقد بودند نباید وقت مردم به خاطر تولد او تلف شود. در واقع نگاه ایشان به این موضوع، یک نگاه حق‌الناسی بود تا مبادا حقی از کسی ضایع شود؛ هرچند که حاضران همگی از حضور در آن جلسه و تماشای آن کلیپ بسیار باکیفیت و واکنش‌های جالب ایشان خرسند بودند.»او این‌گونه رفیقی است؛ مردی متواضع و به معنای مثبت کلمه «رفیق‌باز» که رفاقت را اصیل‌ترین اصل زندگی می‌داند. به باور رسولی، حتی نگاه ایدئولوژیک امیرخانی به پروردگار و جهان هستی نیز از همین دریچه شکل گرفته؛ چرا که او خدا را رفیق و همراه همیشگی خود می‌داند.
روی زمین بند نبود
ابراهیم زاهدی مطلق، نویسنده، وقتی می‌خواهد از امیرخانی بگوید، دست می‌گذارد روی همان خصلتی که همه از او سراغ دارند: «هیچ‌جا بند نبود. روی زمین بند نبود و روی آسمان می‌رفت.»اما همین روی آسمان رفتن، در نهم آذرماه سال ۱۴۰۴، تقدیر دیگری برایش رقم زد. سانحه سقوط پاراگلایدر در منطقه دماوند. رضا امیرخانی همیشه در حرکت، از چند ناحیه دچار شکستگی و آسیب شدید شد. ابتدا بیمارستان سوم شعبان دماوند، بعد بخش مراقبت‌های ویژه بیمارستان کسری تهران و حالا... حالا شش ماه است که در خانه بستری است و روزها برای او و رفقایش به کندی می‌گذرد.زاهدی مطلق با لحنی که دلتنگی از آن می‌بارد، می‌گوید: «الان در ششمین ماه است که آقای امیرخانی در وضعیت خواب هستند. روند بهبود، روند خیلی کندی است. انتظاری که تا الان وجود داشته، یا شاید انتظار ما به عنوان دوست این بوده که خیلی زودتر از این‌ها خوب بشود؛ مثلاً دو ماهه خوب بشود، بلند شود و سرپا بشود. همان آقا رضایی بشود که می‌شناختیمش... اما این مشکل، خیلی کند به سمت بهبود می‌رود. البته من وقتی وضع کنونی را با چهار ماه قبل یا روز اولی که ایشان را روی تخت اورژانس بیمارستان دیدم مقایسه می‌کنم، روند را رو به بهبود می‌بینم.»در این شش ماه، رفقایش مدام خاطرات را زیر و رو می‌کنند تا یادشان نرود با چه کسی هم‌سفره بوده‌اند. مهدی رسولی خاطره‌ای از یک سفر دونفره کوتاه را روایت می‌کند؛ شبی که دیر خوابیده بودند، حوالی ساعت دو بامداد، و باید برای نماز صبح زود بیدار می‌شدند چون امیرخانی به شدت روی نماز اول وقت حساس بود.
به وقت نقد شبانگاهی و تعارف ثواب امامت نماز صبح
رسولی می‌گوید: «موقع خواب، مرسوم است آدم‌هایی مثل ما گوشی به دست می‌گیرند، پیام‌ها را چک می‌کنند یا بازی می‌کنند تا خوابشان ببرد. ایشان هم مشغول چک کردن پیام‌ها بودند، اما دیدم با جدیت فراوان دارند متنی را می‌نویسند. پرسیدم چه می‌نویسی؟ گفتند دارم جواب یکی از مخاطبان را می‌دهم. پرسیدم مگر چه پرسیده‌اند؟ گفتند داستانی فرستاده‌اند تا برایشان نقد و بررسی کنم. پرسیدم آیا او را می‌شناسی؟ گفتند خیر. با شگفتی گفتم یعنی برای هر کسی که برای شما داستان بفرستد، نظرتان را می‌نویسید و می‌فرستید؟ پاسخ دادند: بله، این کار را انجام می‌دهم؛ زیرا یک وظیفه اخلاقی است. آن آدم چشمش به همین موضوعات است و دل‌خوشی‌اش همین‌هاست. شاید نظر من با کارشناس دیگری متفاوت باشد، اما چون او به من احترام گذاشته، من نیز نظرم را برایش می‌فرستم تا به او احترام بگذارم.»
رسولی ادامه ماجرای آن صبح را این‌گونه روایت می‌کند: «صبح آن روز، ایشان پیش از من بیدار شده بودند. من برخاستم، وضو گرفتم و برگشتم تا نماز بخوانم. ما عادت داشتیم که حتی وقتی دو نفر هم بودیم، نماز را به جماعت اقامه کنیم. من می‌خواستم زرنگی کنم و پشت سر ایشان نماز بخوانم؛ برای همین پرسیدم: آقا رضا، شما نماز خوانده‌اید؟ ایشان با همان شیطنت ملیح و خاص خودشان گفتند: من خوانده‌ام. البته این پاسخ را نباید به معنای دروغ پنداشت، بلکه یک شوخی رفیقانه بود. من هم با خودم گفتم خب ایشان نمازشان را خوانده‌اند؛ پس نیت کردم و خودم به تنهایی شروع به خواندن کردم. اما به محض اینکه نماز را آغاز کردم، دیدم آقا رضا جلو آمدند، پشت سر من قامت بستند و به من اقتدا کردند! در واقع با آن فرار رندانه می‌خواستند ثواب امامت نماز را به من تعارف کنند. ما از این دست خاطرات بامزه و شیرین با ایشان بسیار داریم.»
انضباط آهنین مهندس و حسرت واژه‌های ننوشته
ابراهیم زاهدی مطلق به سال‌های دور برمی‌گردد؛ زمانی که رمان جریان‌ساز «منِ او» تازه منتشر شده بود و او در مصاحبه‌ای تاکید کرده بود که بسیاری از هنرمندان و نویسندگان، آثارشان از خودشان بهتر است و ملاقات حضوری با آن‌ها، آن ابهت ذهنی کتاب را در هم می‌شکند: «اما درباره آقای امیرخانی، هر کس کتابش را می‌خواند و بعد خودش را ملاقات می‌کرد، بی‌تردید اذعان داشت که خود او از تمامی آثارش بهتر و ارزشمندتر است. همنشینی با خود امیرخانی از خواندن کتاب‌هایش دلنشین‌تر بود؛ شخصیتی محترم، متواضع، بااخلاق و به شدت فعال داشت که زندگی‌اش اگر به درستی روایت شود، بهترین الگو برای نسل جوان است؛ الگویی برای کسی که می‌خواهد مهندس، مدیر، کارمند یا همسری خوب باشد. این‌ها اغراق نیست؛ حتی اگر جوانی با افکار سیاسی یا دینی او موافق نباشد، سبک زندگی و انضباط کاری او رشک‌برانگیز است.»امیرخانی، مهندس مکانیک فارغ‌التحصیل از دانشگاه شریف، دنیای کلمات را با مهندسی و نمودار پیوند داد. زاهدی مطلق با شگفتی از انضباط کاری او در دفتر و خانه‌اش یاد می‌کند:«آدم احساس می‌کرد او از ۲۴ ساعت خود به اندازه ۴۸ ساعت استفاده می‌کند. روند نوشتن او کاملاً روی نمودار بود. در صفحه لپ‌تاپش، دقیقه به دقیقه مشخص بود که امروز چقدر کار کرده و علت افت یا صعودش چیست. خودش نمودار رمان «منِ او» یا «بی‌وطن» را نشان می‌داد و می‌گفت ببین، فلان جای کتاب اگر دچار وقفه شده به این دلیل است که در این فواصل روی نمودار، کمتر نوشته‌ام. او یادداشت روزانه داشت؛ کاری که بسیاری از بزرگان ما انجام نمی‌دهند. رضا تحت هر شرایطی این انضباط را حفظ می‌کرد و روزی نبود که ننویسد؛ می‌گفت حتی اگر شده دو سطر، باید بنویسم و آن روزی که نمی‌نوشت، حالش خوب نبود.»
این انضباط و نگاه منحصربه‌فرد، اکنون بزرگترین حسرت دوستان او در روزهای سکوتش شده است: «یکی از بزرگ‌ترین ناراحتی‌ها و حسرت‌های من این است که اگر رضا اکنون بیدار بود، بدون شک یکی از بهترین و درخشان‌ترین نوشته‌ها را درباره این چند ماه کشور را می‌نوشت. من خودم هر روز این دوران را به صورت شخصی و ساده یادداشت کرده‌ام و شاید روزی منتشر کنم؛ اما رضا نگاه و دید دیگری داشت. این غیبت و خواب، خسارتی بزرگ برای جامعه ماست و حسرت بزرگ ما این است که رضا بیدار نیست تا این رویدادها را ثبت کند؛ هرچند تردید ندارم پس از بیداری و بازیابی سلامت، به این نوشته‌ها سر و سامان خواهد داد.»
می‌خواست به آمریکا برود اما در خاک خودش نویسنده شد
امیرخانی در ۲۶ یا ۲۷ سالگی، در اوج جوانی، تکلیفش را با خودش و دنیا روشن کرد. به زاهدی مطلق گفته بود: «من اگر می‌خواستم مهندس بشوم، حتماً می‌رفتم آمریکا. تصمیم داشتم... اما من دلم می‌خواست نویسنده بشوم؛ برای نویسنده شدن هم هیچ‌کجا کشور آدم و زبان آدم نمی‌شود.»او ماند تا در خاک خودش بنویسد. او به شدت معتقد به نشر خصوصی و بازار طبیعی کتاب است. می‌گفت وقتی کتاب در نشر خصوصی چاپ می‌شود، کارگر چاپخانه هم سفت می‌دود تا کتاب به نمایشگاه برسد، چون رزق و نفع او هم در آن است؛ اما در نشر دولتی، برای کسی فرقی نمی‌کند. برای همین بود که در تمام سال‌های گذشته، هر طور بود خودش را به نمایشگاه کتاب می‌رساند تا چرخ این بازار بچرخد.اما بزرگترین وجه رضا امیرخانی، مرامِ انسانی‌اش است. مردی متدین، عاشق زیارت عاشورا و مأنوس با دعا، که فراتر از خط‌کشی‌های سیاسی و جناحی با آدم‌ها تا می‌کرد. زاهدی مطلق روایت می‌کند: «اگر برای کسی مشکلی پیش می‌آمد، کسی فوت می‌شد یا کسی مریض می‌شد، ما معمولاً حساب‌کتاب می‌کردیم که خب این آدم چه نسبتی با من دارد، به او زنگ بزنم یا نزنم؟ اما رضا با آن‌هایی هم که رفاقت نداشت، حتماً اگر نمی‌توانست به بیمارستان برود، پیامک می‌داد؛ حتی اگر با او قهر بود! حتی آدم‌هایی که به او بی‌احترامی کرده بودند، وقتی از نزدیکانشان کسی فوت شده، رضا با آن‌ها تماس گرفته است.»
محفل کتابخوانی به میزبانی آقا رضا
حوالی ده روز پیش، جلسه‌ای قدیمی و پا برجا با قدمتی ۱۵ یا ۱۶ ساله، این بار در خانه خود رضا امیرخانی برگزار شد تا رفقا چراغ این محفل کتابخوانی را روشن نگه دارند. این بار اما صاحب‌خانه را با کمک و یاری دوستان به جمع آوردند تا بر صندلی تکیه بزند.زاهدی مطلق که با دقت در چشمان رفیق دیرینش خیره شده بود، صحنه را این‌گونه بازسازی می‌کند: «در جمع ما نشست؛ گاهی چشمانش بسته بود و گاهی باز. من بسیار در چشمانش دقیق می‌شدم؛ گاهی احساس می‌کردم یک واکنش بسیار خفیف دارد، اما اینکه انتظار داشته باشیم با نگاهش افراد و گفتگوها را تعقیب کند، خیر، به این حالت نبود. با این حال، نزدیک به یک ساعت و نیم تا دو ساعت در جمع ما نشست که خود این، بسیار امیدبخش است.»رفقایش منتظرند؛ منتظر روزی که او چشم باز کند، قلم به دست بگیرد و روایت این شش ماه سکوت را آن‌طور که هیچ‌کس جز خودش بلد نیست، روی کاغذ بیاورد. ما هم منتظریم؛ از این جشن تولد که گذشت اما تولد سال دیگر را هم‌زمان با 54 سالگی‌اش در نهایت صحت و سلامتی‌اش جشن بگیریم؛ حتی اگر از ما دلخور شود که چرا وقت دیگران را گرفته‌ایم.