در این روزهای پر از استرس و بلاتکلیفی ممکن است دانشگاهها و بعضی از مشاغل با شدت قبل در جریان نباشند و کمی وقت آزادمان بیشتر شده باشد. این مطلب از الف قرار نیست برای شما آرامشبخش باشد بلکه قرار است کمی تفکر کنید و به معنای زندگیتان بیندیشید. شاید به نتیجهای برسید که آن بتواند در شرایط سخت شما را امیدوار نگه دارد.
این مطلب بر اساس گفتهها و نوشتههای دکتر ویکتور فرانکل نوشته شده است. در جامعه تحلیلی خبری الف برای تمامی ایرانیان عزیز روزهای پر از معنا، آرامش و برکت را آرزومندیم. برای درک بیشتر نظریه معنادرمانی میتوانید به کتابهای دکتر ویکتور فرانکل مراجعه کنید.
زندگی ویکتور فرانکل
ویکتور فرانکل روانپزشک، عصبشناس و نویسنده اتریشی است. ویکتور فرانکل در ۱۹۰۵ به دنیا آمد و در ۱۹۹۷ از دنیا رفت. بخشی از کودکی و نوجوانی ویکتور فرانکل مصادف بود با جنگ جهانی اول، دورانی که خانواده فرانکل محرومیت شدیدی را تجربه کرد، تا جایی که گاهی بچهها برای گدایی نزد کشاورزان میرفتند.
ویکتور فرانکل در دوران دبیرستان در کلاسهای شبانه و سخنرانیهای عمومی روانشناسی کاربردی شرکت میکرد و این آغاز علاقه او به روانشناسی و نقش معنا در سلامت روان بود.
ویکتور فرانکل در اردوگاه کار اجباری
ویکتور فرانکل در جنگ جهانی دوم در سپتامبر ۱۹۴۲ به همراه والدین و همسرش به شمال پراگ تبعید شد. در اردوگاه ترزین با ساماندهی یک گروه برای کمک به تازهواردانی که در شوک اولیه بودند تلاش کرد تا به بحرانهای روانی زندانیان رسیدگی کند.
در سال ۱۹۴۴، ویکتور فرانکل به همراه مادر و همسرش به اردوگاه کار اجباری فرستاده شد. پس از پایان جنگ او برای آگاهی از سرنوشت خانوادهاش به وین سفر کرد و در آنجا با خبر درگذشت آنها روبهرو شد. فرانکل در مواجهه با فقدانهایش به نوشتن روی آورد.
حرف حساب ویکتور فرانکل چه بود؟
اعتقاد به آزادی روح و عمل، حتی در دشوارترین شرایط، و قدرت اختیار و مسئولیتپذیری به تابآوری ما در زمان رنج کمک میکند و کمک میکند به معنا دست پیدا کنیم. پیدا کردن معنا به ما کمک میکند که حتی با وجود مشکلات بسیار بخواهیم به زندگی ادامه دهیم.
ما نمیتوانیم برای زندگی شرط تعیین کنیم. زندگی پر از مشکلات و سختیهاست. اگر توانستیم مشکلات را باید حل کنیم. اگر مشکل حلنشدنی بود باید بپذیریم و معنا را در آنها بیابیم.
راههای یافتن معنا
اگر از معنای زندگیمان آگاه باشیم آماده تحمل تنش و استرس هستیم. پیدا کردن معنا برای افراد مذهبی آسانتر است؛ اما همه افراد با هر دیدگاهی میتوانند معنای زندگی خود را پیدا کنند. معنا را میتوان صرفنظر از وضعیت محیطی، در هر موقعیت خاصی پیدا کرد؛ همه چیز بستگی به خود شخص دارد.
۱. کار
انسان زمانی میتواند به معنا دست یابد که کاری برای انجام دادن داشته باشد یعنی خلق اثر یا انجام عملی معنادار. اما انجام این کار باید بر اساس انتخاب آزادانه شما باشد. نه اینکه دیگران و یا جامعه یا خانواده شما را وادار به انجام آن کرده باشند. کاری که از آن لذت ببرید نه اینکه با انجام دادن آن به دنبال اثبات برتری و یا توانایی خود به دیگران باشید. اتفاقاً اگر اینگونه باشد نتیجه انجام آن کار رسیدن به پوچی و افسردگی است؛ زیرا در نهایت میبینید نمیتوانید همه را راضی نگه دارید که شما را بینقص و یا برتر و یا حتی کافی ببینند.
ممکن است فردی که بیکار باشد، بیکاری را به معنای بیهوده بودن ببیند و بیهوده بودن یعنی زندگی بیمعنا و در نتیجه افسردگی. اگر در سن بازنشستگی هستید نباید از خود همچنان انتظار کار و شغل داشته باشید. شما تلاش خود را برای چند دهه انجام دادهاید و در هر شغلی که بودهاید تأثیر مثبت خود را داشتهاید. تأثیری که شاید تا ابد باقی بماند.
ارزش انسانی مطلق و بی قید و شرط است و به سودمندی و دستاورد ارتباطی ندارد. اگر بنا بر شرایطی کار نمیکنید نباید خود را بیارزش بپندارید؛ اما بدانید خلق هر چیزی یا خدمت به همنوعان میتواند برای زندگی شما معنا بیاورد.
۲. دوست داشتن و عشق
اینکه انسان کسی را دوست بدارد یا دوست داشته شود مهم است. تجربه عشق به انسانی دیگر بر پایه سرشت یگانه و منحصربهفرد او. عشق چیزی بیشتر از رابطه جنسی صرف است. رابطه جنسی شیوه فیزیکی ابراز عشق و با هم بودن دو انسان و درک دیگری بر پایه فردیت و یگانگی اوست.
تعامل با یکدیگر و مراقبت از دیگران نیز به زندگی ما معنا میدهد. تلاش برای آینده کشور به ما معنا میدهد. اگر در قبال خودمان و همچنین تاثیرمان بر کره زمین مسئولیتپذیر باشیم و با پشتسر گذاشتن مشکلاتمان، قویتر شویم و رشد کنیم، میتوانیم رابطه عمیقی با دیگران داشته باشیم و بر نسلهای بعدی نیز اثرگذار باشیم.
۳. رنج
زمانی که زندگی با رنجهایش انسان را امتحان میکند و از دل بحرانها، رشد و دگرگونی را تجربه میکند میتواند معنا را پیدا کند. برای یافتن معنا، هرگز نباید به دنبال رنج رفت. همین توانایی انسان در تبدیل فاجعه به پیروزی جوهر انسانیت ما را آشکار میکند. در رنج، بیشترین توانایی انسان را میتوانید ببینید.
پیدا کردن معنا در رنج این نیست که در زندگی به دنبال رنج برویم تا بتوانیم معنا را پیدا کنیم. این نوعی خودآزاری است. شهامت فقط در جایی خودش را نشان میدهد که رنج کشیدن امری کاملاً ناگزیر باشد. اگر میتوانیم منبع رنج را از بین ببریم حتماً باید این کار را بکنیم.
بین رنج اصیل و رنج غیراصیل تفاوت وجود دارد. رنج اصیل رنجی است که از آن در امان نیستید و نمیتوانید تغییرش بدهید. پس باید آن را به دستاورد تبدیل کنید.
بحران معنا و روح زمانه
درست در مرحلهای که میل به معنا ناکام میماند؛ میل به لذت از راه میرسد تا حداقل پوچی وجودی فرد را از وجدانش پنهان کند و آگاهی او را از بین ببرد. میل به لذت تازه زمانی ظاهر میشود که میل فرد به معنا ازبین رفته باشد. لیبیدو یا میل جنسی فقط در خلاء وجودی بیشتر میشود.
تا زمانی که بحران معنا در ما حل نشده باشد ثروت بیپایان نیز ما را خوشبخت نمیکند. زیرا شاید پس از خرید ماشین شخصی بخواهیم هواپیمای شخصی بخریم و پس از آن جت شخصی. نهایت خواستههای ما کجا هستند؟ چرا برآورده شدن این خواستهها باعث آرامش و احساس خوشبختی در ما نشدهاند؟ چون هنوز معنای زندگی خود را پیدا نکردهایم.
علائم اختلالات روان جمعی که ممکن است ناشی از نداشتن معنا در زندگی باشد:
ریشه این ۴ نشانه در بیمیلی به مسئولیتپذیری و فرار از آزادی است.
- ۱. نگرش موقت به زندگی: زندگی شبیه نشستن روی صندلی دندانپزشکی است. همیشه خیال میکنید بدترین لحظات هنوز در پیش است، اما ناگهان به خود میآیید و میبینید که همه چیز تمام شده است.
- ۲. نگرش تقدیرگرایانه به زندگی: انسان باید بداند با وجود جبر ژنتیک، محیط، خانواده و جامعه باز هم موجودی دارای اختیار است.
- ۳. تفکر جمعگرایانه: او در جمع و نظر جمع غرق میشود، خود را تسلیم میکند و دیگر موجودی آزاد و مسئول نیست. فرد جمعگرا شخصیت خود را نادیده میگیرد.
- ۴. تعصب: فرد متعصب شخصیت دیگران که دیدگاه متفاوتی از او دارند را نادیده میگیرد.
چرا پیدا کردن معنا برای بعضی از افراد دشوار است؟
افراد ممکن است به دلیل مصرفگرایی بیشاز حد، رقابت با دیگران، تشنه قدرت و ثروت بیشاز حد بودن برای به دست آوردن تأیید دیگران دچار فرسودگی شوند و این وضعیت منجر به فقدان انسجام، ارزش و معنا میشود.
ویکتور فرانکل به ما میآموزد که در هر شرایطی بخشنده و خوشرو باشیم، نه تنگنظر و خسیس؛ و حتی در لحظات ناامیدی یا در برابر بیعدالتیهای هولناک، همچنان به زندگی روی خوش نشان دهیم. احساس مسئولیت فردی و جمعی و نوعدوستی بسیار مهم هستند. ما در برابر رنج باید فعال و پویا بمانیم. انسان آزاد است. هر فرد میتواند همواره در هر موقعیتی تصمیم بگیرد و انتخاب کند و تصمیم برای یافتن معنا یکی از مهمترین انتخابهاست. مهم است که کرامتمان را حفظ کنیم و قاطع و سرسخت بمانیم و با وجود همه دشواریها به زندگی آری بگوییم و مسئولیتپذیر باشیم.
غلبه بر بیثباتی
چگونه میتوانیم بیثباتی وجود خود و بیثباتی زندگی را مدیریت کنیم؟
چگونه بهرغم بیثباتی زندگی به آن آری بگوییم و چگونه با وجود فناپذیریمان زندگی را بپذیریم؟
زندگی همان روند پیوسته مردن است: ازبینرفتن همیشگی چیزی یا کسی که دوستش داریم. آیا همین امر باعث میشود زندگی ارزش زیستن نداشته باشد؟ اما مرگ به زندگی معنا میبخشد. اگر مرگ وجود نداشت انجام هر کاری را به تعویق میانداختیم.
برای پیدا کردن معنا در زندگی باید به این باور برسیم که با وجود تمام جبری که در این دنیا وجود دارد ما همچنان قدرت اختیار حتی اندک داریم. این راز انسانیت ماست. اختیار و مسئولیتپذیری.
درست است که زندگی فانی است اما تمام کارهای ما در زندگیمان اثری دارد که تأثیرش هیچ وقت از بین نمیرود. هیچ چیز و هیچکس نمیتواند تجربیات، اعمال و کارهای ما را از ما بگیرد. پس در این زندگی بیثبات و فانی چیزهایی وجود دارند که باقی میمانند.
اگر انسان موفق به یافتن معنا شود، خوشبخت خواهد شد:
-
کسی که معنا را پیدا کند تحمل ناامیدیاش افزایش مییابد
-
میتواند به خاطر معنا سختیها را تحمل کند
-
میتواند به خاطر کسی یا به خاطر خدا فداکاری کند
-
میتواند به خاطر دلیلی از چیزی بگذرد
دلیل ناامیدی
ناامیدی ممکن است به دلیل بتسازی باشد. مثلاً زنی که ازدواج را بت خود قرار داده اگر به هر دلیلی ازدواج نکند، احساس نا امیدی میکند. کسی که از ارزش ازدواج و بچهدار شدن بت میسازد تصور میکند زندگی فقط با ازدواج و بچهدار شدن معنا پیدا میکند. اگر کسی این ارزشها را (که واقعاً ارزش نیز هستند) مطلق بداند حتماً ناامید میشود. به همین دلیل معنا برای هر فرد مختص به خود اوست. زندگی ممکن است هر لحظه به شیوهای خاص و متفاوت معنایش را به ما عرضه کند. باید انعطافپذیر و مقاوم باقی بمانیم. باید قدردان تکتک اتفاقهای زندگی باشیم.
راهحل:
فرصتهایی برای یافتن معنا که ثابت نیستند و هر لحظه میتوانند تغییر کنند راهحل غلبه بر ناامیدی هستند.
زندگی اینجا و اکنون به راههای گوناگون به ما معنا میبخشد:
-
میتوانیم کنشگر باشیم و معنا را شکل دهیم
-
میتوانیم منفعل باشیم و معنا را بپذیریم
-
میتوانیم از راه پژوهش و آموزش به زیبایی و حقیقت برسیم
-
میتوانیم با عشقورزیدن به انسانها به زیبایی و حقیقت برسیم
-
این عشقورزیدن به انسانها یعنی حس کردن و پذیرفتن ذات انسانها، آن هم نه فقط در انسانیتشان، بلکه در یگانگی و منحصربهفرد بودنشان.
چگونه با مرگ کنار بیاییم؟
مفهوم سعادت ارسطو: انسانها با افزایش عمر، ثمره زندگی خود را به دست میآورند. این ثمره میتواند رضایت از زندگی و احساس قدردانی به دلیل داشتههایمان باشد. یک زندگی پر از تجربههای منحصربهفرد است. آنچه آفریدهایم - میراث ما - تجلی ماندگار وجود ماست. تحقق حقیقی خویشتن که هیچکس نمیتواند از ما بگیرد. ما با خودِ زندگیکردن پیروز میشویم و از همین راه معنا و مقصود را پدید میآوریم.
ما زندهایم و تجسم یک فرصت منحصربهفرد انتخابشده از میان فرصتهای بیشمار زندگی هستیم. زمانی که افراد با قدردانی به زندگی خود نگاه کنند و خود را با جریان زندگی همراه و هممسیر بدانند، میتوانند میراث یا دانش درونی خود را بشناسند و آن دانش را به اطرافیان و یا دیگران ببخشند.
کسی نمیتواند مهربانی که در زندگیتان حس کردهاید را پاک کند.
کسی نمیتواند آن بینش انسانی که با تجربه به آن رسیدهاید را از شما بگیرد.
شاید مدرک دانشگاهی شما آتش بگیرد و یا حتی کسی آن را از شما بگیرد ولی تمام آنچه یاد گرفتید، آنچه شخصیت شما را شکل داد و همه آنچه تجربه کردید در ذهن شما باقی خواهد ماند.
کسی که عزیزش را از دست داده اینطور میاندیشد: چه خوب که او زودتر رفت. درست است که من سیاهترین روزهای زندگی خود را میگذرانم اما او دیگر زنده نیست تا روزی غصه مرگ من را بخورد. من غصه می خورم تا او غصه من را نخورد و همین برایم کافیست.
نتیجهگیری
هر کسی باید به روش خودش معنای زندگی خود را پیدا کند. معنای زندگی ما در هر شرایطی ممکن است تغییر کند. ممکن است یک شرایط مشابه برای دو فرد متفاوت، دو معنای متفاوت داشته باشد. پیداکردن معنا کمک میکند ناامید نشویم و سختیها را پشتسر بگذاریم. کسی که معنای زندگی و اتفاقات را بداند استرس کمتری را تجربه میکند.