به بهانه شهادت سردار شهید علیرضا تنگسیری،فرمانده نیروی دریایی سپاه آقای بهداروند، خداحافظ؛ به امید دیدار

محمدمهدی بهداروند، گروه سیاسی الف،   4050111052 ۳ نظر، ۰ در صف انتشار و ۲ تکراری یا غیرقابل انتشار

حاج علیرضای عزیزم… یادت هست؟  این آخرین جمله‌ای بود که  در اتاق فرماندهی نیروی دریایی دربندرعباس موقع خداحافظی میان من و تو رد و بدل شد؛ جمله‌ای ساده، اما پر از مهر، پر از رفاقت. همان لحظه‌ای که داشتی آرام آرام از جمع جدا می‌شدی، برگشتی، نگاهم کردی، و گفتی: «آقای بهداروندخداحافظ، به امید دیدار.» 
آن لحظه شاید هیچ‌کداممان گمان نمی‌کردیم که این خداحافظی، چنین زود رنگِ جدایی بگیرد و آن دیدار، به آسمان حواله شود.
من هم ـ مثل همیشه، بی‌اختیار لبخند زدم و گفتم: «کوکا… دورت بگردم، بازم میام.منم دلتنگت میشم»
نمی‌دانستم همان جمله، آخرین تکه از مکالمه ما روی زمین خواهد بود. 
نمی‌دانستم آن نگاه، همان نگاه برادری است که کم‌کم به آسمان نزدیک می‌شود. تو آرام بودی، انگار از چیزی خبر داشتی. آن روز وقتی می‌رفتی، رفتنت بوی معمول نداشت؛ بوی دل‌کندن داشت، بوی تسلیم آرام، بوی مردی که آماده است پرواز کند.
تمام مسیر تا فرودگاه، کلماتت در گوشم می‌چرخید. گویی تو همیشه وقتی حرف می‌زدی، سخنت ته دلم روشنایی می‌گذاشت. همان روز هم، وقتی گفتی «به امید دیدار»، عجیب بود… حس کردم این دیدار دیگر مثل همیشه نخواهد بود، اما دل نگرانیم را با همان کوکای همیشگی آرام کردم.
سردار ،تو همیشه برای من فقط یک فرمانده نبودی. برادر بودی، بزرگ‌تر بودی، رفیقی بودی که وقتی می‌آمدی، انگار نور وارد اتاق می‌شد. هر بار که درتهران تورا میدیدم، حتی قبل از حرف زدن، یک جمله از دهانم بیرون می‌پرید: «کوکا… دورت بگردم.» این جمله برایت عادی شده بود، اما برای من همه محبت دنیا بود. و آن روز… آخرین روز… باز هم با همان لحن، همان مهر، همان شوخی شیرین دلم گفتم: «بازم میام.»
نمی‌دانستم بعد از آن آمدن، دیگر تو در زمین منتظرم نیستی…  
نمی‌دانستم مقصدت آسمان است و ما قرار است فقط به نشانه‌هایت دل ببندیم.  
نمی‌دانستم این «به امید دیدار» به دیداری حوالی آسمان اشاره دارد.
اما حاج علیرضا…  
هنوز هم وقتی چشمانم را می‌بندم، می‌بینمت که می‌روی، لبخند می‌زنی، و من از پشت صدایت می‌کنم:  
«کوکا… دورت بگردم… بازم میام.»  
و تو، بی‌آنکه برگردی، انگار می‌شنوی… و آرام لبخند می‌زنی.
این مکالمه، آخرین وداع ما بود؛  
اما آغاز دلتنگی بی‌پایان من.  
یادش بخیرآن روز برای تودیع برادر عزیزمان حاج محمود فهیمی ،  که جانشین توبود،گرد هم آمده بودیم. فضای جلسه صمیمی بود، اما تووقتی برای خیرمقدم‌گویی پشت تریبون رفتی، حال و هوای جمع رنگ دیگری گرفت. چقدر شیرین و صادقانه حرف می‌زدی؛ همان‌گونه که همیشه بودی. کلامت ساده بود اما از دل برمی‌آمد و بر دل می‌نشست.
نشست کوتاهی بود، اما حرف‌هایت بوی سال‌ها رفاقت، جهاد و دریا می‌داد. 
از خلیج فارس گفتی؛ از پهنه آبیِ بزرگی که شاهد رشادت مردانی بوده که دلشان به وسعت همان دریاست. 
از حماسه‌ها گفتی؛ از شب‌هایی که موج و آتش درهم می‌آمیخت و مردانی از این خاک، بی‌هراس دل به خطر می‌زدند تا عزت این سرزمین پابرجا بماند.
از رفاقت گفتی… از عهدهایی که میان برادران بسته شده بود. 
از محمود فهیمی آن شهید زنده که جانم فدایش باد گفتی
از شهدا گفتی؛ از یارانی که یک روز در کنار ما نفس می‌کشیدند و امروز نامشان چراغ راه ماست. با حسرتی آرام می‌گفتی: «دلم برای شهدا تنگ شده…»
می‌گفتی دنیا محل ماندن نیست.  
می‌گفتی این راه، راهی است که پایانش به آسمان می‌رسد.  
می‌گفتی ما باید کنار هم بمانیم، برادر باشیم، رفیق باشیم؛ چون پشت سر ما تاریخی ایستاده که با خون نوشته شده است؛ تاریخی از ایثار، مقاومت و مردانگی.
آن روز وقتی از این حرف‌ها می‌گفتی، در چهره‌ات آرامشی بود که انگار از سرِ یقین می‌آمد؛ گویی خوب می‌دانستی که مسافر راهی هستی که پایانش دیدار همان شهیدانی است که این‌گونه از دلتنگی‌شان سخن می‌گفتی.
ما آن روز فقط شنیدیم…  
اما امروز بهتر می‌فهمم که آن سخنان، تنها یک سخنرانی نبود؛ روایت دلی بود که بوی آسمان گرفته بود.
سردار… تو آنجا ایستاده بودی و کلام از دهانت جاری می‌شد، و من ناخودآگاه در میان جمع، بی‌اختیار اشک می‌ریختم. صدایت چنان متین و استوار بود که گویی بر قلبم نازل می‌شد، اما در همین آرامش، لرزشی بود که قلب مرا می‌لرزاند. در همان لحظات که اشک‌هایم جاری بود، سردار فدوی که کنارش نشسته بودم متوجه ام شدو با خنده‌ای دوستانه به من اشاره کرد و گفت: «شیخ! مگر تنگسیری دارد مقتل می‌خواند که این‌طور داری گریه می‌کنی؟» او نمی‌دانست که من نه از غم مقتل، که از بوی رفتن که در کلام تو نهفته بود، هراس داشتم. هر واژه تو، انگار یک قدم تو را از این دنیا دور می‌کرد و قدمی به ملکوت نزدیک.  
هراس وجودم را فرا گرفته بود. دلم می‌خواست تمام ادب و احترام را کنار بگذارم، از صندلی بلند شوم، و بلند فریاد بزنم: «سردار! خواهش می‌کنم، حرف رفتن نزن! دیگرماطاقت این همه جدایی را نداریم. از ماندن بگو، از سختی‌های مسیر پیش رو بگو، از امید بگو.» اما خجالت مانع شد؛ خجالت از فریاد زدن در محضر فرمانده، خجالت از شکستن آن سکوت سنگین حاکم بر جلسه. و من، در سکوت، اشک‌هایم را پاک کردم و به شنیدن ادامه دادم.  
آن روز، تمام حرف‌هایت درباره خلیج فارس، حماسه، رفاقت و اینکه دنیا جای ماندن نیست، در ذهن من حک شد، انگار وصیت بود. امروز، پس از رفتنت، بهتر و عمیق‌تر می‌فهمم که آن سخنان، تنها یک سخنرانی عادی نبود؛ آن کلمات، روایت صادقانه‌ی دلی بود که دیگر ظرفیت زمین نداشت و بوی آسمان گرفته بود.
چند ماهی مثل برق وباد گذشت وهرگز فکراین روز را نمیکردم.اما چه تلخ بود آن لحظه… تلخ‌تر از آنکه در واژه‌ها بگنجد.  
در جلسه ای، در تهرانِ جنگ‌زده، در یک روز بارانی که صدای بارش با صدای نفس‌هایمان گره خورده بود، ناگهان کسی در میان حرف‌ها ایستاد. صدایش می‌لرزید و گفت: «برادرها.اجازه بدهید خبری که اکنون بدستم رسیده رابرایتان بگویم .دلم با این حرف هری ریخت هرکس را فکر میکردم جزتو .اوبا بغض گفت الان  خبری رسیده که برادرمان علیرضا تنگسیری هم آسمانی شد.»
علیرضا جان… همان لحظه زمان ایستاد. دنیا روی سرم خراب شد. انگار کوهی که از جوانی تا امروز بر دوشم می‌کشیدم، ناگهان فروریخت. زبانم بند آمده بود. نفسم نمی‌آمد. بی‌اختیار از جا بلند شدم… نمی‌دانم قدم برداشتم یا زمین مرا هل داد. فقط می‌دانم که در همان جلسه، در میان همه، بی‌پناه و بی‌قرار گریه کردم. گریه‌ای که از ته جانم می‌جوشید. گریه‌ای که هیچ‌کس نتوانست آرامش کند. مثل مادری که کودکش را میان آتش گم کرده باشد… مثل برادری که ستون خانه‌اش را از دست داده باشد.
الهی دورت بگردم علیرضا… این چه وقت رفتن بود؟ آن هم وسط جنگ، در اوج نیاز، در روزهایی که چشم‌ها دنبال صلابت تو بود. حالا ما بدون تو چگونه قدم از قدم برداریم؟ کدام مسیر را انتخاب کنیم که رد پایت در آن نباشد؟ هر جا می‌رویم، تو هستی… دریا بوی تو را می‌دهد. روی قایق، یادت می‌وزد. بر عرشه ناو، صدایت در گوشم زنده می‌شود.
از روزی که خبر پروازت پیچید، چیزی در دل این شهر شکست؛ چیزی در دل ما. رفتنت فقط رفتن یک مرد نبود؛ رفتن تکیه‌گاهی بود که در سخت‌ترین روزها پشتش می‌ایستادیم. تو برای ما فقط یک فرمانده نبودی؛ تو برادری بودی که در دل طوفان، لبخندش پناه بود. امید بودی… صدای آرامی بودی که در میان هیاهوی خطر می‌گفت: «نگران نباشید، راه پیدا می‌کنیم.»
دلمان برای شجاعتت تنگ می‌شود؛ 
برای آن صلابت نرمی که عجیب آراممان می‌کرد. 
برای لبخندت…
برای تدبیرت… 
برای مدیریتی که از عمق ایمان و غیرت می‌جوشید. 
تو از آن مردانی بودی که وقتی در جمع بودند، دل‌ها قرص می‌شد؛ و وقتی رفتند، همه حس کردند انگار برادری از قلب دنیا کم شد.
و ما هنوز مانده‌ایم با جای خالی تو…  
جایی که هیچ‌کس پرش نمی‌کند، اما همه به احترامش می‌ایستند.  
جای مردی که آسمان به احترامش قد راست کرد.  
دیروز حاج صادق آهنگران از مشهدالرضا تماس گرفت. صدایش حال و هوای حرم داشت؛ آرام، اما پر از حس و خاطره. گفت دیشب خوابی دیده است؛ خوابی که مرا یاد تو انداخت. می‌گفت تو را در خواب دیده، همان‌طور محکم و مطمئن که همیشه بودی. گفت در خواب به او گفته‌ای: «حاج صادق ما پیروز قطعی میدان هستیم
وقتی این جمله را برایم نقل کرد، سکوت کردم. انگار صدای تو را می‌شنیدم؛ همان لحن آرام، همان اطمینان عجیبی که همیشه در کلامت بود.
حاج صادق می‌گفت در آن خواب، چهره‌ات روشن و مطمئن بوده، مثل روزهایی که در سخت‌ترین شرایط هم امید از نگاهت می‌بارید. می‌گفت وقتی این جمله را گفتی، دلش آرام شده؛ همان آرامشی که فقط از حرف مردانی می‌آید که دلشان به خدا گره خورده است. من هم وقتی این خواب را شنیدم، حس کردم نسیمی از امید در دلم وزید. گویی از جایی دور، از همان جایی که تو اکنون در آن آرام گرفته‌ای، پیامی رسیده است.
برای من شنیدن این خواب فقط یک روایت ساده نبود. انگار خبری بود از جایی فراتر از این زمین؛ خبری که می‌گفت راهی که رفتید بی‌ثمر نمانده و پرچمی که به دست گرفتید هنوز برافراشته است. جمله کوتاهت در خواب، در دل من بزرگ شد؛ «ما پیروز قطعی میدان هستیم.»
راستش را بخواهی، وقتی حاج صادق این خواب را تعریف می‌کرد، دلم آرام گرفت. حس کردم هنوز هم از همان جایی که هستی، دل دوستانت را گرم می‌کنی و امید را در دل‌ها زنده نگه می‌داری. چقدر این خواب به من روحیه داد؛ آن‌قدر که بعد از شنیدنش، دوباره صدای تو در گوشم پیچید و با خود گفتم: اگر او چنین می‌گوید، پس باید ایستاد، باید امیدوار ماند، و باید تا آخر راه را ادامه داد.
راستی سردار شنیده ام که  قرار است در شهرآبادان، کنار دوستان شهیدت آرام بگیری. وقتی این خبر را شنیدم، دلم میان غم و افتخار معلق ماند. چه سعادتی برای آن خاک که پیکر تو را در آغوش می‌گیرد، و چه افتخاری برای آنان که میزبانت می‌شوند. آبادان سال‌هاست که با نام مردان بزرگی شناخته می‌شود که جانشان را برای عزت این سرزمین دادند، و حالا تو هم به همان جمع نورانی می‌پیوندی. خوش به حال شهید لامی زاده  قبادی و ارغنده و دیگر یارانت؛ همان‌هایی که سال‌ها پیش پر کشیدند و رفتند. حالا تو مهمانشان می‌شوی و آن جمع آسمانی دوباره کامل‌تر می‌شود. انگار دوباره همان حلقه رفاقت شکل می‌گیرد؛ همان حلقه‌ای که نه زمان می‌تواند آن را از هم بپاشد و نه فاصله دنیا و آخرت.
تصور می‌کنم وقتی به آن جمع می‌رسی، لبخند می‌زنند و تو را در آغوش می‌گیرند؛ همان‌طور که همیشه در میدان‌ها کنار هم می‌ایستادید. شاید باز هم از روزهای سخت بگویید، از دریا، از عملیات‌ها، از رفاقت‌هایی که با خون امضا شد. آنجا دیگر خستگی نیست، دیگر نگرانی نیست؛ فقط آرامش مردانی است که امتحان خود را در این دنیا پس داده‌اند.
اما بدان که آبادان در روز تشییع تو آرام نخواهد بود. جمعه، خیابان‌های شهر دیگر شبیه روزهای عادی نخواهند بود. مردم می‌آیند؛ با چشمانی اشکبار و دل‌هایی پر از افتخار. پرچم‌ها بالا می‌روند، صداها در هم می‌آمیزند، و شهر بوی حماسه می‌گیرد. آن روز، آبادان فقط یک شهر نیست؛ آن روز، آبادان عاشورا می‌شود. شهری که با اشک و سربلندی، پیکر برادرش را بدرقه می‌کند و با صدایی بلندتر از همیشه فریاد می‌زند که راهت ادامه دارد.
مردم این شهر خوب می‌دانند چه کسی را بدرقه می‌کنند. آن‌ها می‌دانند تو فقط یک فرمانده نبودی؛ تو برادری بودی که دلش برای این خاک می‌تپید، مردی که نام خلیج فارس را با غیرت و شجاعت پاس داشت. برای همین است که آن روز، اشک و افتخار در کنار هم جاری می‌شود؛ اشکی از دلتنگی، و افتخاری از داشتن چنین فرزندی.
ما هم میان آن جمع خواهیم ایستاد و در دل با تو حرف خواهیم زد. به تو قول می‌دهیم جای تو خالی نماند. 
قول می‌دهیم پرچمی را که سال‌ها در دست داشتی، زمین نگذاریم.
 قول می‌دهیم همان راهی را برویم که تو با شجاعت آغاز کردی و با ایمان ادامه دادی. راهی که پر از سختی است، اما روشن از امید. 
اما با همه این قول‌ها، با همه این عهدها، یک حقیقت را نمی‌شود پنهان کرد: دلمان برایت تنگ می‌شود؛ خیلی هم تنگ می‌شود.
گاهی در میان روزمرگی‌ها ناگهان به یاد تو می‌افتیم. دلمان می‌خواهد در باز شود، قدم‌هایت در راهرو بپیچد و تو با همان لبخند همیشگی وارد شوی. همان لبخندی که خستگی را از دل‌ها می‌برد. بعد مثل همیشه نگاهی به جمع بیندازی و بگویی: «چه خبر برادرها؟» و ما هم دور تو جمع شویم، مثل روزهای قبل، انگار هیچ چیز تغییر نکرده است.
اما حالا می‌دانیم که دیدار بعدی‌مان دیگر در این دنیا نیست. تو رفته‌ای به جایی که مردان خدا آرام می‌گیرند. با این حال، هنوز هم گاهی دلمان می‌خواهد صدایت را بشنویم.
سردار باز هم بلند شو…  
باز هم با ما حرف بزن…  
ما هنوز به صدای تو احتیاج داریم.
باز بگو:خداحافظ آقای بهداروند…  
خداحافظ برادر…  
به امید دیدار.