سلام برادر عزیز. سفربخیر. چه بی خبرپرواز کردی؟ آخرقراربود فردا ظهر باهم درباره موضوعی درمقرت باهم بنشینیم وهمفکری کنیم. مرد و قولش .کجا رفتی یکمرتبه؟ لااقل میگفتی برات شهادت را گرفتی وسکوت کردی.
هنوز هم وقتی نامت را به زبان میآورم، موجی از خاطرات در ذهنم زنده میشود؛ خاطراتی از روزهایی که با صداقت و مهربانی در کنار هم گذراندیم. تو برای ما فقط یک همکار نبودی؛ رفیقی بودی که حضورش آرامش میآورد و نگاهش امید میبخشید. در کنار تو آدم احساس میکرد هنوز میشود به رفاقت، به اخلاق و به بزرگی دل انسانها ایمان داشت. تو برای ما الگوی برادری و مهربانی بودی؛ کسی که در سختترین لحظهها هم میشد به صداقت دلش تکیه کرد.
با آمدنت به مرکز اسناد و تحقیقات دفاع مقدس سپاه، انگار روح تازهای در فضای کار دمیده شد. از همان روزهای نخست معلوم بود که نگاهت به این عرصه، نگاهی معمولی نیست. با شوری صادقانه پا به میدان گذاشتی و در حوزه تاریخ شفاهی حرکتی آغاز کردی که پیش از آن کمتر با چنین باور و جدیتی دنبال شده بود. تو میخواستی روایتها زنده بمانند، خاطرهها از یاد نروند و تجربههایی که با سختی به دست آمدهاند برای نسلهای بعد چراغ راه شوند. برای تو ثبت خاطرات فقط یک کار اداری نبود؛ یک مسئولیت بزرگ بود، مسئولیتی که با تمام وجود آن را احساس میکردی.
در این مسیر البته بیمهری هم کم ندیدی. گاهی کسانی بودند که قدر این تلاشها را نمیدانستند و بیاحترامیهایی میکردند. اما تو از کنار همه آنها مثل برق میگذشتی. نه گلایه میکردی، نه دلگیر میشدی. طوری رفتار میکردی که انگار اصلاً چیزی ندیدهای و نشنیدهای. این بزرگواری تو بود که ما را بیشتر از هر چیز تحت تأثیر قرار میداد. از تو یاد گرفتیم که میشود در میان تلخیها هم دل را به کینه نسپرد و با آرامش و وقار مسیر را ادامه داد.
شب و روز برایت تفاوتی نداشت. هر جا کاری بود، تو حاضر بودی. ساعتها میگذشت و هنوز با همان انرژی و همان جدیت مشغول پیگیری امور بودی. در روزهای سخت جنگ دوازدهروزه، من از نزدیک شاهد شببیداریها و جنبوجوش خستگیناپذیرت بودم. آن شب ها وقتی بسیاری از ما از خستگی درمانده میشدیم، تو هنوز در رفتوآمد و تلاش بودی. گویی در درونت نیرویی بود که نمیگذاشت آرام بگیری. مسئولیت را نه فقط انجام میدادی، بلکه با تمام وجودت زندگی میکردی.اما یکی از زیباترین ویژگیهای تو نگاهت به جوانها بود. به جوانها میدان میدادی، به آنها اعتماد میکردی و با صبر و حوصله رشدشان را تماشا میکردی. باور داشتی که آینده به دست همین جوانها ساخته میشود. برای همین هیچوقت خودت را در مرکز همه کارها قرار نمیدادی؛ برعکس، تلاش میکردی جوانترها دیده شوند، تجربه کنند و مسئولیت بپذیرند.
اکبرپور، رستمی، دکیا، مرتضی قاضی و بسیاری دیگر از جوانهایی که در کنار تو در مرکز اسنادکار کردند، هر کدام بخشی از این روحیه را از تو آموختند. از تو فقط کار یاد نگرفتند؛ از تو شیوه زندگی و شیوه مدیریت آموختند. آموختند که مدیریت یعنی اعتماد کردن، یعنی میدان دادن، یعنی در لحظههای سخت کنار نیروها ایستادن و در لحظههای موفقیت آنها را جلوتر از خود دیدن.حالا درفراق تو با خاطرات دم میکنند وخرسندند که عمری باتو زندگی کردند.
تو به آنها یاد دادی که کار فقط انجام وظیفه نیست؛ کار یعنی تعهد، یعنی صداقت، یعنی دل سپردن به مسئولیتی که بر عهده گرفتهای. یاد دادی که مدیر بودن یعنی قبل از آنکه دستور بدهی، خودت پیشقدم شوی. یاد دادی که اگر قرار است جمعی رشد کند، باید دلها به هم نزدیک باشد.
آنها از تو درسهای عاطفی هم یاد گرفتند؛ درس مهربانی، درس برادری، درس اینکه چگونه میشود در محیط کار هم انسانی باقی ماند. تو نشان دادی که اقتدار و مهربانی میتوانند در کنار هم باشند. میشود هم جدی بود و هم دلرحم، هم مسئول بود و هم رفیق.
گاهی در میان همان شبهای طولانی کار، صحبت از شهادت میشد. آن وقت با لبخندی آرام میگفتی: «دعا کنید جنس من هم از جنس سردارسلامی و برادر شهیدم بشود.» این جمله را ساده میگفتی، اما در دلت آرزویی بزرگ نهفته بود. حالا که به آن لحظهها فکر میکنم، میبینم چه قلب بزرگی داشتی و چه آرمان روشنی در وجودت میتپید.
علیمحمد عزیز، از تو صبوری یاد گرفتیم. یاد گرفتیم که بزرگی گاهی در سکوت و گذشت معنا پیدا میکند. یاد گرفتیم که برادری فقط یک واژه نیست، بلکه رفتاری است که باید در عمل دیده شود. تو برای ما نمونه همین برادری و مهربانی بودی.
حالا اما تو رفتهای و ما ماندهایم با دلی سنگین از غم. هنوز باورش سخت است که دیگر قرار نیست در جلسات صدایت را بشنویم یا نگاه آرامت را ببینیم. هر بار که وارد جلسات مشترکمان میشوم، ناخودآگاه چشمهایم به همان جایی میافتد که همیشه مینشستی. صندلی خالیات بیشتر از هر چیز نبودنت را فریاد میزند.
گاهی در میان صحبتها حس میکنم اگر تو بودی چه میگفتی، چه نکتهای یادآوری میکردی و چگونه با همان آرامش همیشگی دلها را به هم نزدیکتر میکردی. نبودنت فقط از دست دادن یک همکار نیست؛ ما رفیقی صادق، برادری مهربان و همراهی دلسوز را از دست دادیم.
حالا ماندهایم با خاطراتی که هر روز زندهتر میشوند. ماندهایم با درسهایی که از تو گرفتیم و با راهی که تو پیش پای ما گذاشتی. شاید نتوانیم جای خالی تو را پر کنیم، اما میتوانیم تلاش کنیم آنچه از تو آموختهایم را زنده نگه داریم.
نمیدانیم با این غم بزرگ چه کنیم. با جای خالی تو در جمعها چه کنیم. با آن صندلی خالی در جلسات چه کنیم.
تنها دلخوشی ما این است که یاد و راهت در دلهایمان باقی مانده است؛ همان صداقت، همان تلاش بیوقفه، همان مهربانی و همان روح بزرگی که در تمام سالهای حضورت به ما آموختی.
دوست عزیزم، علیمحمد نایینی، نامت با برادری، صداقت و مهربانی در دل ما جاودانه خواهد ماند.
سلام علی یوم ولدت ویوم مات