آنها پیش از دوربینها میرسند و شاهد تراژدیکترین صحنههای انسانی و حافظه تاریخی بحرانها و جنگها هستند؛ مردان و زنانی بی ادعا، اما ایستاده در میان دود و آتش.
نامشان کمتر شنیده میشود، اما همیشه هستند، در تمام صحنههایی که شاید کمتر کسی جرات ورود به آن را داشته باشد مگر مادر باشی یا پدر! در تاریکترین لحظههای زندگی، آنجایی که نفسها به ثانیه ای بند است، هستند همان دستانی که با نگرانی، امید را از زیر آوارها بیرون میآورند. در هیاهوی خبرها آنجایی که حتی خبرنگاران از صدای مهیب بمباران میگریزند، آنها همچنان در دل بحران، آوارها را کنار میزنند؛ چرا که ثانیه و دقایق برای آنها حکم طلا را دارد، شاید جانی دوباره زنده شود و دلی امیدوار!
آنها امدادگرند؛ پیش از آنکه امدادگر باشند، پدرند یا مادر، فرزند یا همسر. آدمهایی شبیه همه ما که زندگی، خانه و دلمشغولیهای خودشان را دارند، اما وقتی حادثهای رخ میدهد، لباس سرخ و سفید هلالاحمر را میپوشند و به دل بحران میزنند، بی آنکه بدانند چه چیزی در انتظارشان است، فقط برای اینکه دستی را بگیرند و جانی را نجات دهند. این روزها آنها هم در کنار حافظان امنیت 23 روزی است که آن طور که باید و شاید خانواده خود را ندیده اند. این روزها آنها با شنیدن پیام عملیات راهی جایی میشوند که شاید برگشتی نداشته باشد، جایی پر از آوار، درد و اضطراب.
پشت این مردان و زنان ایثارگر، خانواده ای ایستاده که هر بار با شنیدن خبر یک بحران دلش میلرزد. همسران، پدر و مادرها و فرزندانی که میدانند عزیزشان باید راهی جایی شود که خطر، خستگی و ناشناختهها در آن کم نیست. وقتی خبری میآید و صدای انفجاری شنیده میشود برای بسیاری از خانوادههای امدادگران، یک نگرانی خاموش آغاز میشود. تلفنها دیرتر جواب داده میشود، ارتباطها گاهی قطع میشود و ساعتها انتظار برای یک پیام کوتاه یا تماس ساده به اضطرابی طولانی تبدیل میشود. فرزندان امدادگران گاهی عادت کردهاند در روزهای بحران، پدر یا مادرشان خانه نباشد. همسران نیز میدانند که مأموریت امداد فقط یک وظیفه نیست، بلکه مسئولیتی انسانی است که نمیتوان از آن چشم پوشید.
قدردانی از فداکاری امدادگران، بدون دیدن صبر و همراهی خانوادههایشان کامل نیست. آنها نیز بخشی از همان حلقه نجاتاند؛ حلقهای که در سکوت شکل میگیرد، اما در سختترین لحظهها امید میآفریند. با این حال، بسیاری از خانوادهها با وجود این نگرانیها به عزیزانشان افتخار میکنند؛ چون میدانند همان دستی که شاید دیرتر به خانه برگردد، جایی در دل یک حادثه جان انسانی را نجات داده است.
چه بسیار صحنهها از ایثار و مهربانی این دلاوران دیدیم که در میان آوارها و اضطرابها چگونه دستی میگرفتند. در این میان روایتهایی از این دلاورمردان و دلاورزنان به قلم میآورم، نه برای دیده شدن، نه برای تعریف و تمجید؛ فقط برای قدردانی. برای گفتن از مردان و زنانی که در دل هر بحران میایستند و بیصدا کار میکنند. امدادگرانی که نامشان کمتر گفته میشود اما نفسها و زندگی بسیاری مدیون حضورشان است. روایتشان را مینویسم تا بگویم قدردانیم، حتی اگر خودشان نخواهند دیده شوند.
روایت اول/ امدادگری که مادری را از دل بحران بیرون میکشد
در یکی از صحنهها که از نجات هموطنان از دل آوار و ترسها دیدم، دختر جوانی هراسان به سمت خانه ای میدود، امدادگران جلوی در خانه که باز است ایستاده اند، دختر خود را به طبقه دوم یا سوم ساختمانی میرساند و امدادگران همراه او میدوند. باید اعضای خانواده بیرون بیایند، برای چه نمیدانم؟ دختر در حالی که ترس و اضطراب وجود او را فرا گرفته میگوید: مادر بزرگم نمیتواند تکان بخورد باید او را بغل کنیم، ماشین را چطور بیرون بیاورم؟ امدادگری میگوید نگران نباش ما اینجا هستیم برویم اول ماشین را بیرون بیاوریم دقایقی بعد امدادگر وارد خانه میشود. پیرزنی که در گوشه ای از خانه نشسته و دور او پتو پیچیده شده با صدای لرزان و بریده بریده میگوید: صدا آمد، ترسیدم. امدادگر با مهربانی میگویم الهی فدایت شوم نگران نباش میبرمت بیرون. او را به کول میگیرد و از خانه خارج میکند.
روایت دوم/ کودکی که دیگر مادر ندارد
کودکی کمتر از ۶ سال را میبینم که از زیر خرابهها بیرون آورده شد، بی امان میگرید و سراغ مادرش را میگیرد، امدادگر لباس گرم بر تن کودک میکند، او را به آغوش میگیرد و میگوید: مادرت خوب است چیزی نشده... کودک مدام گریه میکند و میگوید فقط مادرم را میخواهم، امدادگر صدایش میلرزد. خود او پدر است، به کودک چه بگوید که دیگر مادر ندارد؟ امدادگران با دیدن چنین صحنههایی چگونه روی پای خود میایستند و به عملیاتهای دیگر ادامه میدهند بدون اینکه خستگی در آنها راهی داشته باشد.
روایت سوم/ نجات کودک یک ساله از زیر آوار
در صحنه ای دیگر امدادگری با تحمل لحظات نفس گیر، کودک یک ساله ای را از زیر آوار بیرون میآورد، تمام تلاش خود را میکند تا صدمه ای به او وارد نشود، در حالی که خودش در میان آوارها هر آن ممکن است دچار حادثه شود. او ادامه میدهد، سنگها و برادههای آهن را یک به یک و با صبوری خاصی از یکدیگر جدا میکند، در حالی که امدادگر دیگری با چراغی در دست در دل تاریکی راه را برای او روشن میکند، بالاخره موفق میشود، کودک یک ساله از زیر آوار بیرون آورده میشود اما نمیدانم زنده است یا نه، سرگذشت او و والدینش چه شده است؟
روایت چهارم/ اینجا کسی نیست؟
تصاویر میدان رسالت را نشان میدهد، میزان تخریب ساختمانهای غیر نظامیبسیار بالاست. تا چشم کار میکند آوار است، آنجایی که خانههای مسکونی متاثر از حملات هوایی فروپاشید. گویی در آنجا هرگز زندگی جریان نداشت، در میان آوارها، مبلمانها و هر آنچه مربوط به یک زندگی بود را میدیدی که در تلی از خاک فرو رفته. امدادگران وارد ساختمانهایی میشوند که هر آن ممکن است فرو بنشیند اما امیدوارند و با تمام توان فریاد میزنند: «اینجا کسی نیست؟ اینجا کسی نیست؟» گوشها را تیز میکنند، آری صدای زندگی به گوش میرسد، صداهایی که نشان از حیات دارد. اشک در چشمانم جاری شد، آنجا که مردی میان سال با دیدن امدادگران گویا فرشته نجات خود را دیده است، آنها ترسیده اند، آنها هموطنان من هستند، آنها پدران و مادران بی گناهی هستند که به جنگ نمیاندیشیدند و به دنبال آرامش بودند. مرد میانسال میگوید دخترم، امدادگر به سمت نقطه ای میرود که مرد اشاره میکند. او را پایین میآورند و برای نجات سایرین به میدان برمیگردند.
روایت پنجم/ مرا بغل کن و تا میتوانی جیغ بزن!
در صحنه ای مادری را میبینم سالخورده که روی مبلی نشسته است، در جای دیگر مردی سالخورده که گویا همسرش است. نشسته و سرش را به پایین انداخته، مادر بی قراری میکند و میگوید بچههام بچههام. زن امدادگر میگوید بچههایت خوبند، من را بغل کن. مادر او را در آغوش میگیرد و بی امان میگرید و میگرید...امدادگر میگوید تا میتوانی جیغ بزن و گریه کن.. مادر میگوید قربان تو برم .... مادر سالخورده در میان اضطراب و صدای انفجارها بهشدت هراسان شده بود. دستانش میلرزید و نگاهش پر از ترس بود.گریه میکرد که انگار ترسهای فروخورده را بیرون میریخت. کمکم نفسهایش آرامتر شد و اضطرابش فرو نشست. آن لحظه فقط آغوش ساده یک امدادگر نبود؛ پناهی کوتاه در میان بحران جایی که انسانیت پیش از هر چیز به کمک میآید.
روایت ششم/ جوادیه تهران
فیلم منتشر شده در فضای مجازی، منطقه جوادیه تهران را در کوچه ای باریک نشان میدهد جایی که چندین خانه متاثر از حملات هوایی فروریخته، امدادگران همراه با حسین کولیوند رئیس جمعیت هلال احمر در صحنه حضور دارند، سگهای زنده یاب همراه با امدادگران وارد ساختمانها میشوند، ناگهان مردی نیمه جان از زیر آوار بیرون آورده میشود در همین حین مردی سراسیمه وارد کوچه میشود و فریاد میزند خواهرم، بچههای خواهرم در آن خانه هستند، امدادگران به سمت او میروند و مانع ورود او به ساختمان میشوند، میگویند آرام باش همه را بیرون میآوریم. یکی از امدادگران میگوید: دو نفر زنده پیدا کرده ایم و در طبقه اول یک ساختمان دو پیکر داریم. صحنهها همه نفس گیر است، لحظههایی میان مرگ و زندگی.
روایت هفتم/ ۸ ساعت تلاش برای نجات اما...
یکی از امدادگران در فضای مجازی استوری کرده بود وقتی متوجه شدیم زنده است و زیر آوار مانده، ۸ ساعت برای نجاتش تلاش کردیم آوار و بتن را برداشتیم تا به او دسترسی پیدا کردیم و به بیمارستان منتقل شد. اما امروز یکی از دوستان عکس تابوتش را فرستاد. سرباز جوان بر اثر شدت جراحات به شهادت رسید هنوز صداش تو گوشمه که میگفت: عمو کمک! شاید این دردها سنگین تر از درد جسمی بر جان امدادگران مینشیند؛ وقتی بعد از ساعتها تلاش و اضطراب، امیدشان ناامید میشود!
این دلاورمردان چه صحنههایی شاهد بوده اند: ویرانی خانهها، اجساد زیر آوار، فریاد کودکی برای مادرش، نگاه بیجان پدری بر پیکر فرزندش و فریاد جوانی برای کمک… اینها صحنههاییاند که امدادگران هر روز میبینند اما باید بمانند، نفس بکشند، کار کنند، نجات دهند حتی وقتی قلبشان میخواهد فرو بریزد. در سکوتشان درد موج میزند اما چهرهشان آرام است، چون اگر آنها تاب نیاورند، هیچ چیز ادامه نمییابد.
تا آخر کنار مردم هستیم
امدادگران همواره اعلام کرده اند: خاک ایران گواه است در شرایط سخت بی وقفه و بی ادعا برای ارامش هموطنانمان تا آخر راه ایستاده ایم، چرا که ناممان امدادگر است، لباسمان هلال سرخ و پیمانمان ایستادن در کنار مردم در هر زمان و هر مکان است.
برخی از آنها اذعان داشته اند که در این جنگ شاهد صحنههایی بوده اند که به شدت در روح و روان آنها تاثیر گذاشته است، از پیکر هموطنانی که تکه تکه شده بود و باید تکههای اجساد را جمع آوری میکردند تا از زیر آوار در آوردن مادران و کودکان بی گناه که به شهادت رسیده اند. برای هر یک از این صحنهها نیازمند زمان هستند، اما در این مدت بی امان آماج چنین صحنههایی قرار گرفته و ادامه داده اند؛ چون باید کنار مردم باشند و ادامه دهند، در حالی که برخی همکارانشان را نیز در عملیاتها از دست داده اند، مردان و زنانی بی ادعا که خودخواسته وارد عرصه امداد و نجات شدند.
هر امدادگر دفتری از روایتهای نگفته است، تصاویر و صداهایی که سالها در ذهنش باقی میماند، از دل آوار، میان دود و اشک، از لحظهای که مرگ و زندگی به اندازه یک نفس فاصله دارد. اما در انتها، همه آنها به یک نقطه میرسند: جایی که دست انسان نه برای قدرت که برای بخشیدن زندگی دراز میشود. اینجاست که نجات، فقط نجات تن نیست بلکه نجات انسانیت است!