ایست بازرسی خونین شهرمان

محسن مهدیان،   4041221007 ۹ نظر، ۰ در صف انتشار و ۰ تکراری یا غیرقابل انتشار

 

امشب که خبر شهادت جمعی از بسیجی‌های تهران را شنیدم؛ همان‌هایی که در ایست‌های بازرسی برای صیانت از امنیت شهر ایستاده بودند و در آتش شیاطین سوختند، دلم شکست.
با خودم فکر کردم همین چند شبی که از آغاز جنگ از کنار این جوان‌ها رد می‌شدم، قدرشان را آن‌گونه که باید ندانستیم.

وقتی دشمن نقطه‌ای را هدف می‌گیرد، همان نقطه را باید شناخت و ستود.
اگر دشمن از بسیجی‌ها کینه دارد، یعنی نبود آنها نقطه آغاز فروپاشی و آشوب. 

سال‌ها پیش استادی داشتیم که تازه از فرنگ برگشته بود. تعریف می‌کرد اولین روزهایی که به تهران آمده و ایست‌های بازرسی بسیجی‌ها را دیده، دلش خواسته پیاده شود و پایشان را ببوسد.
استاد خیلی هم ظاهر مذهبی نداشت، اما خوب می‌فهمید امنیت یعنی چه. می‌دانست وقتی عده‌ای داوطلبانه، بی‌مزد و بی‌ادعا، شب و روزشان را وقف آرامش مردم می‌کنند، چه نعمت بزرگی است.

حقیقتاً باید خاک پای این بسیجی‌ها شد.
در دل سرما، در تاریکی شب، زیر تهدید دشمن و کینه مزدوران، می‌ایستند تا آب در دل مردم تکان نخورد.

با ادب با مردم حرف می‌زنند.
بعضی نگاه‌های تند یا بی‌مهری‌ها را هم می‌شنوند و دم نمی‌زنند.
مثل خورشید بر همه می‌تابند؛ برای همه مردم.
این بچه ها را تک تک بررسی کنید. همه شان یا اهل گروه جهادی اند یا خیریه یا اهل معلمی یا هیات و موکب داری. همه عمرشان خرج خدمت عاشقانه است. 
درد است و سخت شهادت شان. 

امشب اول دلم آتش گرفت.
اما وقتی برای شعار دادن به میدان شهر رفتم و این مردم را دیدم، فهمیدم این راه هنوز زنده است. مسیر ایست بازرسی به این مردم و این میدان داری ها ختم می شود و این خون ها نیز خرج این راه است

از آن بسیجی دهه هفتادی و هشتادی تا رهبر پیرشان، همه برای این مردم مومن جان می‌دهند تا این ایستادگی بماند.

ثمره ایست‌های بازرسی و همه خون‌های پاک این انقلاب را باید همین شب‌ها در میدان‌های تهران دید و تنها اینگونه است که این داغ ها را یکی یکی تاب می‌آوریم. پیروزی این مردم نزدیک است. قطعا.