در کلاس بودیم بوی گاز احساس کردیم بچه ها یکی یکی سرفه کردند.
یک دبیر از کلاس آمد بیرون گفت چشمم و گلوم میسوزد، رفتم بالای پله ها بلافاصله سوزش گلو و چشم احساس کردم.
بچه ها می گفتند بوی میوه گندیده می آید یکی از بچه ها خیلی ترسیده بود انقدر گریه کرد، افتاد.
همه داشتن گریه می کردن یکی از بچه ها خیلی میلرزید سرد شده بود ماهم دست های مان یخ زده بود.
بیشتر بچه ها از استرس حالشان بد شد.