نویسنده: سامی نعیر، فرانسوآ ریویر، سرژ فرانکلن، جرج لوکاچ و دیگران
مترجم: محمدجعفر پوینده
ناشر: چرخ، چاپ اول 1401
155 صفحه، 68000 تومان
****
چه دلیلی دارد که اثری مارکسیستی دربارۀ مکتب بوداپست خوانده شود؟ واضح است که فقط علاقمندان به مارکسیسم این کتاب را مطالعه میکنند. اما حتی آنان نیز با این سؤال روبهرو میشوند. برای این دسته از خوانندگان این مسئله مطرح میشود که با وجود کتابهای مارکسیستی دیگر و خواندنشان، چه جایی برای این یکی باقی میماند؟ سیدنی هوک، فیلسوف آمریکایی، که خود مارکسیست نبود سخنی دارد که میتوان آن را بهعنوان پاسخی اولیه مطرح کرد. او مینویسد:
«مارکسیسم مثل مسیحیت واژهای است که معرّف خانوادهای از آموزههاست که به بنیانگذاری نسبت داده میشود که قاعدتاً نمیتوانست بر همۀ آنها صحّه بگذارد، چون برخی از این آموزهها تضادّ مستقیم و آشکاری با هم دارند. در نتیجه، هر گزارشی که مدّعی به جا آوردن حق مارکسیسم باشد، بایستی گزارشی فراتر از اندیشههای مارکس باشد، حتی اگر نقطۀ عزیمتش اندیشههای کارل مارکس باشد. آنچه در مورد مارکسیسم در مقام مجموعهای از اندیشهها چشمگیر است این است که مارکسیسم علیرغم نقدهای هولناک و بعضاً قاطعی که بر ادعاها و صورتبندیهای آن وارد میآید، دائماً از نو احیا میشود. به همین دلیل و نیز دلایلی دیگر، نمیتوان مارکسیسم را مجموعۀ خالصی از اندیشههای علمی دانست که برای آن طراحی شده است که «قانون اقتصادی حرکت جامعۀ مدرن را عیان سازد»، و همۀ تحولات فرهنگی وسیاسی را بر اساس آن توضیح دهد.»
مکتب بوداپست مصداق بارز چنین مطلبی است؛ مکتبی که با بسیاری از دیگر انواع مارکسیسم تفاوت جدی دارد. اما این مکتب از کی و کجا متولد شد؟ برای این منظور خوب است که خاطرهای از مارکسیست فقید، جناب آقای دکتر منوچهر آشتیانی، نقل کنم. او حوالی سال 1965 از آلمان شرقی سفری کوتاه به مجارستان داشت تا در بوداپست دیداری خصوصی با جرج لوکاچ داشته باشد. عین عبارتهای او را بخوانیم:
«حدود 12 ساعت آنجا بودیم تا وقت ملاقات ما هم رسید. من بودم و یک آقایی از کرۀ جنوبی، دوتا آلمانی و یک آقای دیگر که خاطرم نیست لهستانی بود یا سوئدی به ما اضافه شدند... مقالهای از لوکاچ منتشر شده بود که مستمسک ما برای آغاز بحث با او بود... راجع به خود مارکسیسم-لنینیسم که ما اصلاً جسارت بحث نداشتیم، بس که سطح مباحث او بالا بود... آنجا به لوکاچ گفتیم ما بهعنوان مارکسیستهای شرقی سؤالاتی داریم. من گفتم این احساس را دارم که ما با یک فروریزی در زمینۀ مارکسیسم در سطح جهانی روبهرو هستیم که به نظرم علتش کمکاری تئوریتیکی و عدم مرتبط ساختن تئوری و پراکسیس است. استنباط من این است که سوسیالیسم در حال فروریزی است... که ما داریم این فروپاشی را تماشا میکنیم بدون اینکه کاری صورت دهیم. هم به خاطر ضعف نظری و ضعف عملی و هم عدم تبادل نظر بین تجربههای مختلف جهانی که ببینیم مثلاً در برزیل، شیلی، پرو... چه میکنند. آن آقای کرهای هم تقریباً همین سؤالات را پرسید. اما آن یکی که نمیدانم لهستانی بود یا سوئدی، سؤالات منسجم و دقیقی پرسید راجع به اینکه آیا سندیکا طبقه است یا نه؛ چه نقشی در ارتباط با طبقات و اقشار اجتماعی دارد و از این قبیل... سؤالات ما که تمام شد، لوکاچ شروع کرد خیلی پخته و متین شرح داد که سابقۀ مارکسیسم چه بوده و چه تندرویها و کندرویهایی در آن رخ داده. در پایان هم وقتی صحبتهایش تمام شد و ما داشتیم میرفتیم، گفت من میخواهم به شما جوانها یک چیزی بگویم و آن اینکه ما به یک مارکس جدید نیاز داریم ولی نمیگویم که تئوریسینهای مارکسیست بنشینند و تولید تئوری کنند. تمام رهبران احزاب کمونیستی دور هم بنشینند دو سه ماه و ببینند کجاها باید تجدیدنظر کرد بدون اینکه بنیادها از بین برود. کجاها باید نوسازی کرد، و از این قبیل. اولین بار بود که ما این را میشنیدیم.» (1)
بله؛ نشنیده بودند، اما چند سالی میشد که نطفۀ این مارکسیسم جدید بسته شده بود که بعدها به مکتب بوداپست شهرت یافت. اما ویژگی این مکتب چیست؟ جرج لوکاچ در این زمینه میگوید که در این مکتب تلاش شده تا ساختارها و دگرگونیهای ساختاری فرایندی تاریخی-هستیشناختی به شیوهای انضمامی و واقعی روشن شود، و اینها مسائلی است که درک درستشان عزیمتگاه هر روش مارکسیستیای است. به عبارت دیگر، لوکاچ بر این باور بود که مارکسیسم درست زمانه همین مکتب است. علاوه بر این، ایمان داشت که فلسفۀ واقعی آینده را نیز باید در آموزههای همین مکتب جست.
سردمدار این مکتب هم خود جرج لوکاچ بود؛ مابقی شاگردان و دوستان و همکاران او بودند که بعدها اسمورسمی به هم زدند و شهرت جهانی پیدا کردند؛ کسانی همچون اگنس هلر، جرج مارکوش، میهای وایدا، فرانس فهر، میکلوش هاراستی، رافیش هایدو، سرژ فرانکل، دانیل مارتن، ماریا مارکوش، آندراش هگدوش. آوردن نام اینان نه از باب شهرتشان است؛ برعکس، برای معرفی آنهاست. در ایران، این افراد حتی برای بیشتر مارکسیستها نیز ناشناخته هستند. علت ترجمۀ این کتاب نیز همین است.
کتاب از دو بخش کلی تشکیل شده است. بخش اول، شامل دو مقاله و یک نامه، کلیت فکری و مهمترین اندیشمندان مکتب بوداپست را معرفی میکند. بخش دوم گلچینی از هفت نوشتۀ مختلف را در خود جای داده که همگی به قلم شاگردان مکتب بوداپست است. عنوان جالب بعضی از آنها مسئله و مضمونشان را نشان میدهد: «چپ نوین مجار: جامعهشناسی و انقلاب»، «نظریه و عمل از دیدگاه نیازهای انسانی»،«وقت آزاد و تقسیم کار»، «خطاهای چهگوارا» و «انقلاب یا هر جومرج؟» در این مقالات هم با روش خاص نویسندگان این مکتب آشنا میشویم و هم با نظریات متفاوتی که ارائه کردهاند.
پینوشت:
(1) پرسیدن و جنگیدن (گفتوگو با دکتر منوچهر آشتیانی دربارۀ تاریخ معاصر و علوم انسانی در ایران)، رضا نساجی، نشر نی، صفحۀ 268 تا 271.
*دکترای فلسفه