روایت مرحوم حیدر رحیم پور ازغدی از  عبرتهای سه قیام /۲ قصه پر غصّه «نهضت ملی نفت»

گروه سیاسی الف،   4001207050
  قصه پر غصّه «نهضت ملی نفت»

آنچه می‌خوانید ، بخش دوم از  خاطرات مبارز فقید مرحوم استاد حیدر رحیم پور ازغدی در بیان  عبرتهای سه قیام ( نهضت ملی نفت، نهضت ۱۵ خرداد۴۲ ، و انقلاب اسلامی ۵۷ ) است که  در واقع ، نوعی "جهاد تبیین" برای نسل های دوم و سوم انقلاب بشمار می رود  

س) ظاهرا از اینجا ببعد کم کم تعادل و انسجام جبهه خودی بهم می ریخت، دورانی که  ملی مذهبی ها ازیکدیگر فاصله گرفتند؟
‌‌‌
ج) اختلاف نظر از قبل هم بود و بحران نمی شد. انگیزه های مبارزه مثل هم نبود. تنها یک اشتراک حداقلی علیه شاه و انگلیس بود که در مورد شیوه و نیز هدف نهایی ، اجماعی نبود ولی شما تا ضعیف نشوید این ویروسها که قبلا هم بوده ، اثر نمیکند. ما ضعف گفتگوی درست در پشت جبهه خودی داشتیم ، ناپختگی و فقر سازماندهی قابل دوام برای مقاومت طولانی در کار بود. در برابر ما سرمایه و سازمان و تجربیات استعماری سیا و اینتلیجنت سرویس و بهره گیری آنها از افراد ضعیف و بی مایه در میانه بود ، و جو ضد مذهبی که توده‌اي‌ها از سال ۲۰ تا ۲۷ ایجاد کرده بودند و متقابلا  تبلیغات وسيع ارتجاع متمایل به دربار با ابزار برخی هیئت‌هاي مذهبی  که  با حمایت شیخ احمد‌کفايی صورت می گرفت ، هریک کار خود را میکردند. تحریکات توده نفتی ها و دفاعیات تاکتیکی و شیطنت آمیزشان از مصدق و حملات تندی که به آیت ا... کاشانی میکردند ، دائم به اختلافات داخلی ما دامن می زد و برای ما مشکل مي‌آفرید.

 کمونیستها کاملا جناح مذهبی نهضت را نگران کرده و همراه برخی ملی گراهای افراطی و غیر مذهبی ، متدینین را از دولت مصدق رنجاندند. عوام ، بازی مي‌خوردند و خواص هم بشدت منتقد بودند  چرا مصدق، آزادی را به مفهوم غربی مي‌نگرد و نگاه دینی ندارد؟ او به شهادت  کارگر منزلش در احمدآباد ، اهل نماز بوده و وصیت به نماز و روزه و حج هم کرده پس لامذهب نبود اما طرزفکر سیاسی او و اکثر فعالان حزبی و روشنفکران ، دینی نبود بلکه غالبا اگر مارکسیست و سوسیالیست نبودند ناسیونالیست و دمکرات  بودند. مصدق،  ادعایی هم در این مورد نداشت. به هرصورت ما پایگاه مردمی داشتیم اما انتخابات در مشهد درست پیش نرفت .

 کم کم پایگاه مردمی را هم از دست دادیم. صحنه سیاست ، راکد و آرام نیست که همه بیکارنشسته باشند تا شما برنامه هایتان راپیش ببرید. دستهای خبیث و کیف های انگلیسی ونفوذیهای دربار ،بیکارنبودند.  توده‌اي‌ها و عوامل شوروی، فعال بودند و یک جریان اجتماعی از دانش آموزی تا کارگری سازمان داده بودند و مدام فتنه میکردند تا کم کم عملا متدینین را از ادامه نهضت ترساندند و نسبت به مصدق هم به شک انداختند  . از طرفی هم تبلیغات انحرافی و غلط انداز امثال شیخ احمد کفایی و استفاده ابزاری دربار از هیئتهای مذهبی مشهد و.... کارخود را می کرد. نه کمونیستها، میدانستند کمونیسم چیست ، نه هیئتی ها ، مذهب را میشناختند. 

س) شیخ احمد کفایی با دربار و شاه بود؟

ج) ایشان برخلاف پدر مجاهدش و برادر بزرگش شیخ محمد آقازاده ( فرزند آخوند خراسانی ) که علیه دربار بود و بدست رضا خان جانی ، بشهادت رسید این برادر، لااقل دوره ای که در مشهد بود به بهانه مقابله با کمونیسم ،  چه در نهضت نفت و چه در نهضت امام ، کنار شاه و دربار بود.
  
س)  آیا از ترس کمونیستها و ملی گراهای غیر مذهبی نبود که عده ای  با شاه در نمی افتادند؟

ج) ظاهرش همین بود. ولی مگر شاه ضد مذهب نبود؟ مگر آقای کاشانی و نواب، مذهبی نبودند؟  مصدق را متدین نمیدانستند، آیا آقای خمینی هم مذهبی نبود؟ این تیپ ها فقط با مصدق، مشکل نداشتند، با آقای کاشانی هم مشکل داشتند. همین ها حتی اجازه دفن محترمانه حاج شیخ مجتبی قزوینی را در جای مناسب در حرم حضرت رضا ع ندادند چون حاج شیخ ، مخالف شاه و در کنار امام بود. یک مشت مریض و وابسته در دهه ۴۰ و ۵۰  امام را یکبار کمونیست و یکبار وهابی میخواندند و میگفتند خمینی نماز نمیخواند .معلوم نیست یک نفر چطور می تواند هم کمونیست و هم وهابی باشد؟ هم مرجع تقلید و هم تارک الصلاة باشد؟ میگفتند خمینی، مجتهد نیست و سواد ندارد چون سیاسی است و...... اینها خمینی را قبول نداشتند، چه رسد به مصدق. 

آیا میتوان گفت اینها همه فقط کج فهمی بوده؟

  مصدق که اصلا ادعای مذهبی نداشت . او ملی کردن صنعت نفت و قطع يد انگلستان از ایران را هدفگیری کرده بود و این یک حرکت درست بود و باید حمایت میشد. این نقطه قوت مصدق را نباید به بهانه نقاط ضعف فکری و شخصی مصدق ، نادیده گرفت. نیروی اصلی حامی مصدق هم مذهبیون ملی بودند وگرنه با تکیه به ملی گراهای ضدمذهب ، هرگز نهضت تا آن حد پیش نمی رفت. بدون کاشانی و بدون نواب صفوی ، هرگز نفت، ملی نمی شد و مصدق هم بقدرت نمی رسید. . بحث شخص مصدق نبود . حمایت از مصدق ، بمعنای مبارزه با انگلیس و دربار  بود پس واجب شرعی بود. از هرکسی توقع مناسب اورا باید داشت تا بتوان منصفانه به افراد نمره داد و با توجه به شرائط عصر خودشان .

اما بالاخره امریکا توانست از فقر فرهنگی و سازمانی مبارزین استفاده کند و با چهار تا شعبان بی مخ، کودتا کند.  کودتای ۲۸ مرداد خیلی مسخره بود. اصلا باورمان نمیشد که همه چیز به این سرعت وارفت. کودتا قوی نبود. ما ضعیف بودیم. پس از کودتا بود که همه گروهها  دریافتند که در واقع بدست خودمان شکست خوردیم ولی دیگر دیر شده بود و آب از سر گذشت. لذا مرزبندی های بعد را به زمان قبل نبرید. در آن دوره بحث حکومت اسلامی مطرح نبود و ممکن دانسته نمی شد. مطالبات خیلی کمتر از اینها بود . شاید فقط شهید نواب چنین سخنانی می گفت . حتی آیت الله کاشانی هم زمینه را برای چنین مطالباتی مهیا نمی دید. مرحوم  آیه الله بروجردی هم که مرجعیت بود ، امیدی به این مبارزات نداشت و ایشان تقیه می کرد ، حتی علیه نواب هم موضع گرفتند چون فقط مراقب حوزه و خطوط اصلی دین بود و جلوتر نمیامدند. چون به تازگی از دوران ضد آخوندی رضاخان خلاص شده بودیم و ایشان میخواست همان دستاوردهای قبلی حفظ شود. اساسا شرایط و دسته بندی هایی که  دو دهه بعد توسط امام به وجود آمد ، در آن دوره ها نبود. مثلا همان حلبی انجمن حجتیه ، قبلا آنموقع کاملا سیاسی و مصدقی فعالی بود و تجمع نیروهابرای انتخابات با فراخوان امثال او و به دعوت و علامت آیه الله کاشانی صورت گرفت که سران جمعيت‌هاي ملّي و ديني و هيأت هاي مذهبي مستقل براي ائتلاف بزرگ در «کانون نشر حقايق اسلامي» گرد هم آمدند،  همان مرحوم عابدزاده که پس از زندان کودتاچیان سیاست را کنار گذاشت ، پیش لز کودتا و سرکوب ، در خط مقدم بود و هر دعوت انقلابی را بشرط دینی بودن ، لبیک میگفت و عرض کردم درخدمت او در مرکزیت ملی مذهبی حرکت حضور یافتیم . ایشان و حلبی و خیلی ها پس از شکست نهضت در اواخر دهه ۳۰ دیگر  مایوس شدند ، ترسیدند و سیاست گریز شدند و در سال ۴۲ هم که رهبری دینی بود،  وارد نشدند. البته در انقلاب ۵۷ اعلام همبستگی کردند و حاجی حتی در تظاهرات هم شرکت کرد . در آخرین انتخابات پیش از کودتا  که سه نفر از طرف تجار و دو مالک متديّني که بعدها به عنوان سران ملّيّون، بازداشت شدند و سه نفر از انجمن اسلامی ، آقای امیرپور، اشکیانی و حسین برادران كه پس از روشنگري ما انجمن را ترك كردند و محسنیان  اما متاسفانه از صدها هيأت مذهبي خراسان، فقط حاج کاظم عيدگاهي رئيس هيأت علي اكبري ها كه مردي متديّن بود، جرأت يافته و حاضر شد.

از طرف روزنامه‌ نگاران هم تهراني، و به نمايندگي از كارمندان ادارات، معيني نامي که گويا رئيس گمرک مشهد بود امده بودند و جمع ما به ۲۰ نفر هم نمي‌رسيد كه « مؤتلفين اسلامي» را تشکيل داديم. عليرغم كم‌ ‌تجربگي آن جمعيت اندك، در نخستين جلسه، چهارچوب جنبش ملّي بي‌‌سابقه در مشهد، بسته شد. من و سررشته دار  از سال‌ها پيش، نیمه پنهانی ،  در کانون نشر حقائق اسلامي و جلسات استاد شريعتي شرکت داشتیم و با وضع آنجا و شخصيت استاد شريعتي آشنا بوديم و آقای سررشته دار را من به حاجی پیشنهاد کرده بودم چون براستی خلاق و قوی بود و  نتيجه آن شد که همه را در جلسه دوم مرکزیت قانع ساخت تا «مهديّه» به عنوان مرکز جمعيّت «مؤتلفين اسلامي» انتخاب شود و مصلحت نيز همين بود زيرا خوشنامي و رفت و آمد انبوه مردم به مهديّه، به «‌جمعيت مؤتلفين اسلامي»، شهرت و شخصيت ممتازي بخشيد و آن را معتبر و مردمي گردانيد.

قصه پر غصّه «نهضت نفت» ، قصه ناتمام ماند. مهدیّه در آن دوران، از بزرگترین مراکز سیاسی مذهبی و پربارترين پايگاه ملّي مذهبي نه تنها در خراسان، بلكه در سراسر کشور بود و هر ماه ،گروهي از هيأتی‌هاي بي فرهنگ و به ظاهر مذهبي از آغوش دربار به آغوش نهضت میامدند و بر غفلت خود، آگاه و جذب مؤتلفین مي‌شدند واندک اندک جامعه را موج تفكّر انجمن پيروان قرآن و مهديّه‌سازي فرا مي‌گرفت. در عظمت مهديّه و مؤتلفين اسلامي، همين بس که چون مؤتلفين اسلامي در خراسان، اعلام تعطيل عمومي مي‌کردند، استان خراسان، سراسر تعطيل مي‌گرديد به نحوي که بايد صريحاً حمّام‌ها و نانوايي‌ها استثناء مي‌گشت و الّا آنها هم اعتصاب مي‌كردند.  نفوذ و قدرت سیاسی  مؤتلفين اسلامي تا آنجا بود که با اشاره آنان ، انتخابات مشهد ابطال گرديد.  چون روز انتخابات در پايين خيابان مشهد پاي صندوقي چند کيسه گوني شناسنامه مردگان را ديدم که گويا از غسّالخانه‌ آورده بودند با صفي از دهاتي‌ها که مرتب مي‌رفتند و با شناسنامه ديگري برمي‌گشتند و مجدّداً رأي مي‌دادند. گردانندگان اينان، ملاّکان فئودال و عمّال دربار بودند. من به عنوان سربازرس صندوق انتخابات، گزارشی تهیه و به مهدیّه، مرکز مؤتلفین گزارش دادم و آنان با دكتر مصدّق، تماس گرفتند و مصدّق به وزير کشورش كلالي دستور داد تا انتخابات مشهد را ابطال کند و خوشبختانه مشهد در آخرين دوره که دوره فروپاشی نهضت بود، وكيلي در مجلس نداشت. 


س)  ماجراي ۳۰ تير در مشهد و مقاومت مؤتلفين عليه دربار و قوام، چگونه گذشت؟! جنابعالي درگير ماجرا بوديد. 

ج) مشکل خاطره گویی اینست که گاه به نوعی تعریف از خود شبیه میشود. با اينكه نمي‌پسندم ولي تنها به خاطر توضيح قدرت مؤتلفين و ضبط در تاریخ، ماجرای سقوط قوام السلطنه را از قول دکتر شيباني گزارش مي‌دهم. در دوران شهرداری احمدي نژاد ، شوراي شهر تهران، مرا براي ديدار و گفتاري به انجمن شهر دعوت کردند. دکتر شيباني ، عضو شورا بود . ایشان از مبارزین قدیم و از نزدیکان آقای طالقانی و سالهای سال زندانی بود .  همين كه مرا ديد خنديد و به شوخي گفت هنوز زنده‌اي؟ و براي حاضران، مشاهدات خود را از روز ۳۰ تير ۱۳۳۱ در مشهد ( گويا در آن دوران در مشهد بودند) تعریف کرد با اشاره به حقیر سراپا تقصیر گفت تظاهرات مشهد را ایشان آغاز کرد.  ماجرا را از این جهت عرض می‌کنم که بدانید در ۲۸ مرداد ۳۲ ، بیش از آنکه دشمن قوی باشد، این ما بودیم که ضعیف و بی انگیزه شده بودیم وگرنه یک سال قبل از کودتا موج های قوی تر دشمن،  به راحتی در هم کوبیده می شد. ماجرای ۳۰ تیر این بود که پس از عزل مصدّق و نصب قوام ، آیه الله کاشاني اعلان عمومی کرد که «‌‌اگر قوام نرود ومصدق برنگردد من فردا کفن مي‌پوشم‌». 

فورا چند نفري از مؤتلفين اسلامي مشهد، احمدزاده، سررشته دار، غنيان، قدسي و محسنیان و من، خدمت مرحوم فقيه اردبیلی درمشهد رسیدیم.
 و عرض کرديم: آقاي کاشاني فرموده‌اند اگر قوام نرود و مصدّق برنگردد من فردا کفن مي‌پوشم، تکليف ما چيست؟ 
ايشان فرمود که شما تنها يک تکليف دارید و آن اطاعت از آقاي کاشاني است. 
پس از اين اجازه شرعي، مؤتلفين اسلامي، روز بعد، مردم را به ميدان مجسّمه (ميدان شهدای امروز) ، فراخواندند. يکي از طلاّب مدرسه نواب، به نام مصباح که فاضل موجهّي بود، کفن پوشيده و در جایگاه هميشگي مؤتلفين به سخنراني پرداخت ليکن قرار ما بر ايجاد آشوب و طرح شعارهاي تندتري بود تا صدای اعتراض به شخص شاه برسد و نعلوم بود که منجرّ به زد و خورد با پليس می شد. ما به سخنراني، قانع نبوديم. بايد يكي داوطلب برای تندترين شعارهاي ضدّ دربار مي‌شد تا خط سکوت و ترس بشكند. نیروهای مسلح در خیابان بودند. باید کسی داوطلب میشد و بنده شدم . سخت در محاصره نظاميان و گروه‌هاي مخالف بوديم ، اما وسط خیابان جلوی مجسمه شاه، ناگهان و با تمام قدرت، فرياد برآوردم «‌زنده باد مصدّق، مرگ بر قوام‌» . واقعا آماده مرگ بودم یعنی ايستاده بودم تا با تیر بزنند چون بنظرمان می رسید که نوعی ترس ، دارد بر شهر حاکم می شود و احتمال قوی می دادم که  کسی همراهی نکند. ليکن به عکس تصوّرمان، ناگهان موج شعارهاي مردم در هم‌صدايي ، گوش فلک را کر كرد و دشمن عقب‌نشيني کرد. به گفته دکتر شيباني، مشهد و تهران  مرکز اصلی مقاومت بود. پس از چند فریاد بلند ، جمعیت براه افتاد و ورق برگشت اما ناگهان سوزش شدیدی در کشاله ران پا احساس کردم و گمان کردم مرا با تیر زدند . بعد معلوم شد که شدت فریاد و شعار مرگ بر قوام و درود بر مصدق به حدی بوده که فتق من پاره شد و سوزش  باد فتق بوده.

 ۳۰ تیر روز بزرگی بود. قوام با شهدایی معدود در تهران و با رشادت كاشاني، سقوط کرد و مصدق برگشت. شاه دوباره شکست خورد و طرح کودتای سرد غرب به فتنه انگلستان و همراهي آمریکا زمین خورد. برای هوشیارسازی آنان که چون بر تخت‌های حکومت مي‌پرند غفلت و غرور دامنگیرشان می‌شود لازم است که کودتای شكست خوردة ۳۰ تیر و كودتاي پيروز ۲۸ مرداد را مقایسه کنند تا دریابند که اولین کودتای پرخرج غرب در ۳۰ تير به چه سادگی شکست خورد و کودتای کم خرج ۲۸ مرداد به علّت اختلاف رهبران و تفرقه و دلسردي انقلابيون، به چه سادگی و سرعتی پیروز گردید.

س) واقعا در مورد اين اختلاف ميان رهبران نهضت و فروپاشي وحدت مبارزين، چه توضيحي بود ؟

ج) حدود یکسال پس از پیروزی بزرگ ملت و شکست مفتضحانه غرب در سي تير، در اثر تندروی متحجّران چپ و راستهای ساده‌لوح كه همیشه آلت دست بيگانه مي‌گردند و بويژه تحريكات شوم و چپ‌نمایی عوامفریبانه توده نفتی‌ها و بلند پروازی پان ایرانیست‌های بی‌خبر و عوام و کلوپ دروغین مصدّق به سرپرستی امثال خیّامی در مشهد که پس از کودتاي ۲۸ مرداد، از بزرگترین سرمایه‌داران کشور گردید و چند حزب جاه طلب چند نفره که ملّي‌تر از مردم و به ظاهر، طرفدار مصدّق بودند،  و از سوي دیگر، حزب زحمتکشان بقایی و مجاهدین اسلام تقلّبي شمس قنات آبادی وابسته و دیگر احزاب ارتجاعی و التقاطي و قهر نابهنگام مرحوم کاشانی و شهيد نوّاب و فداییان اسلام و برخی از حوزه مردان موجّه، و ضعف های شخصی مصدق و تحریکات ارتجاع و روزنامه‌های درباري و چپ‌هاي افراطي وابسته، آنچنان جوّی را بوجود آوردند که ديگر آشتی ملّت، ممکن نبود و جادّۀ کودتای  ۲۸ مرداد هموار گردید.
 
چطور در آغاز نهضت، با یک پیام از تهران و سخنرانی در مشهد ، خراسان دگرگون میشد و طاغوتی که انگلستان سالها آفریده بود چون یخی آب گردید و در ۳۰ تیر ۳۱،  طرح کودتای سرد و خطرناک غرب با حرکتی به آن سادگی نقش بر آب گردید. لیکن از فردای سقوط قوام به جای اینکه روشنفکران بی فکر و دین نمایان بی دین، حرکت تاريخي، زیبا و موفق کاشانی را سرمایه وحدت قرار دهند، آنچنان بر فاصله‌ها افزودند که صلح گروه‌هاي سياسي با یکدیگر، از صلح با دشمن، دشوارتر گردید زیرا هنوز مرکّب نامه کاشانی، خشک نشده بود که روزنامه شورش، ارگان تندروهای جبهه ملی، كه خط‌دهنده آن،  حسين فاطمي بود، کاریکاتور زشتی از کاشانی در حال معاشقه با دالس کثیف، نشر داد که من در آن لحظه اگر دستم می رسید به او سیلی مي‌ زدم و به همين دليل مي‌گويم برخي تا آنجا روشنفكر گشتند كه مغز از بيني‌ شان مي‌چكید و برخي متدینین نیز اشعري‌تر از اشاعره شدند. اين افراط و تفريط‌ها جوّي پدید آورد كه ملّيون و متديّنين آگاه، خار در چشم و استخوان در گلو به انتظار مرگ زودرس نهضت نشسته بودند.   

س) آيا  به نظر شما راه حلّي هم براي پيشگيري از اختلافات مانده بود؟! يا ديگر امكان  وحدت و همكاري وجود نداشت؟

ج) من یقین کرده بودم که اختلافات به دست دشمن،  مدیریت وحمایت می شود. هر دلسوزي به فكر چاره بود . به رجال خراسان کتبا و شفاها سفارش مي‌کردم که از باب امر به معروف و نهی از منکر، برای مسؤولان و ليدرهاي سياسي در تهران، نامه‌هایی بنویسند و رهبران را بر غفلت‌شان آگاه سازند.
 خودم نامه‌ای با يك مضمون و در سه نسخه برای رهبران اصلي مبارزات، مرحوم کاشانی و مرحوم مصدّق و شهيد نوّاب صفوي نوشتم كه هریک به شکلی نامه‌ام را پاسخ دادند. مصدّق خیلی زود در ذيل همان نامه، خطاب به بنده نوشت:

«‌‌‌‌فرزندم، نوبت ما گذشت. آینده از آن شماست. از تجربه‌ها بهره گیرید.‌»

نامه دکتر مصدق را سالها در کنار مقدار زیادی اسناد و اعلامیه های  نهضت ملی مشهد در خانه پنهان داشتم اما در حادثه ای ، مرحوم مادرم از ترس ساواک ، بدون اطلاع من ،همه را در چاه خانه ریخته و ازبین بردند. 

س) چه حادثه ای؟ 

ج) یکی از برادران من ، امیر ( محسن ) در سال ۴۳  که دانشجوی پلی تکنیک تهران ( امیرکبیر فعلی ) بود، به خاطر عضویت در گروه زیرزمینی حزب ملل اسلامی که به دنبال تشکیل حکومت اسلامی و اتحاد جماهیر اسلامی و براندازی رژیم پهلوی بودند ، زندانی شد. متهم بود که در حال تهیه مواد انفجاری و ساختن  نارنجک و..‌‌ دستگیر شده است. 

س) پاسخ شهید نوّاب و آیه الله کاشانی به نامه چه بود؟

ج)  از هردو در مشهد، پاسخ حضوري و شفاهي گرفتم.  دوستان مشهدی ما  دیگر کم کم نه توجّه و امیدی به نصیحت رهبران داشتند و نه رغبت دخالت در کار سیاست را ، زیرا از رهبران، قطع اميد کرده و سرخورده بودند.
شهید نواب صفوی در آخرین سفرش به مشهد پیش از کودتا مهمان انجمن پیروان قرآن بود و طبیعتا ما در مهدیه ، میزبان ایشان بودیم. نواب یک نابغه معنوی بود. سنی نداشت. کمتر از ده سال از من بزرگتر بود اما فاصله نجومی با پیر و جوان داشت .کوه یقین و اخلاص و صداقت و به همین دلیل، تجسم شجاعت و فداکاری و صراحت بود. او مسیر تاریخ ایران را تغییر داد و تقریباً همه مبارزین مذهبی که بعدها به نهضت امام و انقلاب پیوستند به نحوی تحت تاثیر آن شهید بودند .

اگر هژیر و رزم آرا را که خائن و گماشته بیگانه بودند نمی‌زد هرگز نه نفت ، ملی می‌شد و نه دولت مصدق بر سر کار می‌آمد. فداییان اسلام،  تروریست نبودند. نه بیگناهان را میکشتند و نه از صحنه فرار میکردند. روح جهاد اسلامی را نواب حتی در جهان عرب هم احیا وتقویت می کرد . سیدقطب و اخوان المسلمین مصر دعوتش کردند و در الازهر سخنرانی به عربی کرد که دل آنها را هم لرزانده بود. اولین بسیج جهاد ضد اسراییلی را در ایران او کرد و هزاران داوطلب در مسجد بازارتهران ، برای اعزام به فلسطین ، توسط او ثبت نام شدند. در ۲۶ سالگی چیزی شبیه قانون اساسی برای حکومت اسلامی نوشت. پس از کودتای ۲۸ مرداد هم مبارزه را ترک نکرد و حسین علا نخست وزیر را زد چون عامل قرارداد خیانتبار انگلیسی بغداد بود. زندگی مخفی داشت و مدتی هم منزل آیه الله طالقانی مخفی بود. وقتی تیرباران شد ۳۰ سال بیشتر نداشت. عاشق او بودم و در عین حال ، منتقد .

یک روز عصر که در مهدیه نشسته بود و من کناری ایستاده و نگاهش میکردم و دو دل بودم که آیا حرف بزنم یا خیر،  ایشان با تیزهوشی دانست که می خواهم چیزی بگویم و تردید دارم. با محبت به من گفت :برادر ، چپ چپ نگاه می کنی. عرض کردم دل ما به شما ها گرم است اما خودتان در تهران به جان یکدیگر افتاده اید و دیگر هیچیک ، دیگری را قبول ندارید. نهضت در خطر است و مردم را از دست میدهیم. شهید نواب  مرا کنار خود نشاند و دلگیرانه فرمود : مصدق بما دروغ گفت و خلف وعده کرد. شرط ما این بود که پس از پیروزی ، احکام اسلام محترم باشد و اجراشود و آنها قبول کردند و فدائیان اسلام بر همین اساس وارد عمل شهادت طلبانه شدند و عوامل انگلیس و سران حکومت را از سر راه ملی شدن نفت بر داشتند و اگر این زحمات نبود، مصدق بر کرسی قدرت نمی نشست اما پس از پیروزی، خلف وعده کرد و حتی حاضر نشد حتی  مشروب سازی ها و فاحشه خانه ها را تعطیل کند. حق با نواب بود اما حق با مصدق هم بود . او می گفت وعده حکومت اسلامی نداده و اساساً چنین ادعا و توانی نداشت و می گفت اگر درآمد و مالیات همین مشروبات را قطع کنیم ، من حقوق ماهانه سپورهای شهرداری تهران را هم ندارم که بدهم . دولت مصدق در تحریم انگلیسیها و متحد آمریکایی شان بود که تازه داشت دندان تیز می کرد تا جای انگلیس را در ایران بگیرد چنانچه پس از کودتا چنین شد. دولت مصدق ، به جز ملی کردن نفت ،کار دیگری در آن شرایط نمی توانست بکند . مسائل پیچیده شده بود و در صحنه عمل سیاسی، مسائل ، سفید و سیاه نبود و باید دائما  " اهم و مهم " می کردید . متاسفانه  نواب در اکثر دوران همین دولت، بیش از یک سال و نیم زندانی شد و اینها دیگر یعنی پایان کار و همکاری.  
همان اتفاقی که بین سید قطب و جمال عبدالناصر در مصر هم افتاد و به اعدام سید قطب منجر شد و همکاری های اولیه اسلام گرایان و ملی گرایان علیه انگلیس و اسرائیل و غرب به اختلاف داخلی و شکست هر دو انجامید.

 دوباره تاکید میکنم در نهضت نفت ، این دشمن نبود که پیروز شد بلکه این ما بودیم که شکست خوردیم.

س) چرا اینهمه اصرار دارید  ؟ 

ج) اولاً اعترافات خود آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها که سالها بعد از کودتا اعتراف کردند که خودشان هم باور نمی کردند کودتا به آن آسانی و ارزانی صورت گیرد. ثانیا خود شاه که از کشور فرار کرده بود در ۲۵ مرداد به طور کامل مایوس شد و نمی خواست به ایران برگردد . سوم ، مشاهدات خود ما بود . یک نمونه عرض کنم از يك کودتا و ضدّ كودتاي كوچك در مشهد که خود شاهد بودم.

دو شب مانده به کودتای سرد ۳۰ تیر یعنی عزل مصدّق و نصب قوام، و يكي دو ساعت پیش از تشکیل جلسه هفتگی «‌‌‌مؤتلفین اسلامی» که شبهای شنبه در مهدیه برگزار می‌شد و همه اعضاء جلسه، از رجال خوشنام و اعیان شهر بودند ناگهان به شيوه‌اي بي‌سابقه، جمع کاملی از الواط و داش مشدی‌ها و سرهیئتی‌های مشار قائم مقام وابسته به دربار و کفایی، مسلح به سلاح سرد و ارعاب‌گرانه ، براي گسترش جوّ وحشت كه مقدّمه شبه‌كودتاي ۳۰ تير بود، چون لشکری آراسته، وارد سالن مهدیّه شدند به گونه‌اي كه بیشتر سالن پر گردید. ما که نمی‌دانستیم يكي دو روز آینده، خطّ سركوب در پیش است، سخت از تهاجم کفتاران شکست خورده به بیشه شیران پیروز، مبهوت شدیم. صحنه بسيار غير عادي بود، من برای مشاوره با مرحوم غنیان که خود، پیش‌تر، نوحه‌خوان و یک هیئتی معتبر و سرشناس بود جنب ایشان نشستم. حاجی غنیان، حیران و آهسته گفت این که کنار من نشسته، ممدلی ابوالحسن و از سرکرده‌های متنفّذ هیئت‌های خراسان و مزدور دربار است و در پی تحریک و درگیری با من است و علناً به حاج آقا (عابدزاده) دشنام ‌مي‌دهد!

 مسلّم شد كه فتنه ای در کار است وگرنه چگونه گروه شكست خورده ،آن هم درون مهديّه، به ايشان چنين اهانت مي‌كنند؟ هدف ، در هم شكستن هيبت مهديه و حرمت عابدزاده بود و بايد به هر قيمتي در برابرشان ایستاد. دیدم در این وضعیت ، هیچ کار جمعی و با هماهنگی قبلی نمی توان کرد و همه غافلگیر شده بودیم. قلبم بدرد آمد. بلند شدم و  بي‌مقدّمه و مستقیم بسوی رئیس بابا شمل ها که از شعبان بی مخ های مشهد بود، رفتم. گمان کرد میخواهم صحبت یا خواهش کنم اما بدون یک کلمه حرف ، چنان سیلی محکمی بر گوش سركرده آنان و گستاخ‌ترین شان نواختم که از زمین کنده شد و نقش زمین گرديد.  با ترسی که خداوند در دل سرکشان کفر افکند ( رعب در قلوب کفار ) ، داش های طراز اول مشهد ، رئیس شان را برداشتند و چون گله گوسفندی که از گرگی رمیده باشد در گريز از مهدیه با یکدیگر مسابقه گذاشته بودند . کار ، کار من نبود و هیچ طرحی برای لحظه بعد نداشتم و وقتی سیلی زدم ، باور نمیکردم که فرار میکنند. زور جسمانی ، محصول دوره ورزشکاری، اما قدرت اصلی ، مربوط به انگیزه روحانی و معنوی بود .لطف خدا مکرشان را به زیان خودشان تمام کرد . آنان  برای ترساندن جبهه حق و هموار سازی  کودتای ۳۰ تیر آمده بودند امّا خداوند، همه چیز را معکوس کرد. بعضي دوستان، از سر لطف، آن سيلي را ضربة علّيٍ في يوم‌الخندق مي‌ناميدند. ولی این نشان میداد که چقدر دشمن ،ضعیف است.  درسی برای امروز که نه خود را ضعیف کنیم و نه خود را ضعیف و دشمن را قوی بپنداریم .

اگر غرور و تفرقه رهبران جامعه  را فرا گیرد و هرکسی، صندلی خود را عرش مي‌پندارد و بر عرش خود نشسته  و مردم را از سیاست و سیاست مردان، متنفّر سازد ، نتیجه چه مي‌شود؟ فریب چاپلوسان را نخوریم و بیاد آوریم نصیحت امیرمؤمنان(ع) به مالک اشتر را که مردان كار، به دستبوسي تو نمی‌آیند و این تویی که باید به التماس، آنان را به کار گرفته و با احترام، به عرصه مسئوليت‌هاي حكومت‌ بياوري.

س)   كودتاي ۲۸ مرداد در مشهد،  چگونه اتفاق افتاد؟

 ج)  روز ۲۸ مرداد، بی خبر از شروع کودتا،  من و سررشته دار برای تبادل خبر و تحليل اوضاع سياسي تهران در مغازه مرحوم غنیان که یک نجّاری نزدیک مدرسه نوّاب و حرم مطهّر بود از اختلافات تهران می‌گفتیم و تأسّف می‌خوردیم که ناگهان سر و صداهای ناهنجار لجّارگانی به گوشمان رسید که به دستور سرهیئت‌ها که خود، جرأت ورود به معرکه را نداشتند از پایین خیابان به طرف بالا خیابان می‌آمدند .

ظاهرا قرار بود عده ای رفتگر بیچاره هم بدستور، از ساختمان شهرداری به آنان بپیوندند. جمعيت كودتاگران!! در مشهد به ۲۰۰ نفر هم نمي‌رسيد، و آنها هم  وصله ناجور بودند و توانایی همه آنان رویهم به اندازه  پنج تن از آنها که سال قبل به مهديه آمده بودند و به آن رسوايي عقب‌نشيني كردند، نبود. چند گروهبان و استوار شیره‌ای و قهوه‌خانه نشین ركن دو با لباس شخصی و چند ده بچه لات و چند نفر هیئتی دست ششم و از همه جا بی‌خبر و عقب افتاده و عده ای معیوب الخلقه به سرپرستی لاتی بنام حاجی لَتّه‌ که پس از پیروزی انقلاب، اعدام شد و همين.

با چشم خود دیدم که رجالگان آن خیمه شب‌‌بازی چون چشمشان به ما در مغازه غنیان  افتاد ، جلودارانشان یک لحظه جا خوردند و نگران شدند و  شعارهایشان برای چند ثانیه  کم جان  شد اما به زودي دانستند كه امروز ديگر،  ديروز نيست و ما مردم ، ديگر آن مردم نيستيم. مرحوم غنیان آهی کشید و گفت به خدا اگر مي‌دانستم سرکوب این لات ها ، براي نهضت ، اثری دارد  و اميدي به وحدت رهبران داشتم فقط با کسبه همين محل، چشم بر هم زدني، تار و مارشان می‌کردم اما  مي‌دانم چنانچه بعضی  دست اندرکاران پس از پیروزی ۳۰ تیر بجای جبران حماقتهای گذشته، غرور بیشتری دامنگیرشان شد می‌ترسم با پیروزی دوباره، اینبار  حتّي آقاي بروجردی و همه مراجع را هم به باد اهانت گیرند و مصدّق هم تنها تماشاچی باشد و دموکراسی بازی کند. آری عزیزانم ، دشمن قوی تر نبود. توان مقاومت هم داشتیم اما واقعا ديگر هيچكس انگيزه مقاومت نداشت. دشمن پیروز نشد. ما شکست خوردیم، آنهم از خودمان.


بخش سوم مصاحبه از جنبش نفت تا انقلاب ۵۷:

 

در بخش سوم از گفتگو با مرحوم استاد حاج حیدر آقای رحیم پور ازغدی ، اوضاع پس از کودتای ۲۸ مرداد و خاطرات ایشان از نهضت مقاومت ملی  تا پایان دهه ۳۰ و تاسیس ساواک و پیشنهاو همکاری آمریکا به مبارزین مشهد و جدایی از مهدیه و.... مورد بررسی قرار گرفته است:

س )  آیه الله کاشانی هم به نامه انتقادی و دلسوزانه شما پاسخ دادند ؟

 بله. البته پاسخی حضوری و در سفری به مشهد که میهمان ما در جای دیگری ، در کانون بودند و  در جلسه ای که خدمتش رسیدم با لحنی شوخی و تعبیری که معمولا  خطاب به دوستان شان بکار میبردند ، گفت : بیسواد ، شما نمیدانی در جلسات مکرر تهران ، بین ما ومصدق چها گذشته تا به اینجا رسیدیم و سخنانی در نقد مصدق ،دال بر بیوفایی و حتی نوعی دیکتاتورمآبی در ملی گرایان.

س ) بسیارخوب. کودتا شد .  شاه بکمک آمریکا و انگلیس به ایران برگشت و دوباره بر اوضاع، مسلط شد.  حال نهضت مقاومت شکل گرفت. بله؟

واقعیت این بود که چشم انداز جدی برای مقاومت و یک پایمردی اساسی در کار نبود. مردم دیگر نیامدند، هم بی تفاوت شده بودند و هم می ترسیدند. نهضت مقاومت هم ، اسم جدیدی برای بخشی از همان دوستان سابق خودمان بود. یعنی نیروی سازماندیده جدید و قوی پیدا نشده بود. از قبل، ضعیف تر و کمتر هم بودیم. دستگیریهای پس از کودتا در مشهد شروع شد . در تهران ، چند حزب ملی، مذهبی که انسجام هم نداشتند و از روحانی و سوسیالیست و پان ایرانیست و مذهبی و غیر مذهبی ، مخلوط بودند ، بکمک آسیدرضا زنجانی و آقای طالقانی و ....در دفاع از مصدق و نفت ملی و برای مقاومت در برابر کودتای آمریکایی، انگلیسی تشکیل شد و چند اعلامیه هم صادر کرد. اما کارآیی جدی نداشت. بازرگان و سحابی و نخشب و خنجی و حجازی و.... در تهران بودند و در مشهد هم آقای شریعتی و احمدزاده و سایردوستان جلسات خودمان ، عامل زاده ، دکتر عباس شیبانی هم آنموقع در مشهد بود و سید ابراهیم میلانی و ..... اما واقعیت این بود که نهضت مقاومت ملی، عنوانی  پرطمطراق و تقریبا توخالی بود. در جلسات خصوصی مقاومت کاملا معلوم بود که ترکیب نهضت بویژه در مرکز ، خیلی اجق وجق و  بدون پشتوانه قوی است. این جمعبندی بود که با علی شریعتی  در حاشیه جلسات نهضت مقاومت در مشهد بر آن توافق داشتیم. پس از درد دل در تحلیل اوضاع ، هر دو در اینکه مقاومت، نه مکتب منسجم و نه رهبری منسجم و نه پشتوانه مردمی و بنابراین ، کاربردی نخواهد داشت،  همدل بودیم. گرچه البته احساس مسئولیت می کردیم، هریک  در محیط کار خودمان.

س) نهضت مقاومت ، کارش چه بود؟ پس از کودتا مثلا چه می کردید؟

 چند اعلامیه صادر شد و عده ای بازداشت شدند. اولین مقاومت پرسروصدا در بازار تهران ، اتفاق افتاد و اگر اشتباه نکنم در عاشورا بود که تظاهرات و درگیری و تیراندازی و بازداشت هایی شد. حرکت جدی دیگر پس از کودتا، اعتصاب در بازار تهران بود که دولت زاهدی و شاه میخواستند هر طور شده این اعتصاب صورت نگیرد. دستور آمریکاییها و انگلیسیها بود.  قرار شد از طرف مشهد به کمک  دوستان بازار تهران برویم تا اعتصاب گسترده باشد و فضای کودتا بشکند . بنده  و دو عضو دیگر انجمن پیروان قرآن ، مرحوم اصغر عابدی و جعفر رضازاده ، هماهنگ با مقاومت بازار تهران ، شهید تقی حاج طرخانی (خواهرزاده میرزا جواد آقا تهرانی و آقای شاهپوری ) که بعد از انقلاب توسط منافقین و گروهک فرقان ، ترور و شهید شد و حاجی مانیان و حاجی شمشیری و ملیون مذهبی بازار تهران ،  به تهران رفتیم. مسئولیت ما  توزیع شبنامه های اعتصاب در سطح بازار و منطقه اطراف بود تا در پخش اعلامیه های ضد کودتا و ضد شاه،  دوستان بازار تهران، شناسایی و دستگیر نشوند . اعتصاب خوبی شد و شاه شخصا دستور حمله داد و حتی سقف بخشی از مغازه های بازار را خراب کرد و گفت اگر لازم باشد، تهران را فدای ایران میکنم یعنی تعداد کشتار مهم نیست. باز هم تیراندازی ارتش و پلیس  و چاقوکشی لاتها و شعبان بی مخ ها و دستگیریهای وسیع و زندان و تبعید و گروهی هم مجروح و مفقود داشت. در درگیریهای بازار ، یکی از همراهان مشهدی ما هدف سرنیزه قرار گرفت و لباسش سوراخ شد اما بطرز معجزآسایی نجات یافت. به مشهد برگشتیم . یک ضربه موفق بود. یکی دوماه بعد هم یکی دو نمونه اعتراض ضدشاه در بازار شد که دانشگاه هم ملحق شد .  بعدهم ۱۶ آذر در اعتراض به سفر معاون رئیس جمهور آمریکا نیکسون بود که آمده بود نتیجه کودتا راببیند و جشن بگیرند ولی در تظاهرات،  سه دانشجو را داخل دانشگاه تهران به مسلسل بستند و کشتند. چمران و... مستقیم، درگیر ماجرا بودند و یکی از شهدا هم برادر زن دکتر شریعتی بود.   الحاق دانشگاه به بازار و روحانیون مبارز ، اخطاری به آمریکا و انگلیس بود. 

س) میان مبارزین چقدر ریزش پس از سال ۳۲  اتفاق افتاد؟

  تقریبا همه آنها که به مبارزه سیاسی در حد سرگرمی یا احساسات هیجانی ، اشتغال داشتند، رها کردندچون آمریکا و انگلیس، شمشیر را از رو بسته بودند. اصلا بتدریج بسیاری از جبهه ملی ها و توده ایها و کمونیستها خود فروشی کردند و گروه گروه، وابسته و شاغل در دولت کودتا شدند.
خیلی از دوستان مهديه هم بخصوص در دوره پس از آزادی عابدزاده  از زندان کودتاچی ها ،  منزوی و  سیاست گریز شدند.  بعد هم آمریکا و انگلیس ، یک انتخابات مجلس قلابی صورت دادند و  ماجرای کنسرسیوم و آغاز غارت دوباره نفت و "اصلاحات بازی" علی امینی که حاکمیت  آمریکا و انگلیس بر کل ایران را مثلا قانونی!! کرد. کار دیگری هم در نهضت مقاومت نمی شد و از سال ۳۴ ببعد فتیله اش پایین آمد.

س) در مشهد چه خبر بود؟

خبر جدی نبود. البته در کانون نشر حقائق ، جلساتی داشتیم ولی مثل قبل نبود. سه چهار سال بعد هم کانون را بستند و آقای شریعتی و چندین نفر از دوستان را به زندان قزل قلعه بردند که غالبا یکی دوماه بعد آزاد شدند و برگشتند. حاجی عابدزاده را هم به زندان تهران بردند و مشهد سرکوب شد. پس از بازداشت آقایان ، بنده به تهران رفتم تا دوستان را در زندان ، ملاقات کنم.

س ) چه سالی بود؟

 بین سالهای ۳۶ تا ۳۸ ، دیگر آمریکا بر اوضاع مسلط شد و سرکوب تقریبا کامل شد. ساواک هم همان سالها با آرم هخامنشی !! و مستقیم زیر نظر افسران اطلاعاتی آمریکایی، انگلیسی و اسراییلی تشکیل شد که تا سال ۵۷ ، توسط آنها هرساله، آموزش های جدید برای کشف و شکنجه و بازجویی و... می دیدند. هر سال بسیاری را نابود می کردند ، یعنی هزاران نفر را شکنجه و زندانی و صدها نفر را در زندان و بیش از آنها را در درگیری های خیابانی می کشتند. سیا و موساد و انتلیجنت سرویس ، کل زندانها و پلیس و ساواک و ارتش ایران را کنترل و تجهیز می کردند و تکنیکهای جدید شکنجه را  آموزش می دادند . در خارج کشور هم هماهنگ با سرویسهای اطلاعاتی غربی ، در خدمت آنان فعالیت می کرد. چنان جوی ساخته بودند که همه را بترسانند و واقعا هم ترسانده بودند. انواع شکنجه از آب جوش و روغن داغ تا انواع شوک الکتریکی و شلاق کف پا و بدن تا کشیدن  ناخن و دندان با درد ، تا  سوزاندن بدن و زنده زنده کباب کردن آدمها ، آویختن وزنه های سنگین به جاهای حساس بدن ، تجاوز جنسی و استعمال اشیا و فحاشی و کتک های شدید ، گرسنگی و تشنگی و بیخوابی های طولانی ،  ایجاد جراحت تا حد عفونت بدن ،  بدون رسیدگی و بهداشت ، شکستن استخوانهای بدن  و فک و کتف ووو.  همه اینها روشهای مدرن بازجویی های فنی !!  در زندانها بود.

س (اما جایی نوشته بودید که در پایان دهه ۳۰ و آغاز دهه ۴۰ ، ظاهرا آمریکا کمی تغییر روش داد.

در ظاهر ، بله. چون ترسیدند دوباره جنبش مذهبی و ملی شروع شود ، البته از نفوذ شوروی و کمونیستها هم می ترسیدند لذا رژیم شاه با شعار اصلاحات و انقلاب سفید تلاش کرد افکار عمومی را بازی بدهد. یعنی از همان ابتدا هم آمریکاییها  دودوزه بازی می کردند.

س ) نهضت آزادی هم بود ؟

 آن حدود ده سال بعد یعنی در دهه ۴۰ اعلام شد. البته در تهران و مشهد،  همان دوستان سابق خودمان بودند که از جبهه ملی تا نهضت مقاومت ، بعدها با نام نهضت آزادی  پس از فروپاشي مقاومت ملی و کمی باز شدن فضای سیاسی ، یک فعالیت نسبی و حداقلی با عنوان نهضت داشتند که متاسفانه خیلی کاربردی هم نداشت. در حد صدور چند اطلاعیه بود که بازداشت شدند. 

همان بقایای دوستان کانون نشر حقایق اسلامی در مشهد هر بار با اسمی کار میکردند. در دهه ۴۰  با نام نهضت آزادی هم کار می کردیم. 

و اما سیاست جدید آمریکا چه بود؟ توجه کنیدکه آمریکا همیشه اهل معامله بود. از همان ابتدا پس از کودتای ۲۸ مرداد گاه گاه حتی از روشنفکران مذهبی هم شنیده مي‌شد که اگر با آمریکا همکاری می کردیم و در نمي‌افتادیم، حکومت را از ما نمي‌گرفتند!!  از همان روزها این فکر را مي‌پروراند و رضایت حلقه مشهد به این همکاری خیلی مؤثر بود. شریعتی پدر و پسر و احمدزاده و چندنفری تسلیم کودتا نشده بودند. لذا آمریکا پشت پرده در جلب نظر مشهد مي‌كوشید. روزی مرحوم سیدابراهیم میلانی که تا آخرین لحظه با مصدق و از فعالان سابق نهضت مقاومت بود و پس از کودتا بهاء جرمش را هم پرداخت و پس از آنکه در مشهد سكونت گزيد ، ساواک خانه اش را به آتش کشید، در یک روز سخت برفی به سراغ بنده آمد. از این جهت كه هم طلبه مدرسه نواب بودم که پایگاه ملّيون مبارز حوزه بود و هم از نزديکان استاد شریعتی و هم مقبول بازاريان مبارز بودم. آقای میلانی وارد شد و سلام کرد و گفت آقا هوا سرد است و وقت زیادی هم نداریم. من از این جهت با شما تماس گرفتم که شما با همه دوستان مرتبط مي‌باشید، حقیقت این است که همین دیروز سرکنسول آمریکا با من تماس گرفت و گفت جبهه ملی ها آماده هرگونه همکاری با آمریکا مي‌باشند لیکن آنها خیلی پشتوانه مردمی ندارند و  ما مایلیم با مذهبیون هم کار کنیم و در یک جمله اگر شما مذهبیها به کشورتان علاقه دارید، سیاست جدید آمریکا آماده است باشما هم کار کند و حتی دولت را به شما واگذارد به شرط اینکه کاری به کار شاه و آمریکا نداشته باشید و در امر نفت ،همکاری کنید. سید ابراهیم سپس در ادامه پیغام آمریکا گفت که آنها حاضرند از مشهد، احمدزاده را وزیر کشاورزی و استاد شریعتی را وزیر فرهنگ بپذیرند و وکلای خراسان را هم در اختیار متدینین و ملیون بازار و کانون مي‌گذارند .  در یک کلمه ، آنچه را ما در دوران نهضت آرزو مي‌کردیم ، آمریکا حاضر شده به ما ببخشد با این فرق که به جای مصدق، شاه باشد و ما فقط به مسائل داخلی زیر نظر واشنگتن و لندن بپردازیم . من دیدم که سید واقعا وسوسه شده و پیشنهاد را پذیرفته، گفتم حال چرا شما این حرفها را به بنده مي‌زنید ؟  مگر من چکاره‌ام؟ سیدابراهیم  گفت شما با همه آقایان رابطه دارید خواستم بروید با دوستان مشورت کنید و نتیجه را به من اعلام فرمایید تا به آمریکاییها منتقل کنم.

 من برای آنکه ناف قضیه را از بیخ زده باشم عرض کردم اولاً همه مي‌دانند، من چند سال است که تمام وقت، فقط طلبه ام و از سیاست هم دیگر بریده ام. ثانياً مي‌ترسم اگر این پیام را به دوستان بدهم دهانم را بشکنند و آقای شریعتی ( پدر )  هم دیگر مرا به خانه خود راه ندهد. خودتان به هرکس میخواهید پیغام برسانید، بنده دیگر کاری به سیاست ندارم.

  نکته جالب ، اینجابود که از قضا،  چند وقت پیشتر، من  این پیشنهاد را اجمالا در روزنامه ای با عنوان تغییر سیاست کندی خوانده و زمینه ذهنی داشتم و سریع ، مفهوم پیام سفارت آمریکا را دانستم. این نوع خبر ها وپیام ها البته آب توی دهان روشنفکران جمع کرده بود و بسیاری شان راضی به این معامله بودند !! کاری که امثال بختیار در سال ۵۷ کردند.

یعنی خط سازش از همان موقع بین برخی مبارزین بود.  بیاد دارم وقتی این خبر را به دکتر شریعتی گفتم، علی گفت بسیار طرح خطرناکی است، و آمریکا به جایی رسیده که مي‌داند ممکن است شوروی با کودتایی آبکی‌تر از کودتای ۲۸ مرداد،  ایران را از چنگش در آورد لذا مي‌خواهد از  امثال ماها  کار بکشد ، اما ما باید بگوییم فقط جمهوریت کشور را نجات مي‌دهد . حتی مهندس بازرگان که آن روزها میگفت اینک در جهان، دیگر شاه بجز پشت ورق بازی،  وجود ندارد، کم کم تسلیم شد و هنگامی که امام در پاریس بود او می‌گفت مگر امریکا مي‌گذارد شاه برود؟ چرا امام دائم مي‌فرمایند شاه باید برود؟ اگر شاه برود سه روزه شوروی ایران را می گیرد!!

خلاصه سیاست آمریکا این بود که همزمان، هم کودتا وشکنجه و سرکوب میکرد و هم با ملیون و مذهبی ها بی سر و صدا تماس می‌گرفت و پیشنهاد همکاری می‌داد و آنها را وسوسه می کرد. بعدها حتا به نظر می‌رسید که حاضر است یک جمهوری آمریکایی به جای شاه هم بیاورد به شرط آنکه رئیس جمهورش خادم و تابع آمریکا باشد و کار شاه را بکند.  حاضر بودند هر کسی را برای منافع خودشان معامله کنند و امروز هم حاضرند یک جمهوری اسلامی فاسد و سازشکار را بپذیرند اما جمهوری اسلامی انقلابی را به هیچ وجه تحمل نخواهند کرد. الان هم در مذاکرات هسته ای ، همان دودوزه بازی را دارند.

پس از کودتا ، آمریکا هم به رهبران ملی، مذهبی چشمک می زد که به شاه ، کاری تان نباشد و بیایی باهم قهوه بخوریم و توافق کنیم و همزمان  دستگاه سركوب اطلاعاتي رژيم را سازمان می داد که اندک اندک شدت عملش بیشتر وخشن تر می شد. سازمان امنيت آمريكايي شكل گرفت و ابتدا چند صد مارکسیست دوآتشه را اعدام و برخی را ساواکی ساخت و پس از آن،شهید نوّاب صفوي و سران فداییان اسلام را تيرباران کرد و جالب است که وحشت دشمن از فداییان، به حدّي بود كه سفارت آمریکا از پيكر خونين نواب و یارانش یکبار در تابوت و یکبار هم در گور،  عکاسی کرد و كارشناسان سازمان سيا بر سر جنازه‌اش آمدند تا مطمئن شوند زاپاتا كشته شده است. 
كودتاگران چون از تهران، فارغ شدند به شهرستانها و به ويژه به سراغ مشهد آمده بودند كه يك پايگاه اصيل مبارزه و الهام‌بخش سراسر كشور بود.  نخست چند نفر از کانون استاد شريعتي و بعد هم حاجي عابدزاده را بازداشت كردند.

س ) هنگام بازداشت عابدزاده، انجمن پيروان قرآن و مهدیه، هنوز مثل قبل کودتا فعال بود؟

 از بعد سیاسی ، خیلی کمتر اما ده‌ها جلسه شاداب و بیش از ۷۰ دوره قرآن و تفسير داشتیم و چند مدرسه از ۱۲ مدرسه‌اي را که به نام ۱۲ امام در نظر داشت بسازد، بنا کرده بود. این بناها داراي تشکيلات مستقل و منظم و هيأت مديره‌اي از اعيان ديني و موجّه محلّي بود. ما كه در مرکزيت مهديّه بر همه چيز، نظارت داشتيم پس از زندانی شدن مرحوم عابدزاده، و در فضاي پرخطر و فريب‌كارانه كودتا ، نگران فريب خوردن دوستان ناآشنا با سياست در انجمن بوديم، من و سررشته دار که نماینده روشنفکران دینی و سياسي مهدیّه بودیم و غنيان که سرشناس‌ترین مرد مهدیه و از پیشکسوتان هیئت‌های مذهبی و مورد قبول بازار و مجامع دینی شهر بود، و اصغر عابديان که از نخستين افراد مهديّه و سرشناس عام و خاص و يكي از سرگروه‌هاي مهديّه بود و غلامرضا قدسي که فاضل و شاعر و مدّرس مهديّه بود، ما ۵نفر ، هسته پشت صحنه و در حکم انجمن اسلامی مهدیه !!  هر شب شنبه پيش از تشکيل جلسه شوراي انجمن، جلسه محرمانه‌ای تشکيل داده و برنامه هفته آينده را می‌ريختیم و سپس با تاکتيک‌ زيرکانه، تقسیم کار کرده و هریک، گروه مربوط به خود را در انجمن، راضی مي‌ساختيم و بدين ترتيب بامديريت پنهان و بدون آنكه حسّاسيّتي برای پلیس کودتا ايجاد كنيم، مصوّباتی که میخواستیم در جلسه عمومي، به تصويب جمع می رساندیم یعنی از يک طرف، همگان خرسند که  به روش آزادانه، خودشان طرح ما را تصويب مي‌ کردند و از طرفي ، ساواک کسي را مسئول اصلي نمي‌شناخت زیرا مي‌ديد مصوّبات در جلسه عمومي و بر پايه آراء علني انجمني‌ها تصويب مي‌گردد و وامانده بود كه بانی پروژه‌ های سياسي، چه کسانی می‌باشند که عابدزاده در زندان است اما حرکت، چنين زيبا و هماهنگ به پيش مي‌رود و به چه بهانه‌اي مي‌تواند آنجا را تعطيل كند؟  تعطيل بدون دليل مهديّه و انجمن، از هر جهت به زيان دستگاه بود و رژيم که صفا و سادگی  بچه های مهديّه را می دانست، گیج شده بود که چگونه مهدیه و انجمن،   بدون عابدزاده هم پویا است و به چه بهانه‌اي مي‌تواند آن را تعطیل کند.  دوستان با فرصت‌شناسي ، ضربه جديد به ديكتاتوري زدند بی آنکه بهانه سرکوب بدهند. 

س )  مي‌توانيد مثال بزنيد تا روشن شود تاكتيك‌هاي پس از كودتا، در اوج سركوب و خفقان، چگونه به پيش مي رفت؟

 بله. مثلا تشییع جنازه پرشوری برای مادر حاجي عابدزاده ، بدون خبر ایشان راه انداختیم که خیلی جالب شد.  دستگاه پي در پي پیام مي‌داد براي آزادی عابدزاده، بايد حتی نمازجماعت مهدیه تعطیل شود ولی تشييع جنازه ، تبديل به يك مانور عظيم ديني سياسي پس از كودتا در مشهد گرديد.
صاحب جنازه، مردي محترم و در زنجير بود و  تشيع جنازه ، موجّه و طبيعي بود ولی ساواک نگران بود و هر روز پیام تهديد می‌داد كه بايد بی سر و صدا انجام دهید و فتيله مهديّه را پايين بكشيد. اما ما میخواستیم جوّ ارعاب و سكوت پس از كودتا را به هر قیمت ، بشكنیم. 

مادر حاجي عابدزاده ، بانویی مقدس و پاک سرشت بود و سوگند یاد مي‌کرد که حتی یک بار هم عابدزاده را بدون وضو، شیر نداده است. همان شب نخست که ساواک به خانه ،حمله و حاجي را بازداشت كرد، مادر در  لحظه هجوم ساواک با سری برهنه برای وضوء، لب حوض نشسته بوده كه ناگهان مردانی بيگانه و خشني را در حیاط منزل مي‌بیند و به قصد حجاب، سراسیمه به راهرو مي‌دود امّا یزیدیان هجوم بردند و ايشان دیگر بستری شد و پس از شش ماه که حاجی هم در تهران ، زندانی بود،  به لقاء ا... پيوست. ما هم دنبال بهانه بودیم. از چند شب پیش که فوت ایشان را نزدیک  می‌دیدیم در تمهید تشییع جنازه بزرگی بودیم که اگر دشمن پی می‌برد با تمام قوا مانع می‌گردید.  

ما بايد از هر اتّفاق و هر فرصتي جهت احياء روح مقاومت و جوّشكني و مانور قدرت مذهب عليه دستگاه سركوبگر استفاده مي‌كرديم لذا هنوز ایشان زنده بود ما اطلاعیه‌ خبر مرگ غريبانه را با لحني  تحريك‌كننده، حاوي اشاراتي به مظلوميت عابدزاده زنداني برای دعوت مردم به تشييع جنازه تنظیم كرديم و جای روز و ساعت مراسم را خالی گذاشتیم، زيرا مادر، هنوز زنده بود!!

درمهديّه نشسته بوديم که از اندرون خبر آوردند ایشان فوت کرد. ما بسرعت اعلامیه‌ها را تاریخ زده و مردم را برای تشییع جنازه، فردا ۸ صبح به مهديّه فراخواندیم که ساواک غافلگیر شود. بچه‌های انجمن، ظرف ساعتی، اعلامیه‌ها در سراسر شهر، توزیع و حتّي با سرعتی تحسين برانگيز به شهرستانها هم ارسال كردند. پیام به همه جا رسید و از ساعتی بعد، مردم برای  همدردی، گروه گروه با چشمانی اشک بار به مهديّه مي‌آمدند و از همان ساعت، مغازه‌ها تعطیل میکردند. همه چيز براي تحقير دستگاه و اعلام موجوديتِ ما پس از كودتا و بسيج مجدّد مردم، آماده بود كه ناگهان دم غروب به ما خبر دادند که ایشان زنده‌اند!! و بی‌هوش بوده و اينك به هوش آمده‌اند. دیوانه شديم و برای فرار از این مخمصه هر لحظه، طرحی مي‌ریختیم . آخرین طرح، این شد که بگوییم پزشك دستور داده جنازه را ۲۴ ساعت دیرتر  به ملاحظات پزشكي دفن کنند. اگر تا صبح ايشان از دنيا رفت، تشييع را طبق برنامه اجرا ‌کنیم و گرنه بگوییم محتضر، چشم به راه فرزند در بند است !!

 هر ساعت، بر پریشانی و بلاتكليفي ما افزوده مي‌شد تا ساعت ۸ ناگهان دوباره خبر آوردند که لحظه‌ای پیش آن خانم مؤمنه جان به جان آفرین تسلیم کرد. برنامه، آغاز و هرلحظه باشکوهتر شد. صبح سیل جمعیت به گونه‌ای به سوي مهديّه سرازير شد که هیچ نیرویی جلودارش نبود. وقتي مطمئن شدم حرکت آغاز شده و مراسم طبق برنامه پيش خواهد رفت براي آنكه عناصر اصلي، افشاء نشوند به دوستان گفتم پراکنده شوید و اداره مجلس را به اصغر عابدیان که مسئول اجراییات مهديیه بود ، واگذاشتیم. من به درس هرروزه رفتم و قرارشد سه نفر دیگر هم ، دیرتر و میان جمعیت به مهديّه برگشته و وانمود كنند كه در جريان برنامه‌ريزي نبوده‌ و مثل ديگران، تازه مطّلع شده‌اند. چون مسلم بود که ساواک دنبال طراحان میگشت. نزدیک ساعت ۹ در درس نشسته بودم که صدای لا اله الا ا... جمعیت گوش فلک را کر کرد. جنازه به مدرسه نوّاب نزدیک می‌شد. استاد ما، متحیّرپرسید چه خبر است؟ من با تجاهل، سكوت كردم و طلبه‌ای که نمیشناختم گفت: مادر حاجي عابدزاده فوت کرده است. برخی از طلاّب برای تشییع از مدرسه خارج شدند ولی من عمداً تا پایان درس نشستم و چون درس تمام شد استاد حاج شیخ هاشم قزوینی که عابدزاده هم مدتي، شاگردي ايشان را کرده بود مستقیم به من نزدیک شدند و فرمودند: آجرک ا... .   من نفهمیدم که ایشان به هوشیاری دانسته که چرا واكنشي فوري نشان نمیدهم و تا پایان درس، با وقار نشسته‌ام و حدس زده تجاهل میکنم یا بدان علّت كه مي‌دانست از افراد مؤثّر و نزديكان حاجي مي‌باشم، به من تسلیت گفتند.

س ) این مراسم ، تاثیر سیاسی گذارد؟

 حتما داشت و لذا بازجويي‌ها پس ازاين تشييع شدت گرفت. 
 در واقع، با اين طرح ها،  ساواك در مخمصه‌ گرفتار و نمیدانست چه كند؟ از طرفي نمي‌توانست مانع تشييع جنازه شود و از سويي فضاي شهر كاملاً تغييریافت و جو ارعاب کودتاچیان را پس از مدتها میشکست. سیلی محکمی به دستگاه بود چون حاجی هنوز در بازداشت کودتاچیان بود و شهر کلا بهم ریخت.  ساواک مانده بود که با یک مهديّه منظم و عصبانی و خطرناك که هنوز قدرت چنین بسیجی دارد ، چه كند؟! 
 از اين رو هر روز به بهانه‌اي هيأت مديره مدرسه‌اي يا معلم یکی از شعبات قرآن و يا يكي از سخنرانان و مدّرسان را احضارو محک مي‌زد و با شنيدن سخنان ساده و صادقانه و دور از پيچيدگي سياسي اكثر آنان پي مي‌برد که کار، کار آنان نیست.
 رژيم، همين پاكي و بي‌غلّ ‌وغشي و مواضع صادقانه اما غیر پیچیده را در خود مرحوم عابدزاده هم در زندان دریافت.

س ) ساواک فهمید پشت صحنه چه کسانی بودند ؟ 

مرا هم برای بازجویی احضار كرد، و حتما با سابقه فعاليت‌هاي سياسي من در دوران نهضت نفت و قبل از كودتا آشنا بود ليکن مي‌خواست بداند که آیا سر موضع هستم یا بریده ام و آیا خام و ابزار دیگرانم يا با آدم پیچیده ای طرفند؟
همان ابتدای بازجويي، خيلي ساده‌ به من دستور دادند همه بلندگوهاي مهديّه را باید جمع کنید چون مردم شکايت کرده‌اند. گفتم چرا من؟! اين وظيفه شهرباني است. پاسخ داد: نمي‌خواهيم کار به آنجا بکشد. و راستي هم نمي‌خواستند ولي من مي‌خواستم.
 گفتم من باید شب شنبه، موضوع را در جلسه مهدیه  اعلام کنم تا بلندگو را جمع کنند. بازجو گفت: نه، خودت بلندگوها را بردار. مگر تو جانشين عابدزاده نيستي؟ گفتم: خیر، ایشان جانشينی ندارد و چند بار هم گفته ضمنا در مهديّه هم ده‌ها نفر بزرگتر و سابقه‌دارتر و پولدارتر و باسوادتر از من هستند.

 بازجو پرسيد: پس چرا در غياب عابدزاده، از بین اینهمه آدم ،  دعاي کميل مسجد گوهرشاد را تو مي‌خواني؟ ( پس از بازداشت عابدزاده ، برای آنکه پرچم پایین نیاید ، قرار شد دعای کمیل حاجی را بنده بدون سابقه ای در این کار ، و دعای ندبه اش را حاجی غنیان که مداحی مبارز و از دوستان پرتلاش بازار بود بخوانیم.  توجه کنید که این کارها آن روزه بدیع و بدعت بود و رسم نبود یعنی پس از دیکتاتوری دین ستیز رضاخان ،  مهدیه و دعای کمیل  عمومی و ندبه ، ابداع عابدزاده بود و بعدها در شهرهای دیگر ، و از جمله مهدیه تهران ، تکثیر شد و حالا این کارها عادی شده است. اما  آن روزها بخصوص پس از خفقان کودتا، معنای سیاسی داشت. ) 

بازجو به گمان خودش مرا به بن‌بست كشاند. اما خیلی ساده گفتم ما در انجمن، من و تو نداریم و هر کسي موظّف به کاري است که مي‌تواند، و چون من طلبه ام و روزي سه درس دارم و نمي‌توانم مدرسه يا شعبه‌اي را اداره کنم برادران،  مرا مسئول دعاي کميل کردند كه فقط هفته‌اي دو ساعت، وقت مي‌گيرد.

بازجويان سه نفر بودند. ماندند كه چه بگويند. يکي هم چندقدم آن طرف‌تر نشسته و تظاهر مي‌كرد كه غرق در مطالعه روزنامه است ولي من به مجرّد ورود، حسّ کردم که استاد و همه کاره، اوست زيرا معني ندارد كه در اتاق بازجويي، یک آقايي بنشيند و روزنامه بخواند مخصوصا که گاه گاه يکي از بازجويان زيرچشمي، نظري به او مي‌افکند و گویا پيامي مي‌گرفت و پرسشي دیگر مي‌کرد. دانستم که او بازجوی اصلی است و از تهران آمده تا بقایای مهدیه و کانون را در غیاب عابدزاده و شریعتی برچیند یا در کنترل دولت کودتا بگیرند . میخواست بداند چه نقشی در انجمن پیروان قرآن و در کانون نشر حقائق اسلامی دارم و آیا حلقه وصل استاد شریعتی و نهضت مقاومت با مهدیه و حاج آقا هستم یا خیر؟ و آیا همچنان کار سیاسی می کنم یا خیر ؟  ناگهان خودش اعلاميه‌اي  روي ميز گذاشت و با پوزخند بمن گفت: آقاي هيچ‌کاره!! اين امضاي تو نيست؟

 کدام؟ اعلاميه، مراسم بزرگداشتي بود که سال پیش در مشهد، برای مجلس ختم يکي از وزراي مصدّق گرفته بوديم و تنها ۵ نفر حاضر شدند پاي آن امضاء بگذارند: طاهر احمدزاده، ميراحمدي از دوستان حلقه شيخ مجتبي قزويني، محسن محسنیان ، من و يك تن ديگر.

مانده بودم اين يكي را در بگیر و ببندهای پس از كودتا چگونه توجيه كنم و اگر خدا ياري نفرموده بود نخستين پرونده بازجوئي من در ساواك تازه تأسيس به گونه‌اي مي‌شد كه از آن پس هر اتفاقي در خراسان بیفتد مرا هم احضار كنند . اما  به لطف خدا،  سخناني بر زبانم جاري شد که تا امروز هم  ندانستم چگونه. 

زیرا در بازجويي‌ بايد تا مي‌تواني کمتر حرف بزني ولي من مشغول ورّاجی بیسابقه ای شدم و با لحن تفاخری عوامانه ، سوابق سياسي سوخته خود را که خود دستگاه مي‌دانست،  با تظاهر به عادي بودن مسئله تکرار کردم که نگاهشان بمن بکلی عوض شد. چون مي‌دانستم پس از كودتا و سركوب مبارزه و حذف رهبران ، پرونده دوران نهضت نفت، بسته شده و آنچه مي‌گويم براي بازجويان، تکرار مکرّرات و بي‌فايده و حتّي آزاردهنده است و فقط سادگي مرا نشان مي‌دهد بخصوص در شرايطي که دستگاه، تفرقه ميان مهديّه و کانون را آرزو داشت. 

با قيافه انتقادآميز از بعضی و دفاع از مظلوميت مهدیه ، بازجوها را خوشحال می‌ساختم. پس از مشاهده اعلاميه‌اي که به راستي براي آنان برگ برنده‌ بود من با لحنی کاسب کارانه و مقدّس مآب که احساس مي‌كند سرش کلاه رفته و دلش پر از درد و سینه‌اش پر از عقده گذشته‌ها است و دنبال جاه طلبی شخصی است ، گفتم: ببينيد من در اين شرايط نمي‌خواهم به شرح نامردي بعضي ها بپردازم ليکن شما مجبورم ساختيد، امضايي که من پاي نامه گذاشته‌ام براي ادب کردن بعضی ها بود چون انجمن پيروان قرآن، از اولين روز تشکيل «جمعيت مؤتلفين اسلامي» تا روز کودتاي 28 مرداد ( واقعا در بازجويي! می‌گفتم کودتای 28 مرداد!! )، مهديّه  به همه گروه‌ها، صداقت و سخاوت خود را ثابت کرد ليکن آنان همواره از زير کارها فرار و مفت‌خوري ‌مي‌کردند و در هر مجلس مشترکی ، مخارج و فرّاشي با ما بود اما وقتی اعلاميه‌ صادر مي‌شد به نام خودشان صادر مي‌كردند و حتي امضاء يکي از انجمني‌ها را هم پاي اعلاميه نمي‌ديدیم، و مجلس هم که تشکيل مي‌شد آنها كنار درب مي‌ايستادند و خوش آمد مي‌گفتند و آقايي مي‌كردند، پس از اين تجربه‌ها وقتی آقاي احمدزاده پيش من آمد (ايشان در آن روزها زنداني بود ) ، عقده من ترکيد و گفتم به اين شرط که امضاي مرا هم پاي اعلاميه بگذاريد و من هم كنار درب بايستم و به مردم، خوش آمد بگويم. چون سخنانم به اين جا رسيد، آن سربازجوی امنيتي که بعدها یکی گفت پرویز ثابتی بوده و از تهران آمده بود، به این نتیجه رسید که مأموران احمق اطلاعات خراسان ، او را معطل  یک ساده‌لوح عوام مقدس کرده اند!! 

 استراتژي من در بازجویی، آن بود كه آن‌قدر آن‌چه نمي‌خواهند، تكرار كنم كه نوبت به گفتن آنچه مي‌خواهند نرسد و مرا يك مذهبی غير سياسي بشناسند كه گرفتار اختلافات جاه‌طلبانه درون گروهي است!!

اين روش بازجوئي پس دادن، موفق از آب درآمد و بگمانم از مجموع بازجوییها به این نتیجه رسیدند كه ماها ، مشتی آدم ساده‌ ایم و تشكيلات ما به لحاظ سياسي، خام است و پشت صحنه، خبری نيست. البته برنامه خطرناکی برای آینده مهدیه و انجمن چیدند که بعدها اثر کرد و باعث انشعاب تلخ و جدایی ما از حاجی و مهدیه شد.

  ادامه دارد



یکتانتتریبونخرید ارز دیجیتال از والکس

پربحث‌های اخیر

    پربحث‌های دیروز

      پربحث‌های هفته

      1. تلاش برای رفع سریع تحریم ها یک وظیفه است !

      2. آقای دایی؛ گران حساب نکردید؟!

      3. کیفیت فاجعه‌بار سقف و شاسی محصولات ایران‌خودرو

      4. معمای تورم خرداد ماه !

      5. مرفهین سه درصدی؛ پرمصرف های گاز در کشور

      6. آواز خواندن عجیب یک خروس!

      7. دزدی از کامیون در حال حرکت

      8. رعیتی با زندگی شاهانه !

      9. واردات برخی کالاهای اساسی همیشه در انحصار چند نفر بوده است 

      10. روشن شدن بنز جا مانده از جنگ جهانی دوم

      11. چرا ترویج اطلاعات غلط درباره ایران به یک امر عادی تبدیل شده است؟!

      12. دولت سیزدهم «نولیبرال» نیست !

      13. فرق قطار ایرانی با آمریکایی!

      14. واکنش دادستان کل کشور به تجمع دختران بی‌حجاب در شیراز/ نظر کوثری درباره احتمال تجمیع نهادهای اطلاعاتی

      15.  ریشه‌ها را بخشکانید !

      16. بانک مرکزی: بدون ارزپاشی بازار ارز به آرامش رسید/ برخلاف دولت قبل دست اندازی به ذخایر ارزی کشور نکردیم

      17. مشاهده یک توله یوزپلنگ آسیایی در پناهگاه حیات وحش میاندشت

      18. گفت‌وگوی تلویزیونی رئیس‌جمهور با مردم/ رئیسی: بنزین، دارو و نان گران نمی‌شود

      19. حراست وزارت ورزش: دبیر باید پاسخگوی بی احترامی در مجمع کشتی باشد

      20. مردم با صرفه جویی در مصرف انرژی به تولیدکنندگان کمک کنند

      21. کشتار وحشیانه مهاجرین آفریقایی توسط مرزبانان اسپانیایی!

      22. به این میگن اعتماد بنفس

      23. صاحبخانه جدید برای مستاجران پایتخت

      24. درحالی که فرمانده ارشد بر روی عرشه بود، ایرانی‌ها پیام خود را فرستادند!

      25. یک رفتار ظریف تربیتی از شهید بهشتی که هنوز از یادها نرفته است

      ابر آروان

      آخرین عناوین

      بلیط هواپیما