آمریکا ضعیف شده، یا چین قوی تر شده است؟!

محسن سلگی،   4000121150 ۵۰ نظر، ۰ در صف انتشار و ۲۷ تکراری یا غیرقابل انتشار

آمریکا ضعیف شده، یا چین قوی تر شده است؟!

ماجرای تغییر موازنه قدرت در جهان از دوره بوش پسر(جورج واکر بوش) شروع شد. در آن زمان از یک سو قدرت چین در حال صعود بود و از دیگر سو این هژمونی امریکا بود که افولی بی سابقه را تجربه می کرد. نماد اول این افول یک مجموعه تصاویر هالیوودی اما این بار واقعی و نه با محصول تکنیک پرده سبز و جلوه های ویژه بود: سقوط برج های دوقلو به عنوان نماد اقتصاد یکه تاز آمریکا. دراین زمان امریکا بیش از هر زمانی دیگر متوجه غرب آسیا یا به قول خودشان خاورمیانه شد. امریکا جنگی نافرجام را علیه افغانستان به منظور انهدام پایگاه های طالبان و القاعده به راه انداخت. پس از این به بهانه وجود سلاح های کشتار جمعی جنگی دیگر را علیه صدام به راه انداخت در حالی که پیش از حمله مذکور سازمان ملل با اجازه صدام عراق را بازرسی کرد اما اثری از این سلاح ها نیافت. همچنانکه بعد از اشغال عراق هم هیچ سلاح کشتار جمعی کشف نشد. این یکی از اتفافات مهم در کاهش هژمونی امریکا و اعتماد جهانی به آن بود. اما افول هژمونی امریکا بسیار عمیق تر و وسیع از این اتفاق بود.چین در این زمان همچنان سیاست خودسانسوری در برابر امریکا را پیشه می کرد و بی سر و صدا و به دور از تبلیغات و به دور از تنش خارجی اهداف توسعه طلبانه خود را پیش می برد.

قرارداد 25 ساله چین با ایران این گمانه را مطرح و جدی تر کرده که چین بعد از گذشت دو دهه در حال عبور از سیاست محافظه کارانه و خودسانسوری است. بدهی بزرگ امریکا به چین و سبقت تولید ناخالص ملی چین به آمریکا، سرمایه گذاری بی رقیب این کشور در ایالات متحده و کثیری شواهد دیگر این گمانه را تقویت می سازد.

در عین حال برخی محتمل می دانند چین همچنان در چارچوب عدم تقابل با امریکا و همان سیاست محافطه کارانه بکوشد به عنوان عضوی از برجام برگ برنده امریکا در رویارویی با ایران باشد. طرفداران این گزاره همچنان اصرار دارند که قدرت چین فاقد عمق پایدار کافی و نیز فاقد مؤلفه های رقابت تمام عیار با امریکا بوده و همچنان این کشور همان سیاست خودسانسوری و احتیاط را در دستور کار دارد.

اما فراسوی این گمانه ها باید دید آیا افول هژمونی امریکا واقعیت دارد؟ اگر واقعیت داشته باشد آن گاه می توان عبور چین از سیاست مورد اشاره را محتمل تر دانست.

جان ایکنبری، استاد علوم سیاسی و روابط بین‌الملل دانشگاه پرینستون آمریکا معتقد است عصر آمریکایی رو به پایان و نظم شرقی در حال جایگزینی است. به گفته ایکنبری در این فرایند، شاید چین بیشتر از سایر کشورها بهره‌مند‌ ‌شود.

نوام چامسکی هم آمریکا را امپراطوری در حال سقوط می‌نامد و فرید زکریا از جهان پساآمریکایی سخن می‌گوید. پاتریک بوچانان، سیاستمدار جمهوری‌خواه نیز علائمی از افول مطرح کرده است. به نوشته بوچانان، آمریکا اکنون جهانی را به ارث گذاشته است که در آن کره شمالی به سلاح هسته‌ای دست یافته،‌ چین به قدرتی بزرگ تبدیل شده، روسیه ناوگان و هواپیماهای خود را روانه حریم هوایی ناتو کرده و فقط سایه‌ای از ناتو باقی مانده است. از سوی دیگر اگر نقش آفرینی بی بدیل ایران نبود، تروریست‌ها در لیبی، سوریه، عراق، یمن، نیجریه و سومالی، با مصونیت کامل در حال فعالیت بودند.

آنچه در پی می آید نشان می دهد که افول هژمونی امریکا پیش از بحران مالی 2008 میلادی شروع شده است.

آمریکا می خواهد از خاورمیانه فراغت پیدا کند نه فراقت و جدایی. این فراغت به این منظور است که بتواند به سمت پاسیفیک و مهار چین برود، این دولت که ابرراهبرد آن حضور همه جایی و انتشار سراسری در دنیا است و به قول کسینجر «خاورمیانه را دیگ همیشه جوشان می خواهد»، نه حضور و دخالت مستقیم در خاورمیانه را رها خواهد کرد و نه خواهد گذاشت که خاورمیانه روی آرامش ببیند. بنابراین فراغت از منظقه ما به معنای رهاکردن آن یا سپردن به قدرتی دیگر نیست. در این خصوص سند راهبردی میان ایران و چین از سوی اغلب تحلیل گران طرفدار سیاست متداول امریکا زنگ خطری برای منافع امریکا در غرب آسیا عنوان می شود.

امریکا برای رقابت با چین نیاز دارد تا از خاورمیانه فراغت خاطر نسبی بیابد، نه جدایی نسبی. او برای این رقابت، به تسلط بر خاورمیانه و مسدودکردن نفوذ چین احتیاج دارد. دانستن این نکته هم مهم است که با تغییر دولت ها در امریکا، تغییر سیاست این کشور در قبال خاورمیانه، صرفا راهکنشی یا تاکتیکی بوده و در راهبرد یا استراتژی تغییری صورت نمی گیرد. متناسب با این رقابت همه جانبه به نظر می رسد توافق 25 ساله تهدیدی برای امریکا محسوب می شود و نمی توان آن را به عنوان رهاکردن منطقه توسط امریکا قلمداد کرد.

اما نشانه دیگر عبور چین از خودسانسوری افول قدرت سخت و قدرت نرم امریکا است. یکی از پایه‌های مهم و در واقع مهم‌ترین پایه- در برساخته شدن یک دولت هژمونیک، «قدرت نرم»آن دولت است. «قدرت سخت» یکی دیگر از پایه‌های قدرت است که ترکیب آن با قدرت نرم، به تعبیر ژوزف نای، «قدرت هوشمند (Smart Power) را به وجود می‌آورد. 

مهم‌تر از همه، قدرت نرم است که اشاره به پرستیژ و مشروعیت (Legitimacy) یک نظام دارد؛ این قدرت پس از سیاست میلیتاریسم یا نظامی‌گری نومحافظه‌کاران و تاکید بیش از حد آنان بر قدرت سخت دچار تزلزل شده است؛ بوش با جنگ‌هایی که به راه انداخت، پرستیژ و وجهه آمریکا را تخریب کرد. قبل از آن، چنانکه اشاره شد حمله به برج‌های دوقلو نیز امنیت را به عنوان حداقلی‌ترین آرمان سیاست، در آمریکا خدشه‌دار ساخت و این خود به کاهش قدرت نرم این کشور انجامید. اوباما و ترامپ یکجانبه گرایی بوش را در روابط خارجی ادامه دادند اما هرگز نتوانستند از قدرت سخت نظامی و مالی او برخوردار باشند. دیگر امریکا نه تنها امریکای دوران ریگان که امریکای دوران بوش هم نبود.

 مخالفان انگاره افول امریکا همواره به قدرت نرم این کشور اشاره می کنند؛ تأکید بر سبک زندگی امریکایی و جذابیت هالیوود از جمله مظاهر و شواهدی است که این گروه به آن تمسک جسته تا جانشینی چین به جای امریکا را مورد تردید قرار دهند. اما واقعیت آن است وجاهت نمایشی امریکا در اثر سیاست های ترامپ افولی جدی تر را تجربه کرد. افتضاح انتخابات امریکا و مدیریت متزلزل بایدن به علاوه پافشاری اِعمالی اش بر میراث ترامپ-برخلاف سیاست اعلامی- از سویی و توافق 25 ساله ایران و چین از نشانه های مرحله ای جدی تر از روند افول امریکا است.

نکته آخر این که مخالفان انگاره افول امریکا و سقوط هژمونی آن از امریکنیسم چینی و پیشرفت خیره کننده این کشور حتی در به وجود آوردن سبک زندگی امریکایی که نماد آن ساختن شهری مشابه لاس وگاس است غفلت می کند. همچنان که چین در صنعت سینما هم توانسته محصولاتی همپای هالیوود بسازد. در نهایت به نظر می رسد چین هیچگاه تا این اندازه استقلال سیاسی نداشته و رفته رفته در حال عبور از سیاست خودسانسوری و محافظه کاری در برابر امریکا است.